My professor
My professor
Chapter:2
Part:45
گزارش دو تماس از هیزل ... و یه پیام خوانده نشده ... بازش کرد .....
" میدونم این روزا سرت شلوغه ... فقط خواستم بهت خبر خوب بهت بدم...پژوهشی که بهت گفته بودم موفق شد ... نامزد نوبل شدیم ... الان استکهلم ایم... میخواستم قبل از رفتن ببینمت
ولی فکر کنم بازم ماموریتی .....چند روز دیگه برمیگردم کره ... و باهم به جشن حسابی میگیریم سر فرصت مراقب خودت باش ... میبوسمت سرهنگ کیم"
نامجون خیره به پیام سرجاش ایستاد و لبخندی که مدتها روی لباش ننشسته بود آروم آروم ظاهر شد
«کی انقد بزرگ شدی کک مکی داداش؟!»
پیامو از اول خوند تا دوباره همون حس خوبو بگیره ... و بعد تایپ کرد :
نامجون:تو افتخار برادرتی ... واسه هر کی سرهنگ کیم باشم برای تو داداش نامی ام ....خیلی بهت افتخار میکنم فسقلی ... مبارک باشه ... اگه به پول یا هر چیزی نیاز داشتی حتما خبرم کن ... "
.....
هیزل بدون اینکه اجازه بده خستگی بهش غلبه کنه مسیر پارکینگ تا ساختمون رو یه نفس میدوید ...
بند کفشای پاشنه بلندش پشت پنجه هاش رو زخم کرده بود از حرکت ایستاد ...
دامنشو کمی بالا داد و کفشاشو در اورد ... اونا رو تو دستش نگه داشت و پا برهنه به دویدن ادامه داد ... موزاییکای کف محوطه مثل یخ بودن
به خودش لرزید و سرعتشو بیشتر کرد ...
دعوتنامه ها رو یه بار دیگه چک کرد
و با نگاه بعدی ای که به نگهبانی انداخت جئون و آقای سونگ رو ندید .....
متعجب دنبال نگهبان گشت ... اما پیداش نکرد ....
«نکنه از وراجی کردن سونگ دستگیر شون کرده باشن!.. »
تمام سکانسای منفی ای که ممکن بود به ذهنش خطور کرد ... از همه بدتر اینکه انگلیسی بلد نبود که دنبالشون بگرده ...
نکنه جونگ کوک کنترلشو از دست داده باشه و هر دوشونو کتک زده باشه.....
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🍁
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:45
گزارش دو تماس از هیزل ... و یه پیام خوانده نشده ... بازش کرد .....
" میدونم این روزا سرت شلوغه ... فقط خواستم بهت خبر خوب بهت بدم...پژوهشی که بهت گفته بودم موفق شد ... نامزد نوبل شدیم ... الان استکهلم ایم... میخواستم قبل از رفتن ببینمت
ولی فکر کنم بازم ماموریتی .....چند روز دیگه برمیگردم کره ... و باهم به جشن حسابی میگیریم سر فرصت مراقب خودت باش ... میبوسمت سرهنگ کیم"
نامجون خیره به پیام سرجاش ایستاد و لبخندی که مدتها روی لباش ننشسته بود آروم آروم ظاهر شد
«کی انقد بزرگ شدی کک مکی داداش؟!»
پیامو از اول خوند تا دوباره همون حس خوبو بگیره ... و بعد تایپ کرد :
نامجون:تو افتخار برادرتی ... واسه هر کی سرهنگ کیم باشم برای تو داداش نامی ام ....خیلی بهت افتخار میکنم فسقلی ... مبارک باشه ... اگه به پول یا هر چیزی نیاز داشتی حتما خبرم کن ... "
.....
هیزل بدون اینکه اجازه بده خستگی بهش غلبه کنه مسیر پارکینگ تا ساختمون رو یه نفس میدوید ...
بند کفشای پاشنه بلندش پشت پنجه هاش رو زخم کرده بود از حرکت ایستاد ...
دامنشو کمی بالا داد و کفشاشو در اورد ... اونا رو تو دستش نگه داشت و پا برهنه به دویدن ادامه داد ... موزاییکای کف محوطه مثل یخ بودن
به خودش لرزید و سرعتشو بیشتر کرد ...
دعوتنامه ها رو یه بار دیگه چک کرد
و با نگاه بعدی ای که به نگهبانی انداخت جئون و آقای سونگ رو ندید .....
متعجب دنبال نگهبان گشت ... اما پیداش نکرد ....
«نکنه از وراجی کردن سونگ دستگیر شون کرده باشن!.. »
تمام سکانسای منفی ای که ممکن بود به ذهنش خطور کرد ... از همه بدتر اینکه انگلیسی بلد نبود که دنبالشون بگرده ...
نکنه جونگ کوک کنترلشو از دست داده باشه و هر دوشونو کتک زده باشه.....
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🍁
#رمان #فیک #فیکشن
- ۷۰۶
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط