ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 14 (๑˙❥˙๑)
جونگکوک : سوار این ماشین فاکی میشی یا نه
اون دختر که از داد جونگکوک از جاش پرید و با نگاهی که بین عصبانیت ناراحتی و بغض بود بهش چشم دوخت
چشما و بینیش بخاطر گریه قرمز شده بودن و این نگاه دختر قلبش رو به درد آورد و عصبانیش فرو ریخت... منتظر بعش نگاه میکرد تا دلیل این نگاه اشکیش رو بگه اما اون در عوض فقد نگاهش رو دزدید
اما جونگکوک مصممتر از اینا بود و فاصله بین شون رو کم تر کرد چونه دختر رو بین انگشتاش گرفت و سرش رو بلند کرد کمی روی صورتش خم شده
جونگکوک : ببینمت...تو گریه کردی
ویوا : نه چرا باید گریه کنم
بعد از این حرف بدون اینکه فرست حرف زدن داشت باشه اون دختر سوار ماشین شد
[ اسلاید ۲ ویوا ]
..........
اون شب رو هر جوری بود سپری کردن یکی با فکر به حرف های که شنیده بود و دیگری با فکر اینکه چرا احساساتش به اون دختر فرق کرده
حساس بودش روی اون دختر روز به روز بیشتر میشد
صبح بدون اینکه کوچکترین حرفی بزنه از خونه خارج شد و این حتا بیشتر دل اون دختر رو آزرده میکرد
با احساس بوی سوختگی پارچه از افکارش بیرون اومد و با دست پاچگی
اتو رو از روی پیراهن برداشت..و به سوختگی که روی پیراهن مشکی مورد علاقهی شوهرش ایجاد شد بود نگاه کرد
/ وای خدا ببینم چیکار کردم اگه جونگکوک بفهمه خیلی عصبانی میشه /
خ/هان : خانم چیکار کردین
دختر نگاه نگرانش رو سمته خدمتکارش چرخوند
ویوا : خانم هان به دادم برس...الان چیکار کنم
خانم هان بیراهن را از دستش گرفت و نگاهی بهش انداخت
خ/هان : فکر نکنم بشه درستش کرد
ویوا : این پیراهن مورد علاقهی جونگکوک بود الان چیکار کنم
خانم هان که زن میان سال مهربانی بود با لبخند گفت
خ/هان : یه پیراهن خانم خودتون رو ناراحت نکنید...فکر نکنم آقا حتا متوجه اش بشه
با دل گرمی خانم هان کمی آروم شد و لبخند نرمی زد
.......
از اتاق جلسه خارج شد و سمته اتاق خودش قدم برداشت....روی صندلی اش نشست بخاطر جلسه خسته کنندهای که داشت آه عمیقی کشید و به صندلیش تکیه داده / پیر مردای خرفت فکر میکنن میتونن تصمیم منو زیر سوال ببرن / با تقی که به در خورد تکیه اش رو از صندلی گرفت
جونگکوک : بیا تو
منشیش وارد اتاق شد و تعظیم کوتاهی مرد
منشی : قربان خانم کیم هیوری اومدن
حتا از شنیدن اسم اون زن هم متنفر بود چه برسه به دیدنش
جونگکوک : بهش بگو کار دار....... ادامه دارد
نظر..؟
(๑˙❥˙๑) پارت 14 (๑˙❥˙๑)
جونگکوک : سوار این ماشین فاکی میشی یا نه
اون دختر که از داد جونگکوک از جاش پرید و با نگاهی که بین عصبانیت ناراحتی و بغض بود بهش چشم دوخت
چشما و بینیش بخاطر گریه قرمز شده بودن و این نگاه دختر قلبش رو به درد آورد و عصبانیش فرو ریخت... منتظر بعش نگاه میکرد تا دلیل این نگاه اشکیش رو بگه اما اون در عوض فقد نگاهش رو دزدید
اما جونگکوک مصممتر از اینا بود و فاصله بین شون رو کم تر کرد چونه دختر رو بین انگشتاش گرفت و سرش رو بلند کرد کمی روی صورتش خم شده
جونگکوک : ببینمت...تو گریه کردی
ویوا : نه چرا باید گریه کنم
بعد از این حرف بدون اینکه فرست حرف زدن داشت باشه اون دختر سوار ماشین شد
[ اسلاید ۲ ویوا ]
..........
اون شب رو هر جوری بود سپری کردن یکی با فکر به حرف های که شنیده بود و دیگری با فکر اینکه چرا احساساتش به اون دختر فرق کرده
حساس بودش روی اون دختر روز به روز بیشتر میشد
صبح بدون اینکه کوچکترین حرفی بزنه از خونه خارج شد و این حتا بیشتر دل اون دختر رو آزرده میکرد
با احساس بوی سوختگی پارچه از افکارش بیرون اومد و با دست پاچگی
اتو رو از روی پیراهن برداشت..و به سوختگی که روی پیراهن مشکی مورد علاقهی شوهرش ایجاد شد بود نگاه کرد
/ وای خدا ببینم چیکار کردم اگه جونگکوک بفهمه خیلی عصبانی میشه /
خ/هان : خانم چیکار کردین
دختر نگاه نگرانش رو سمته خدمتکارش چرخوند
ویوا : خانم هان به دادم برس...الان چیکار کنم
خانم هان بیراهن را از دستش گرفت و نگاهی بهش انداخت
خ/هان : فکر نکنم بشه درستش کرد
ویوا : این پیراهن مورد علاقهی جونگکوک بود الان چیکار کنم
خانم هان که زن میان سال مهربانی بود با لبخند گفت
خ/هان : یه پیراهن خانم خودتون رو ناراحت نکنید...فکر نکنم آقا حتا متوجه اش بشه
با دل گرمی خانم هان کمی آروم شد و لبخند نرمی زد
.......
از اتاق جلسه خارج شد و سمته اتاق خودش قدم برداشت....روی صندلی اش نشست بخاطر جلسه خسته کنندهای که داشت آه عمیقی کشید و به صندلیش تکیه داده / پیر مردای خرفت فکر میکنن میتونن تصمیم منو زیر سوال ببرن / با تقی که به در خورد تکیه اش رو از صندلی گرفت
جونگکوک : بیا تو
منشیش وارد اتاق شد و تعظیم کوتاهی مرد
منشی : قربان خانم کیم هیوری اومدن
حتا از شنیدن اسم اون زن هم متنفر بود چه برسه به دیدنش
جونگکوک : بهش بگو کار دار....... ادامه دارد
نظر..؟
- ۲۵.۵k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط