ظهور ازدواج پارت

ظهور ازدواج پارت ۵۷۳


زیر شکمم درد خيلي خيلي شديدي داشتم..
اونقدر شدید بود که با هر نفس کشیدن دردش همه وجودم رو
میگرفت. چشمام بسته بود و توی تاریکی محض ذهنم همه حوادث تلخ پیش اومده عین فیلم میگذشتن و آخرش فقط به یه کلمه
میشد پسرم
ختم
خيلي سخت بود که یه حقیقت دردناکی رو که قلبتو سوراخ کنه
بدوني و من..
میدونستم..
اشکم از گوشه چشمای بسته ام سر خورد پایین
اون ضربه محکم اون همه استرس و فشار و این درد خيلي شديد زير شكم يه معني خيلي واضح داشت که نمیتونستم منکرش بشم..
بچه ام..
بچه رو از دست داده بودم
سقط شده بود.
اشك بعديمم بي
اختیار و پردرد جاري شد..
صداي پر از تشویش و استرسی نیکول رو شنیدم که تند گفت بمیرم. فرد دكتر رو خبر كن.. فك كنم خيلي درد داره.. و اروم گریه کرد و گفت داره گریه میکنه.. اشکش جاري شد. نمیخواستم چشمامو باز کردم نيكول مهربون دستمو توی دستاش گرفت و بوسه اي بهشون زد. درمونده و تلخ چشمامو باز کردم و به سقف بالاي سرم زل زدم نيكول تند خودشو کشید بالا سرم و دستم رو فشرد و پردرد و
مضطرب گفت: الا.. الاجان..خوبی؟
هیچی نگفتم نتونستم بگم...
لبهام به هم قفل شده بود و تواني براي حرف زدن نداشتم
دیگه چيزي براي گفتن نمونده بود.
تلخ و درمونده به سقف خیره موندم.. فرد اومد اون سمتم و جدي گفت: الا...
صداش مصادف بود با یاداوری خندهها و حرفامون حین رنگ کردن
اتاق بچه ام...
پسر کوچولوي ٤ماه ام...
اشك
نگفتم..
بي حرف و بي صدا جاري شد و روي بالشتم چکید و هيچي
فرد درمونده گفت: فهميدي نه؟ فهميدي که...
داغون گفت الا... کوچولوتون
چشمامو بستم و محکم به هم فشردمشون..
نیکول بلند و پر درد زد زیر گریه..
نه..نه...
من نباید...
نمیخوام
لبامو محکم به هم فشار دادم
داشتم خفه میشدم
خداياا..
بچه ام..پسر کوچولوم...
ترینر کوچولوی من...
خيلي داغون با دستای لرزون ملافه رو روی صورتم کشیدم و بي
صدا زدم زیر گریه.
تمام تلاشم رو میکردم تا صدای گریه ام بلند نشه و بیرون نره
پردرد براي بچه ای که دیگه نداشتم زار زدم
دیگه مادر نبودم.
دیگه بچه ای نبود که از جداییش بترسونتم
دیگه نمیومد تا با دستاي نرم کوچولوش با اسباب بازیا که خریدیم
بازي کنه لباساي کوچولوشو نمیپوشه
نمیتونم لمسش کنم
دیدگاه ها (۱۱)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت پارت ۵۷۴ دیگه منتظر اومدنش نمی...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۷۶ گنگ و مضطرب نگاهم رو بینش...

پارت ۵۷۲صدای آمبولانس رو می‌شنیدم و بعد خوابوندم روی تخت.چشم...

(پارت ۶۷۱و دوید کنارم...حس کردم نمی‌تونم نفس بکشم.تنم می‌لرز...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۷۸جیمین رو یادتونه؟ از صداي د...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۸۳ واقعاً بسه درد خيلي شديدي ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط