معکوس

ℝ𝕖𝕧𝕖𝕣𝕤𝕖...! معکوس

𝑝𝑎𝑟𝑡..3
+وقتش رسیده!بیدار شو...
در عمق تاریکی و درد شخصی رو میدیدم. اون یه دختر بود...
بویی جز دود حس نمیکردم صدای اژیر امبولانس اومد و بعدش سیاهی

بیمارستان...7:00
ویو تهیونگ
با حس بدن درد شدید از خواب بیدار شدم
چشامو تو اتاق چرخوندم و با منشیم که روی صندلی خوابش برده رو به رو شدم
سرمم تموم شده بود پس از دستم کشیدمش تو همون لحظه منشی بیدار شد
•رئیس حالتون خوبه؟ کمک میخواید؟
_خوبم لباسامو بده و برو بیرون
•اما شما هنوز مرخص نشدید
_من حالم خوبه برو
•چشم
لباسامو پوشیدم و رفتم پول بیمارستانو پرداخت کردم
یه تاکسی گرفتمو به سمت خونه حرکت کردم
وقتی رسیدمو در خـونه رو باز کردم بوی غذا کل خونه رو برداشته بود و همه جا مرتب بود
تا جایی که یادمه قبل اینکه برم شرکت اینجا شبیه میدون جنگ بود
بیخیال حتما منشیم اومده تمیز کرده
باید یه دوش بگیرم...به سمت حموم رفتم و لباسمو دراوردم و داخل وان دراز کشیدم
به اینه ی قدی ای که جلوم بود نگاه کردم
ا..اون چیه؟
+تهیونگ...
دوتا چشم سفید از توی اینه بهم زل زده بودن
با شنیدن اسمم دقیقا کنار گوشم لرزشی به بدنم افتاد. وحشت زده از تو اب بیرون اومدم

....

شرط: ۱۳لایک♡

خب چطور بود؟
به نظرتون چه اتفاقی بیفته؟
دیدگاه ها (۱۲)

ℝ𝕖𝕧𝕖𝕣𝕤𝕖...! معکوس𝑝𝑎𝑟𝑡..4وحشت زده از تو ا...

ℝ𝕖𝕧𝕖𝕣𝕤𝕖...! معکوس𝑝𝑎𝑟𝑡..5کتاب زندگیزنده ش...

ℝ𝕖𝕧𝕖𝕣𝕤𝕖...! معکوس𝑝𝑎𝑟𝑡..2امریکا...20:00وی...

ℝ𝕖𝕧𝕖𝕣𝕤𝕖...! معکوس𝑝𝑎𝑟𝑡..1کتاب زندگینفرین ...

شیطان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط