آمدی در عاشقی رسوای دنیایم کنی

آمدی در عاشقی رسوای دنیایم کنی
بی خبر از این و آن شیدای شیدایم کنی

با نگاه آتشین در دام افکندی مرا
خواستی سوزنده از آتش سراپایم کنی

چهره زیباتر از گل را به ناز آراستی
آمدی در هر نظر محو تماشایم کنی

حرفی از عشق و محبت از لبانت سر نزد
تا که از شوق وشعف غرق تمنایم کنی

عاقبت روزی زباغ دوستی بیرون شدی
تا در این دنیا مرا تنهای تنهایم کنی
دیدگاه ها (۱)

اینکه از دور تماشا کنمت سنگین استدر دلم باشی و حاشا کنمت سنگ...

تا که می آیی به ذهن من تبسم می کنمبا تو بودن را به آرامی تجس...

من دلم پیش کسی نیست، خیالت راحتمنم و یک دل دیوانه خاطر خواهت...

قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم جز به تو و به خوبی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط