ماه و شبح

ماه و شبح

پارت بیست و ششم | سه اهریمن

سه روز بعد...

سلین بالاخره توانسته بود بخش بزرگی از مدارک عمارت را مخفیانه جمع‌آوری کند.

پرونده‌ای قطور را روی میز رئیس اداره گذاشت.

رئیس با تعجب یکی‌یکی برگه‌ها را ورق می‌زد.

ـ باورم نمی‌شه...

این همه مدرک رو...

تنهایی جمع کردی؟

سلین خمیازه‌ای کشید.

ـ آره...

فقط لطفاً ادامه‌شو بسپارین به تیم تحقیق.

من...

دیگه مغزم خاموش کرده.

رئیس لبخند کوتاهی زد.

ـ برو استراحت کن، افسر کیم.

بقیه‌ش با ما.

سلین حتی فرصت خداحافظی هم نداشت.

فقط دستش را بالا آورد و از اتاق بیرون رفت.

---

عمارت خاندان کیم...

همین که وارد شد، کفش‌هایش را درآورد و زیر لب گفت:

ـ فقط...

فقط پنج ساعت خواب...

نه غذا...

نه حرف...

نه مأموریت...

فقط خواب...

با همان حال، خودش را روی تخت انداخت.

پتو را تا روی سرش کشید.

ـ هیچ‌کس بیدارم نکنه...

چشم‌هایش آرام بسته شد.

سه...

دو...

یک...

تق... تق...

ـ سلینیییی!

سلین زیر پتو غر زد.

ـ نه...

تق... تق... تق...

ـ سلییین! بیا بستنی بخوریم!

ـ نه...

در باز شد.

کانر با هیجان داخل آمد.

ـ خب اگه بستنی نمی‌خوای، بیا فیلم ببینیم!

سلین بالش را روی سرش گذاشت.

ـ نه...

چند ثانیه بعد...

لوکاس هم وارد شد.

ـ اگه فیلم نمی‌بینی، بیا پلی‌استیشن!

ـ نه...

در آخر...

لین آرام وارد اتاق شد.

سلین با خودش گفت:

«خداروشکر...

حداقل این یکی می‌ذاره بخوابم.»

اما لین فقط یک جمله گفت:

ـ سل...

داروهاتو خوردی؟

سلین پتو را کنار زد.

ـ لین...

خواهش می‌کنم...

بذار بخوابم...

لین با آرامش گفت:

ـ اول غذا.

بعد دارو.

بعد خواب.

کانر از کنار در داد زد:

ـ بعدشم بستنی!

لوکاس با خنده گفت:

ـ بعدشم پلی‌استیشن!

سلین چند ثانیه به سقف خیره شد.

بعد آه عمیقی کشید.

ـ خدایا...

من از دست بزرگ‌ترین باند خلافکار جون سالم به در آوردم...

ولی از دست این سه اهریمن نه...

هر سه برادر هم‌زمان گفتند:

ـ شنیدیم!

سلین چشم‌هایش را بست.

ـ ای کاش نشنیده بودین...

---

در همان لحظه...

در عمارت قاتل...

فلیکس روی مبل لم داده بود.

یکی از افرادش گفت:

ـ رئیس، امروز خیلی سرحال به نظر می‌رسین.

فلیکس لبخند زد.

ـ آره...

امروز کسی بالش پرت نکرد تو صورتم.

همان لحظه...

بی‌اختیار عطسه کرد.

ـ هــاااچو!

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد زیر لب گفت:

ـ مطمئنم ماه الان داره پشت سرم غر می‌زنه...

و در همان لحظه...

سلین که میان سه برادر گیر افتاده بود، با حرص گفت:

ـ اون مردک اعصابمو خرد کرده...

فاصله‌ی بین دو عمارت زیاد بود...

اما انگار این دو نفر، حتی از دور هم دست از اذیت کردن هم برنمی‌داشتند.
دیدگاه ها (۰)

ماه و شبحپارت بیست و هشتم | فاجعه‌ی متحرک وارد می‌شودبعد از ...

ماه و شبحپارت بیست و نهم | شبح کمردردی و فاجعه‌ی متحرکچند دق...

یه کانال زدیم مخصوص استی هااز هشت فرشته فعالیت میکنیمhttps:/...

ماه و شبحپارت بیست و پنجم | قهوه، بالش و یک گربه‌ی شیطانصبح ...

---ماه و شبحپارت پانزدهم | این رقص، برای من استجشن تولد سلین...

ماه و شبحپارت هشتم | خانه‌ای به نام خانوادهصبح روز بعد...نور...

ماه و شبحپارت چهارم | ردپانور صبح از پنجره‌های بلند اداره پل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط