Rz prpr ¹⁵
Rz prpr ¹⁵
تهیونگ: اون حرفارو زدم چون میخواستم نابودت کنم من هنوز اونقد چندش نشدم که به همجنس خودم چشم داشته باشم
کوک چند قدم عقب رفت پشتش به دیوار خورد قطره اشکی از گوشه چشمش پایین افتاد
تهیونگ نیم نگاهی به کوک انداخت و بیرون رفت
ویو شوگا
تا رسیدیم سئول سریع ماشین گرفتیم و به ادرسی که کوک داده بود رفتیم
یونگی: اینجا بیماری به اسم جئون سوکجین دارین؟
پرستار: بله اتاق 309 هستن انتهای راهرو سمت چپ
یونگی: ممنون
نامجون: اینجاست ؟
یونگی: آره اتاقش انتهای راهروعه
هردوشون به سمت اتاق دویدن
چنتا پرستار بالا سرش بودن انگار بهوش اومده بود
جین: نامجون؟
نامجون: جانم عزیزم خوبی؟
جین: نامجون من چرا اینجام؟
یونگی: خودکشی کرده بودی
جین: چی من؟
نامجون: یادت نمیاد؟
جین: نه
همون لحظه در اتاق باز شد و دکتر اومد تو
دکتر: شما همراه بیمار هستین؟
نامجون: بله
دکتر: لطفاً چند لحظه بیاین بیرون کارتون دارم
هردو رفتن بیرون
دکتر: بیمار خون زیادی از دست داده بود اگه دوستشون بهشون خون نمیداد امکان مرگشون زیاد بود حالا که بهوش اومدن آخرین حرف یا کاری که انجام دادن رو یادشون نیست البته ممکنه به مرور زمان یادشون بیاد
نامجون: میتونیم مرخصش کنیم؟
دکتر: بله
نامجون: من میرم کارای ترخیصشو آماده کنم
یونگی: باشه
گوشیمو باز کردم عکس کوک بکگراند گوشیم بود لبخند زدم
یونگی: چقد تو گوگولی هستی بچه
یهو یه چیزی یادش اومد
یونگی: صب کن بیبینم پس کوک کجاست باید بهش زنگ بزنم
گوشیشو برداشت و به کوک زنگ زد یه بار دو بار صد بار ولی کسی گوشی رو برنداشت
یونگی: پسر تو کجایی
تهیونگ: اون حرفارو زدم چون میخواستم نابودت کنم من هنوز اونقد چندش نشدم که به همجنس خودم چشم داشته باشم
کوک چند قدم عقب رفت پشتش به دیوار خورد قطره اشکی از گوشه چشمش پایین افتاد
تهیونگ نیم نگاهی به کوک انداخت و بیرون رفت
ویو شوگا
تا رسیدیم سئول سریع ماشین گرفتیم و به ادرسی که کوک داده بود رفتیم
یونگی: اینجا بیماری به اسم جئون سوکجین دارین؟
پرستار: بله اتاق 309 هستن انتهای راهرو سمت چپ
یونگی: ممنون
نامجون: اینجاست ؟
یونگی: آره اتاقش انتهای راهروعه
هردوشون به سمت اتاق دویدن
چنتا پرستار بالا سرش بودن انگار بهوش اومده بود
جین: نامجون؟
نامجون: جانم عزیزم خوبی؟
جین: نامجون من چرا اینجام؟
یونگی: خودکشی کرده بودی
جین: چی من؟
نامجون: یادت نمیاد؟
جین: نه
همون لحظه در اتاق باز شد و دکتر اومد تو
دکتر: شما همراه بیمار هستین؟
نامجون: بله
دکتر: لطفاً چند لحظه بیاین بیرون کارتون دارم
هردو رفتن بیرون
دکتر: بیمار خون زیادی از دست داده بود اگه دوستشون بهشون خون نمیداد امکان مرگشون زیاد بود حالا که بهوش اومدن آخرین حرف یا کاری که انجام دادن رو یادشون نیست البته ممکنه به مرور زمان یادشون بیاد
نامجون: میتونیم مرخصش کنیم؟
دکتر: بله
نامجون: من میرم کارای ترخیصشو آماده کنم
یونگی: باشه
گوشیمو باز کردم عکس کوک بکگراند گوشیم بود لبخند زدم
یونگی: چقد تو گوگولی هستی بچه
یهو یه چیزی یادش اومد
یونگی: صب کن بیبینم پس کوک کجاست باید بهش زنگ بزنم
گوشیشو برداشت و به کوک زنگ زد یه بار دو بار صد بار ولی کسی گوشی رو برنداشت
یونگی: پسر تو کجایی
- ۱۶.۸k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط