نفس های منظمش روی بالشت نرمش پخش میشد نور خورشید مثل آلارمی بی صدا ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁰.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
نفس های منظمش روی بالشت نرمش پخش میشد، نور خورشید، مثل آلارمی بی صدا روی صورتش تیز پهن شده بود و وادارش میکرد پلک هاشو باز کنه. و اخماش رو تو هم کرده بود
اما ملافه رو محکم تر میگرفت و تا زیر چانه اش میکشید تا راحت تر بخوابه.
چشماش بسته بود، اما به وضوح متوجه شد ملافه تکون نمیخوره.
از خستگی و انگار که بیخوابی زیادی کشیده، ناله ی نارضایتی کشید و ملافه رو دوباره چنگ زد و سعی کرد سمت خودش بکشه اما نمیشد!
با حرص چشماش رو به زور نیمه باز کرد و به سقفِ سفید رنگش خیره شد.
بعد آهسته به ملافه که نصفش تا شکمش کشیده شده بود نگاه کرد.
بعد آرام مردمک هاش رو چرخوند و به کنارش نگاه کرد.
که با دیدن اینکه جونگکوک کنارش آروم خوابیده، انگار که مقدار زیادی ولتاژ برقی به بدنش تزريق کرده باشن جیغ بلندی کشید و روی تخت نشست.
با صدای جیغش جونگکوک گیج شده و با تعجب سریع چشم باز کرد و نگاهش رو با هراس در اطراف چرخاند، که روی لوسیا قفل شد.
به سرعت و متعجب روی تخت نشست و با صدایی که هنوز رنگ خواب داشت خشدار گفت:
_ چیشده؟
لوسیا تک خندهی حرصی زد و پرسید:
_ چیشده؟...یه نگاه به وضعیت لعنت شدهی ما بنداز!
جونگکوک با انگشت کوچیکش داخل سوراخ گوشش برد و آهسته خاروند و گفت:
_ خب؟
لوسیا که انگار آتیشش زده باشن، با حرف های خونسرد جونگکوک دیوونه تر میشد.
اما نگاهش که به بالا تنهی لختِ جونگکوک جذب شد، چشم هاش بیشتر از قبل باز شد.
انگار نه انگار چند لحظه قبل از فرط خواب مینالید و دنبالِ ملافه بود.
دستش رو روی دهنش کوبید و بلند گفت:
_ مرتیکه ی.....
اما با دیدن چین های کوچیکِ لباس خواب سفید رنگش که کمی از رون های برهنه اش رو به نمایش گذاشته بود سرش داغ شد.
با صورتی سرخ شده و خجالت زده سریع دستاش رو ضربدری کرد و روی سینه اش سپر کرد.
انگار که جلوی فاجعه ی بزرگی رو بخواد بگیره.
اما نگاه جونگکوک که هر از گاهی به خط سینه ی لوسیا که با وجود گرفتش، از لای انگشتای سفیدش معلوم بود باعث میشد نتونه چشم برداره. نشون میداد سپرِ لوسیا چندان موفق نبود.
لوسیا ردِ نگاهش رو که گرفت، با شدت سرخی زیاد و عصبانیت پاش رو بلند کرد و با گذاشتش روی سینهی سبتبر جونگکوک، با شدت به پشت، از روی تخت انداختش پایین، که صدای ناله ی درد مند جونگکوک به سرعت بلند شد و آخ بلندی کشید و کمرش رو ماساژ داد. که لوسیا با حرص تند غرغر کرد:
_ عوضی هیز!...چطور میتونی با وقاحت به بدنم نگاه کنی!
جونگکوک اخمی بین ابرو هاش شکل گرفت و گفت:
_ من کاری نکردم، چرا به جاش با یاد آوری اتفاقات دیشب دادگاه تعیین نمیکنی؟!
لوسیا با تعجب و گیجی نگاهش کرد، مگه دیشب چیشده بود؟
اصلا این پسره چجوری اومده اینجا؟
ناگهان با گذر سریع و برق آسای اتفاقات دیشب، به سختی بزاق دهانش رو قورت داد..
ادامه دارد...
این یه پارت رو به خاطر شما نوشتم، فردا باید زود بلند شم متاسفانه.
حمایت یادتون نره عشقای فلور❤️
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
نفس های منظمش روی بالشت نرمش پخش میشد، نور خورشید، مثل آلارمی بی صدا روی صورتش تیز پهن شده بود و وادارش میکرد پلک هاشو باز کنه. و اخماش رو تو هم کرده بود
اما ملافه رو محکم تر میگرفت و تا زیر چانه اش میکشید تا راحت تر بخوابه.
چشماش بسته بود، اما به وضوح متوجه شد ملافه تکون نمیخوره.
از خستگی و انگار که بیخوابی زیادی کشیده، ناله ی نارضایتی کشید و ملافه رو دوباره چنگ زد و سعی کرد سمت خودش بکشه اما نمیشد!
با حرص چشماش رو به زور نیمه باز کرد و به سقفِ سفید رنگش خیره شد.
بعد آهسته به ملافه که نصفش تا شکمش کشیده شده بود نگاه کرد.
بعد آرام مردمک هاش رو چرخوند و به کنارش نگاه کرد.
که با دیدن اینکه جونگکوک کنارش آروم خوابیده، انگار که مقدار زیادی ولتاژ برقی به بدنش تزريق کرده باشن جیغ بلندی کشید و روی تخت نشست.
با صدای جیغش جونگکوک گیج شده و با تعجب سریع چشم باز کرد و نگاهش رو با هراس در اطراف چرخاند، که روی لوسیا قفل شد.
به سرعت و متعجب روی تخت نشست و با صدایی که هنوز رنگ خواب داشت خشدار گفت:
_ چیشده؟
لوسیا تک خندهی حرصی زد و پرسید:
_ چیشده؟...یه نگاه به وضعیت لعنت شدهی ما بنداز!
جونگکوک با انگشت کوچیکش داخل سوراخ گوشش برد و آهسته خاروند و گفت:
_ خب؟
لوسیا که انگار آتیشش زده باشن، با حرف های خونسرد جونگکوک دیوونه تر میشد.
اما نگاهش که به بالا تنهی لختِ جونگکوک جذب شد، چشم هاش بیشتر از قبل باز شد.
انگار نه انگار چند لحظه قبل از فرط خواب مینالید و دنبالِ ملافه بود.
دستش رو روی دهنش کوبید و بلند گفت:
_ مرتیکه ی.....
اما با دیدن چین های کوچیکِ لباس خواب سفید رنگش که کمی از رون های برهنه اش رو به نمایش گذاشته بود سرش داغ شد.
با صورتی سرخ شده و خجالت زده سریع دستاش رو ضربدری کرد و روی سینه اش سپر کرد.
انگار که جلوی فاجعه ی بزرگی رو بخواد بگیره.
اما نگاه جونگکوک که هر از گاهی به خط سینه ی لوسیا که با وجود گرفتش، از لای انگشتای سفیدش معلوم بود باعث میشد نتونه چشم برداره. نشون میداد سپرِ لوسیا چندان موفق نبود.
لوسیا ردِ نگاهش رو که گرفت، با شدت سرخی زیاد و عصبانیت پاش رو بلند کرد و با گذاشتش روی سینهی سبتبر جونگکوک، با شدت به پشت، از روی تخت انداختش پایین، که صدای ناله ی درد مند جونگکوک به سرعت بلند شد و آخ بلندی کشید و کمرش رو ماساژ داد. که لوسیا با حرص تند غرغر کرد:
_ عوضی هیز!...چطور میتونی با وقاحت به بدنم نگاه کنی!
جونگکوک اخمی بین ابرو هاش شکل گرفت و گفت:
_ من کاری نکردم، چرا به جاش با یاد آوری اتفاقات دیشب دادگاه تعیین نمیکنی؟!
لوسیا با تعجب و گیجی نگاهش کرد، مگه دیشب چیشده بود؟
اصلا این پسره چجوری اومده اینجا؟
ناگهان با گذر سریع و برق آسای اتفاقات دیشب، به سختی بزاق دهانش رو قورت داد..
ادامه دارد...
این یه پارت رو به خاطر شما نوشتم، فردا باید زود بلند شم متاسفانه.
حمایت یادتون نره عشقای فلور❤️
- ۱۳.۰k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط