چنان مباش !

چنان مباش !

خواجه عبدالكريم كه خادم خاص شيخ ابوسعيد ابوالخير بود، گفت : روزى ، كسى از من خواست تا از حكايت هاى شيخ چيزى براى او بنويسم . مشغول نوشتن بودم كه كسى آمد و گفت : تو را شيخ مى خواند. رفتم  چون نزد شيخ رسيدم ، گفت : عبدالكريم !در چه كارى ؟ گفتم : درويشى ، چند حكايت از حكايت هاى شيخ خواست . در كار نوشتن آن حكايات بودم .

شيخ گفت : اى عبدالكريم !حكايت نويس مباش ؛ چنان باش كه از تو حكايت كنند
دیدگاه ها (۲)

سلام،در برنامه ی دیگه فعالیت مذهبی دارم رفتم تو صفحه ی کاربر...

part 6که یهو مچ دستم کشیده شد و دوباره برگشتم سرجام سرمو بال...

چند پارتـــــــــــــــ🖤ـــــــــــوقتی باهات بد حرف میزنهــ...

اوایل که ساختمانِ رو به رویی را تخریب می کردند دلم گرفت و نا...

پارت آخر

فیک کوک پارت ¹⁵ که در همان لحظه در اتاق کوک باز شد و چهره ی ...

Iove and the MoonPart 44ویو یوناچند ثانیه فقط به در خیره شده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط