---

---

**«در میان سایه‌ها»**

بارون توی شهر نمی‌بارید. آسمون یه رنگ خاکستری یکنواخت بود، انگار دنیا هم مثل سایورا نفس‌هاش رو حبس کرده بود. موهاش رو که سفیدتر از همیشه به نظر می‌رسید، پشت گوشش زد و به پنجره خیس کافه خیره شد.

گیو اون طرف خیابون ایستاده بود.

چشم‌های آبی‌اش توی اون هوای گرفته می‌درخشید، مثل دو تکه یخ که ته یه دریاچه تاریک افتاده باشن. موهای مشکی‌اش، بلند و نامرتب، روی شونه‌هاش ریخته بود. کتش کهنه بود، یقه‌اش رو بالا زده بود تا گردنش رو از باد سرد حفظ کنه.

سایورا سه سال پیش توی یه انبار متروکه باهاش آشنا شده بود. گیو اون موقع زخمی بود، دستش شکسته بود و از ناحیه پا تیر خورده بود. سایورا می‌تونست بکشتش. باید می‌کشت. ولی به جاش، بند زخم‌هاش رو بست و رفت.

حالا دوباره همدیگه رو پیدا کرده بودن. یا شاید هم تقدیر بود.

گیو از خیابون رد شد، در کافه رو باز کرد و نشست روبروش. بوی بارون و تنباکوی سرد از لباسش می‌اومد.

«دنبالم کردی؟» سایورا پرسید، انگشت‌هاش دور لیوان قهوه حلقه شده بود.

«نه.» گیو نگاهش رو ازش برنداشت. «تقدیر بود.»

لبخند تلخی روی لب سایورا نشست. «تقدیر برامون یه شوخی‌های بد داره.»

«می‌دونم.» گیو دستش رو دراز کرد، کف دستش زخمی بود، یه بریدگی تازه. «دیشب یکی از آدم‌های سازمان رو کشتم. می‌دونستن کجام.»

سایورا نفس عمیقی کشید. موهاش روی پیشونیش ریخت. «پس تا یه هفته دیگه می‌رسن بهت.»

«می‌دونم.»

«چرا فرار نمی‌کنی؟»

گیو برای اولین بار لبخند زد. لبخندش غمگین بود، مثل غروب یه روز بارونی. «چون تو اینجایی.»

سایورا دلش می‌خواست بلند بشه و بره. ولی پاهاش سنگین شده بودن. چشم‌های سبزش توی چشم‌های آبی گیو گم شد.

«من نمی‌تونم نجاتت بدم، گیو.»

«نمی‌خوام نجاتم بدی.» گیو دستش رو عقب کشید. «فقط می‌خوام تا آخرش کنارم باشی.»

بیرون کافه، بارون شروع به باریدن کرد. قطره‌هاش روی شیشه می‌زد، صدا مثل ضربان قلب بود. سایورا بلند شد، رفت کنار گیو نشست و سرش رو گذاشت روی شونه‌ش.

موهای سفیدش با موهای مشکی گیو قاطی شد. انگار شب و روز به هم رسیده بودن.

«تا آخرش.» سایورا زمزمه کرد. «قول می‌دم.»

گیو دستش رو گذاشت دور کمرش، محکم اما آروم. چشم‌هاش رو بست. توی اون لحظه، برای چند ثانیه، فراموش کرد که هر دوشون محکوم به مرگن.

---
دیدگاه ها (۸)

این اختصاصی برا سایورا چان ---**«نقاب‌های سپید»**سایورا توی ...

بهترین ادیت خانواده ی تسوگیکونیبا اجازه کاری از تصاویرت استف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط