پارت سیزدهم (عاشقانهای با بوی قهوه)
پارت سیزدهم (عاشقانهای با بوی قهوه)
بارون حالا شدیدتر شده بود.
قطرهها محکم روی برگها میخوردن و صدای رعد، کل جنگل رو پر کرده بود. جونگکوک تقریباً چسبیده بود به تهیونگ.
«من مطمئنم الان یه روح جنگلی هم پیداش میشه.»
تهیونگ کلافه نگاهش کرد. «تو زیادی تخیل داری.»
«نه! تو فیلما همیشه اول آدمای خوشگل میمیرن!»
تهیونگ خیلی خونسرد گفت: «پس تو در امانی.»
چند ثانیه سکوت شد… بعد جیمین و یونگی همزمان زدن زیر خنده.
جونگکوک با شوک دهنش باز موند. «تهیونگ! توهین کردی؟!»
تهیونگ بالاخره خندید. اون خندهی مربعی و آرومی که باعث شد جونگکوک چند لحظه خیره بمونه.
و دقیقاً همین حواسپرتی کافی بود که پاش به ریشهی درخت گیر کنه.
«وااااا—»
قبل از افتادن، تهیونگ سریع مچ دستشو گرفت و کشیدش سمت خودش.
جونگکوک مستقیم خورد به سینهی تهیونگ.
سکوت.
رعد دوباره توی آسمون پیچید… ولی انگار هیچکدومشونو تکون نداد.
چون جونگکوک هنوز توی بغل تهیونگ بود.
و تهیونگ هنوز دستشو ول نکرده بود.
«حواستو جمع کن خرگوش.»
صدای بمش باعث شد گوشهای جونگکوک سرخ بشه. آروم گفت: «اگه ول کنی شاید بتونم.»
تهیونگ چند ثانیه فقط نگاش کرد… بعد خیلی آروم دستشو شل کرد.
اون طرف، جیمین سعی میکرد به یونگی نگاه نکنه. که باز هم موفق نبود.
هودی یونگی هنوز روی سرش بود و بوی قهوهی ملایمش دیوونهکننده بود.
یونگی جلوتر رفت و اطرافو نگاه کرد. «اونطرف یه کلبهست.»
همه همزمان برگشتن.
واقعاً بین درختها یه کلبهی کوچیک چوبی دیده میشد.
جونگکوک با ذوق گفت: «نجات پیدا کردیم!»
تهیونگ زیر لب: «فعلاً.»
چهارتایی با عجله سمت کلبه رفتن. بارون لباسهاشونو خیس کرده بود و هوا کمکم سردتر میشد.
یونگی درو هل داد. خوشبختانه باز شد.
داخل کلبه کوچیک ولی گرم بود. یه شومینهی قدیمی گوشهی اتاق دیده میشد و چند پتوی تاخورده روی مبل چوبی بود.
جونگکوک همون لحظه خودشو پرت کرد روی مبل. «من اینجا زندگی جدیدمو شروع میکنم.»
تهیونگ کف دستشو زد به پیشونیش. «تو پنج دقیقه بدون وایفای دوام نمیاری.»
جیمین آروم خندید. ولی همون موقع از سرما لرزید.
یونگی فوراً متوجه شد. بدون حرف نزدیکش شد و خیلی طبیعی، پتویی برداشت و دور شونههای جیمین انداخت.
«گفتم سرما میخوری.»
جیمین آروم بهش نگاه کرد. «تو چرا اینقدر… مراقبی؟»
یونگی برای چند ثانیه ساکت موند.
فقط صدای بارون شنیده میشد.
بعد خیلی آروم گفت: «شاید چون نمیخوام حالت بد بشه.»
«فقط همین؟»
یونگی نگاهشو ازش دزدید. «…نمیدونم.»
ولی جیمین میدونست. یا حداقل قلبش داشت یه چیزی رو خیلی واضح حس میکرد.
و اون حس… کمکم داشت خطرناک میشد.
ادامه دارد…
بارون حالا شدیدتر شده بود.
قطرهها محکم روی برگها میخوردن و صدای رعد، کل جنگل رو پر کرده بود. جونگکوک تقریباً چسبیده بود به تهیونگ.
«من مطمئنم الان یه روح جنگلی هم پیداش میشه.»
تهیونگ کلافه نگاهش کرد. «تو زیادی تخیل داری.»
«نه! تو فیلما همیشه اول آدمای خوشگل میمیرن!»
تهیونگ خیلی خونسرد گفت: «پس تو در امانی.»
چند ثانیه سکوت شد… بعد جیمین و یونگی همزمان زدن زیر خنده.
جونگکوک با شوک دهنش باز موند. «تهیونگ! توهین کردی؟!»
تهیونگ بالاخره خندید. اون خندهی مربعی و آرومی که باعث شد جونگکوک چند لحظه خیره بمونه.
و دقیقاً همین حواسپرتی کافی بود که پاش به ریشهی درخت گیر کنه.
«وااااا—»
قبل از افتادن، تهیونگ سریع مچ دستشو گرفت و کشیدش سمت خودش.
جونگکوک مستقیم خورد به سینهی تهیونگ.
سکوت.
رعد دوباره توی آسمون پیچید… ولی انگار هیچکدومشونو تکون نداد.
چون جونگکوک هنوز توی بغل تهیونگ بود.
و تهیونگ هنوز دستشو ول نکرده بود.
«حواستو جمع کن خرگوش.»
صدای بمش باعث شد گوشهای جونگکوک سرخ بشه. آروم گفت: «اگه ول کنی شاید بتونم.»
تهیونگ چند ثانیه فقط نگاش کرد… بعد خیلی آروم دستشو شل کرد.
اون طرف، جیمین سعی میکرد به یونگی نگاه نکنه. که باز هم موفق نبود.
هودی یونگی هنوز روی سرش بود و بوی قهوهی ملایمش دیوونهکننده بود.
یونگی جلوتر رفت و اطرافو نگاه کرد. «اونطرف یه کلبهست.»
همه همزمان برگشتن.
واقعاً بین درختها یه کلبهی کوچیک چوبی دیده میشد.
جونگکوک با ذوق گفت: «نجات پیدا کردیم!»
تهیونگ زیر لب: «فعلاً.»
چهارتایی با عجله سمت کلبه رفتن. بارون لباسهاشونو خیس کرده بود و هوا کمکم سردتر میشد.
یونگی درو هل داد. خوشبختانه باز شد.
داخل کلبه کوچیک ولی گرم بود. یه شومینهی قدیمی گوشهی اتاق دیده میشد و چند پتوی تاخورده روی مبل چوبی بود.
جونگکوک همون لحظه خودشو پرت کرد روی مبل. «من اینجا زندگی جدیدمو شروع میکنم.»
تهیونگ کف دستشو زد به پیشونیش. «تو پنج دقیقه بدون وایفای دوام نمیاری.»
جیمین آروم خندید. ولی همون موقع از سرما لرزید.
یونگی فوراً متوجه شد. بدون حرف نزدیکش شد و خیلی طبیعی، پتویی برداشت و دور شونههای جیمین انداخت.
«گفتم سرما میخوری.»
جیمین آروم بهش نگاه کرد. «تو چرا اینقدر… مراقبی؟»
یونگی برای چند ثانیه ساکت موند.
فقط صدای بارون شنیده میشد.
بعد خیلی آروم گفت: «شاید چون نمیخوام حالت بد بشه.»
«فقط همین؟»
یونگی نگاهشو ازش دزدید. «…نمیدونم.»
ولی جیمین میدونست. یا حداقل قلبش داشت یه چیزی رو خیلی واضح حس میکرد.
و اون حس… کمکم داشت خطرناک میشد.
ادامه دارد…
- ۳۳۵
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط