تک پارتی از جونگ کوک

تک پارتی از جونگ کوک

اسم فیک: فرشته‌ای در میان طوفان

زندگی **ا/ت** مثل یک بازی شطرنج بود که مهره‌هایش را دیگر خودش حرکت نمی‌داد. او در قلبی از سنگ زندگی می‌کرد، چون می‌دانست قلب **جونگ‌کوک**، مردی که قرار بود همسرش شود، متعلق به زن دیگری به نام **یونا** است.

وقتی خانواده‌های آن‌ها تصمیم گرفتند برای پیوند دادن دو تجارت بزرگ، این ازدواج را برگزار کنند، ا/ت احساس کرد تمام رویاهایش در برابر چشم‌های بی‌رحم واقعیت خاکستر شد. شب عروسی، وقتی که همه در حال جشن بودند، ا/ت در اتاق تاریکشان نشسته بود و گریه‌های بی‌صدا می‌کرد. جونگ‌کوک وارد شد، اما نگاهش سرد بود. او حتی نگاهش هم به ا/ت نمی‌کرد، انگار که او فقط یک غریبه است که به زور در زندگی‌اش حضور یافته.

ماه ها گذشت و ا/ت با این حقیقت زندگی می‌کرد که همسرش در فکر دیگری است. او با صبوری و مهربانی، سعی می‌کرد کمی از سرمای جونگ‌کوک کم کند، اما جونگ‌کوک با بی‌تفاوتی تمام، همیشه با کلمات تند و رفتارهای سردش، ا/ت را بیشتر از قبل از پا در می‌آورد.

اما طوفان واقعی زمانی شروع شد که حقیقتِ یونا آشکار گشت. جونگ‌کوک متوجه شد که یونا، زنی که تمام فکر و ذکرش بود، در پشت سر او با شخص دیگری در رابطه است. آن شب، وقتی جونگ‌کوک با قلبی شکسته و غرور جریحه‌دار شده به خانه برگشت، ا/ت با چشمانی پُر از اشک منتظر او بود. او انتظار نداشت که مردی که همیشه او را نادیده گرفته بود، اینقدر در هم شکسته باشد.

در همان روزهای پر از تنش، ا/ت متوجه شد که زندگی جدیدی در وجودش شکل گرفته است؛ او باردار بود. خبر حاملگی، مثل یک تکانه‌ی شدید در زندگی خاکستری آن‌ها بود. ابتدا جونگ‌کوک با ناباوری و حتی کمی ترس به این موضوع نگاه کرد، اما وقتی برای اولین بار دست کوچک ا/ت را روی شکمش حس کرد، انگار بخشی از روح یخ‌زده‌اش ذوب شد.

کم‌کم، آن دیوار سنگی که بین‌شان بود، ترک خورد. جونگ‌کوک که حالا مسئولیت یک زندگی جدید را بر عهده داشت، شروع کرد به تغییر کردن. او یاد گرفت که چطور به جای نگاه کردن به گذشته و یونا، به چشم‌های مهربان ا/ت نگاه کند. او یاد گرفت که چطور با صدای لرزان ا/ت، وقتی از ترس‌هایش می‌گفت، او را در آغوش بگیرد.

ماه ها گذشت و با آمدن نوزادشان، فضای خانه از سردی به گرمی تغییر کرد. جونگ‌کوک دیگر آن مرد بی‌روح سابق نبود؛ او حالا مردی بود که با هر لبخند ا/ت، دنیا را داشت. آن‌ها یاد گرفته بودند که عشق، همیشه از نگاه اول شروع نمی‌شود، بلکه گاهی از دلِ رنج‌ها، از میان خیانت‌ها و از زیر آوارِ یک ازدواج اجباری، بیرون می‌آید و شکوفا می‌شود.

آن‌ها بالاخره در خانه‌ای که حالا پر از صدای خنده بود، فهمیدند که گاهی، تقدیر چیزی را به ما می‌دهد که فکر می‌کردیم هرگز نمی‌خواهیم:)
دیدگاه ها (۰)

😅

تک پارتی از تهیونگ اسم فیک :در بندِ نگاهِ سردِ اربابدر عمارت...

فصل پنجم: یخ‌های در حالِ ذوبصبح که شد، نورِ ملایمِ خورشید از...

تک پارتی از جونگ کوک اسم فیک :شرطِ مرگبارنورهای کم‌سوی کافه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط