رمان رئیس جذاب من

🔮رمان رئیس جذاب من 🔮
Part31
رسیدیم به یه اتاق درشو خاتون باز کردو گفت
دخترم این اتاقه توعه و خانم گفت میتونی یکمی استراحت کنی بعد به کارات برسی و لباس مخصوصم رو تخته
بالبخند گفتم
ممنون خاتون خانم
با لبخند گفت
عزیزم خانم دیگه چیه همون خاتون بگی خوبه
چشم
خاتون رفتو و من داخل اتاق شدم یه تخت بغل پنجره بودو سمت راستش یه کمد بود و سمت چپش یه میز و صندلی بود
نفسی گرفتمو رو تخت نشستم یعنی الان ارسلان چیکار میکنه
#ارسلان
رو تخت دراز کشیده بودمو به سقف زل زده بودم یعنی واقعا آیناز چجوری تونست اینکارو کنه مگه من چی واسش کم گذاشتم که اینکارو کرد
ولش کن دختره هرزه حیف اون همه زحمتی که واسش کشیدم
#آیناز
وقتی از خواب پاشدم رفتم یه دوش گرفتم و لباسای
که خاتون داده بودو پوشیدم که تا بالای زانوم بود
رفتم بیرون که دیدم پسر خانم مریم امد بیرون همون مانی
سلام آقا مانی
سلام آیناز
رفت که دیگه منم رفتم پایین تو اشپز خونه باهمه آشنا شدم
داشتم راهرو رو تمیز می‌کردم که دیدم زینب امد زینب ۲۵سالش بود و خوشگل بود
آیناز
جانم
دیگه دورو ور مانی نبینمت
با تعجب پرسیدم یعنی چی
با پوزخند گفت
یعنی همینی که شنیدی دیگه نبینم دوست ندارم کسی که شوهرش حرفاشو باور نکرده بیاد بچسبه به عشق من فهمیدی
باچشای اشکی خواستم حرف بزنم که یهو مانی امد و گفت
عشقت
زینب باترس برگشت که دیدم مانی پشت زینب وایساده
مانی:چقدر بهت بگم کم چرت بگو کی آخه عاشق تو میشه هان اصلا آیناز نزدیک من شه به تو چه مگه عروس ابن خونه ایی که اینجوری حرف میزنی توهم مثل همه یه خدمتکار خودتو بالا نگیر و اینو و اونو تحقیر نکن به تو چه شوهرش چی کار میکنه جواب منو بده
با داد گفت
که زینب با چشای ع
اشکی رفت
رو به مانی گفتم
بب...ببخ‌‌..ببخشید آقا مانی
چرا تو داری معذرت خواهی میکنی و میترسی
آخه تو خونه شوهرم هم یه خدمتکار به اسم مارال بود که عاشق ارسلان هست و فکر کنم اون عکسای الکی رو به ارسلان داده میترسم بارم این اتفاق بیوفته و مریم خانم فکر بدی کنه
نگران نباش هیچ اتفاقی نیوفته میتونی بری به کارت برسی
بااجازه
دیدگاه ها (۰)

🎀🧸رمان پسر دایی من 🎀🧸Part36بزارم بری هع تازه پیدات کردم کجا ...

🎀🧸رمان پسر دایی من 🎀🧸Part36بزارم بری هع تازه پیدات کردم کجا ...

🔮رئیس جذاب من 🔮Part30باشه میرم ولی وقتی واقیعیتو فهمیدی اونم...

🔮رئیس جذاب من 🔮Part29#اردلان وقتی آیناز تعریف کرد با تعجب گف...

پارت ۳۶ات: بالاخره میتونیم بریم جیمین: اره ات: اخیش بالاخره ...

دختری که آرزو داشت

اردو پارت ۴ویو ات:رفتم بالا بدون در زدن رفتم تو دیدم رو تخت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط