وقتی که مردی من خیلی بچه بودم

وقتی که مُردی من خیلی بچه بودم.
بهم می گفتن بابات رفته پیشِ خدا،
رفته سفر ، زود برمیگرده ..
نمی دونستم مرگ چیه
تا اینکه چند وقت بعدش وسط بازی کردن ،
دیدم دو سه تا از بچه های فامیل در گوشی حرف می زنن و منو نگاه میکنن.
چند دقیقه بعد یکی شون اومد سمتمو پرسید :
علی راس میگن بابات مرده؟!
به تته پته افتاده بودم ،
گفتم : دروغه ، بابام رفته پیش خدا. اون نمرده !
بچه ها بم خندیدن .. بغضم گرفته بود،
دویدم رفتم خونه عمه منیر و اون شب تا صبح توو جام گریه کردم.
اون روز اولین باری بود که فهمیدم از دست دادن یعنی چی. .
بعد از اون بازم هر روز رفتم توی کوچه و فوتبال بازی کردم که بهم نگن بچه یتیم ِ بی عرضه ! ... یه مدت بعد هم رفتم مدرسه .
وقتی که معلممون پرسید شغل پدر؟
با صدای بلند گفتم آقا اجازه رفته پیش خدا.
اینو که گفتم دوباره همه بچه ها شروع کردن به پچ پچ کردن و در گوش همدیگه حرف زدن !
دیگه همه می دونستن !
وقتی که می رفتیم کلاسای بالاتر و معلم جدید سال بعد دوباره شغل پدر رو می پرسید ،
همیشه یکی بود که قبل من جواب بده :
«اجازه اقا، صابری بابا نداره.»
من از اونجا بود که فهمیدم ، ادم نباید نداشته هاشو به کسی بگه ...
از اونجا بود که فهمیدم مردن یعنی چی !
.
وقتی لوح تقدیر شاگرد اولیمو گرفتم، مامانِ محمدی رو دیدم که نیشگونش میگرفت و میگفت نگا کن این بابا نداره ولی درس خونه !
اون موقع یاد گرفتم هرچیزیم که داشته باشی، آدما به نداشته هات بیشتر توجه میکنن ..
خودمونیما بابا !
شاید اگه اونقدر زود نمی رفتی ،
اگه بهم نمی گفتن بچه یتیم و بهم نمی خندیدن
فوتبال بازی کردنم اونقد خوب نمی شد ..
شاید ردیف اول نمی نشستم که در گوشی حرف زدن بقیه رو موقع سوال پرسیدنای اولِ سال نبینم و درس خون نمی شدم ..
بیچاره محمدی !
شاید اگه تو بودی انقد بخاطر نمره های من از مامانش کتک نمی خورد ..
بابا ؟
خوبی خودت؟ ..
اومدم بگم دیگه ازت عصبانی نیستم ..
‌‌
دیدگاه ها (۳)

آرزو می کنم هیجان زده شوی ؛مثلا بعد از سالها ، عشق دوران نوج...

روزی هزار بار برای خودتان بنویسید «عزت نفس»روی آینهکف دستگوش...

بهم گفت, عشق ' مثل بازی می مونه. تو هر بازی یکی می بره یکی م...

جیمین فیک زندگی پارت ۹۲#

هیچ وقت عاشق نشو وابسته نشو دل نبند چرا؟چون مثل من میشی حالا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط