سنگدل

#سنگدل

part 40

با گفتن کلمه بله از رومی آهنگی پخش شد
جمعیت با خوشحالی در حال دست زدن و رقصیدن بودند
جینو بلند شد و انگشتر را در انگشت رومی انداخت و بو//سه ای روی ل//ب های رومی گذاشت

رومی خندید..

آن شب گذشت
یک هفته گذشت
لباس عروس رومی لباس دامادی جینو و تالار عروسی آماده بود

امروز روز زیبایی برای آن دو بود
روزی که بهم میرسیدند
روزی که برای هم میشدند

رومی از اتاق خارج شد
جینو جلوی اتاق ایستاده بود
رومی زیبا شده بود
لباس عروسش..میکاپش..موهایش..چهره بی نقصش..

جینو محو رومی شده بود

دستی جلوی چشم جینو تکون خورد
جینو به خودش اومد
رومی بود..

+بد شدم؟؟
_زیباترین فردی هستی که امشب دیدم

رومی لبخندی دلنشین زد

جینو دستش را سمت رومی برد
رومی دست جینو را گرفت و از پله ها پایین اومدن
از عمارت خارج شدند و سوار ماشین شدند و به طرف تالار حرکت کردند

وارد تالار شدند
مهمان ها نشسته بودند و منتظر رومی و جینو بودند

با ورود رومی و جینو صدای دست و جیغ بلند شد

رومی و جینو به سمت جایگاه رفتند
عاقد شروع کرد

هردو بله را گفتند

بعد از گفتن کلمه بله از رومی صدای تیر اندازی اومد
همه وحشت زده به در تالار خیره شدند
افردا سیاه پوش وارد تالار شدند

چند نفر به سمت رومی و جینو رفتند

صدای تیر آمد
جینو نگاهی به خود کرد سالم بود
رومی را دید
لباسش خونی بود
ولی جلوی رومی تیر نخورده بود
کسی از پشت رومی را با تیر زده بود
رومی افتاد جینو او را در آغوش گرفت
فریاد زد

_نه..رومی لطفا..ترکم نکن لعنتی..رومیییی

بادیگارد های جینو سریع خود را رساندن
به دنبال افراد ناشناس رفتند

رومی نفس نفس میزد
چشم هایش را نیمه باز کرد

+ج..ج..جینو
_رومی..رومی چشمات و نبندد..لطفاا..پیشم بمون..رومی
+اگه مردم..ل..لطفا..خو..خودت..خودت و..ا..اذ..اذیت نکن
_نه..نه چیزیت نمیشهه

سردسته بادیگارد ها به سمت جینو آمد

س.بادیگارد=قربان بانو رو بردارید ماشین جلوی در آماده اس

جینو بدون ذره ای درنگ رومی رو برداشت و به سمت ماشین رفتند
سوار ماشین شدند به بیمارستان رفتند

.....

رومی در اتاق عمل بود
دکتر بیرون آمد
جینو سریع به سمت دکتر رفت

_دکتر چیشد؟؟

دکتر با ناراحتی سرش را پایین گرفت و گفت

دکتر=متاسفم قربان بانو رو از دست دادیم

جینو پاهاش شل شد
افتاد..
عشقش را از دست داده بود
باورش نمیشد
نمیخواست باور کنه عشقش اون رو ترک کرده

چند سال بعد..

زمستون بود
جینو سر قبر عشقش نشسته بود با بغض حرف میزد

_رومی..خوبی؟..سردت که نیست؟..دلم واست تنگ شده..میخوام..میخوام هرچه زودتر بیام پیشت..دلم برای بغل کردنت تنگ شده..بی تو این چند سال و فقط به خاطر انتقام تحمل کردم..انتقامت و گرفتم..و حالا..میخوام خودم بیام پیشت..

و با شلیک تیر به قلب خود زندگی خود را پایان داد..

کی میدونه شاید تو اون دنیا باز باهم باشن و شاید زندگی بهتری داشته باشن..

THE END.
دیدگاه ها (۱)

200 تایی بشیم ی رمان متفاوت میدم

چطورید دوستان

#سنگدل part 39به طرف آسانسور رفتند و دکمه طبقه آخر را زدندآس...

#سنگدل part 38جینو ماشین رو در جایگاه مخصوصش پارک کرداز ماشی...

#سنگدل part 37_رومی فردا قراره باهم بریم جایی اگه میخوای لبا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط