⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p68
برج غربی رو ترک کردن.
راهپلهی سنگی، مارپیچ و باریک بود. هر قدمی که پایین میومدن، صدای کفشهاشون بین دیوارهای سنگی میپیچید و بعد آروم محو میشد.
نینا هنوز شنل جیمین رو روی شونههاش نگه داشته بود.
پارچهی ضخیم، گرمای عجیبی داشت.
وقتی به طبقهی اصلی رسیدن، در بزرگ تالار باز شد.
و بعد در سنگین برج پشت سرشون بسته شد.
صدای برخورد فلز با سنگ، توی راهروی بلند قلعه پیچید.
هوا نسبت به بالای برج گرمتر بود، اما بوی نمِ دیوارهای قدیمی هنوز احساس میشد.
نینا همقدم با اون از پلههای آخر پایین اومد که نینا شنل جیمین که روی شونش بود برداشت و به سمت جیمین گرفت و آروم گفت:
« ممنونم»
جیمین هم بیصدا سرش رو به نشونه تایید تکون داد
هنوز هم محو منظرهای بود که از بالای برج دیده بود.
زیر لب گفت:
«فکر نمیکردم یه جای ترسناک، اینقدر قشنگ هم باشه...»
جیمین نگاه کوتاهی به اون انداخت.
«زیبایی، خطر رو از بین نمیبره.»
نینا خواست چیزی بگه...
که ناگهان صدای قدمهایی آروم از انتهای راهرو به گوش رسید.
نه تند...
نه عجول.
منظم.
انگار صاحب اون قدمها مطمئن بود همه منتظرش هستن.
صدای عصای فلزی روی کف سنگی میپیچید.
دو نگهبانی که کنار در ایستاده بودن، بیدرنگ سرشون رو پایین انداختن
خدمتکاری که سینی نقرهای توی دستش بود، بیحرکت کنار دیوار ایستاد.
حتی کسی جرئت نمیکرد نفس عمیقی بکشه.
نینا اخم کرد.
آروم پرسید:
«کیه؟»
جیمین جواب نداد.
فقط نگاهش به انتهای راهرو دوخته شده بود.
چند لحظه بعد، مردی از دل تاریکی بیرون اومد.
قدبلند بود.
پالتو مشکی با حاشیههای نقرهای روی زمین کشیده میشد و موهای جوگندمیاش تا روی شونههاش میرسید.
چهرهش آروم به نظر میرسید...
اما چشمهاش نه.
p68
برج غربی رو ترک کردن.
راهپلهی سنگی، مارپیچ و باریک بود. هر قدمی که پایین میومدن، صدای کفشهاشون بین دیوارهای سنگی میپیچید و بعد آروم محو میشد.
نینا هنوز شنل جیمین رو روی شونههاش نگه داشته بود.
پارچهی ضخیم، گرمای عجیبی داشت.
وقتی به طبقهی اصلی رسیدن، در بزرگ تالار باز شد.
و بعد در سنگین برج پشت سرشون بسته شد.
صدای برخورد فلز با سنگ، توی راهروی بلند قلعه پیچید.
هوا نسبت به بالای برج گرمتر بود، اما بوی نمِ دیوارهای قدیمی هنوز احساس میشد.
نینا همقدم با اون از پلههای آخر پایین اومد که نینا شنل جیمین که روی شونش بود برداشت و به سمت جیمین گرفت و آروم گفت:
« ممنونم»
جیمین هم بیصدا سرش رو به نشونه تایید تکون داد
هنوز هم محو منظرهای بود که از بالای برج دیده بود.
زیر لب گفت:
«فکر نمیکردم یه جای ترسناک، اینقدر قشنگ هم باشه...»
جیمین نگاه کوتاهی به اون انداخت.
«زیبایی، خطر رو از بین نمیبره.»
نینا خواست چیزی بگه...
که ناگهان صدای قدمهایی آروم از انتهای راهرو به گوش رسید.
نه تند...
نه عجول.
منظم.
انگار صاحب اون قدمها مطمئن بود همه منتظرش هستن.
صدای عصای فلزی روی کف سنگی میپیچید.
دو نگهبانی که کنار در ایستاده بودن، بیدرنگ سرشون رو پایین انداختن
خدمتکاری که سینی نقرهای توی دستش بود، بیحرکت کنار دیوار ایستاد.
حتی کسی جرئت نمیکرد نفس عمیقی بکشه.
نینا اخم کرد.
آروم پرسید:
«کیه؟»
جیمین جواب نداد.
فقط نگاهش به انتهای راهرو دوخته شده بود.
چند لحظه بعد، مردی از دل تاریکی بیرون اومد.
قدبلند بود.
پالتو مشکی با حاشیههای نقرهای روی زمین کشیده میشد و موهای جوگندمیاش تا روی شونههاش میرسید.
چهرهش آروم به نظر میرسید...
اما چشمهاش نه.
- ۹۲۰
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط