قطب های مخالف همدیگرو جذب میکنن.
قطب های مخالف همدیگرو جذب میکنن.
part: ₆
_هی..پاشو
جیمین با چشم های نیمه بازش چهره تار یونگی را میدید آرام آرام پلک هایش روی هم افتاد و چهره و تصویر جلوی چشمش محو شد و هیچ صدا و چهره ای ندید.
_هی..نخواب الان وقت خواب نیست
_وای وای وای لیتوکک اگه دستم بهت برسه. آخه چرا به این بچه چیزی که نباید بخوره رو خوردش میدی
باران شر شر میبارید.
یونگی چاره ای نداشت جز این که جیمین را از روی زمین بلند کند.پس دست به کار شد.
یک دستش زیر زانوهاش و یک دستش زیر کمرش.
(اوه..چه سبک و نرم.من فکر کردم دو برابر لیتوک وزن داره)
جیمین آرام آرام لای پلکش را باز کرد..قطرات باران به صورت زیبای او فرود می آمدند.
سرش را کمی بلند کرد.یونگی را دید او در بغل یونگی بود.چه بغل گرم و نرمی داشت.دوست نداشت از آن بغل بیرون بیاید.
_اومم..نرمه
یونگی از این حرف آن تعجب کرد.
_الان چی گفتی؟
_تو خیلی نرمی یونگیییی
_وای خدا..اصن من تو رو دارم کجا میبرم.
بی هدف راه میرفت.به امید پیدا کردن خانه اش.
به خانه که رسید در را محکم کوبید لیتوک از خواب پرید به وضع خانه نگاهی انداخت و پوزخندی زد.
_چته تووو
_به این بچه چی دادی؟
_هیچ..شراب قرمز، حالا چرا فقط این بچه اونیکی ها چی پس؟
_اونیکی ها هم لنگه خودت.از بس خوردن عادی شده واسشون ولی این اولشه
_خب اینم عادت میکنه..
_نگو میخوای کنی لنگه خودت
_مگه من چمه؟
یونگی بدون محل گذاشتن به او آنجا را ترک کرد و به سمت اتاق رفت و جیمین را رو تخت خواباند.
part: ₆
_هی..پاشو
جیمین با چشم های نیمه بازش چهره تار یونگی را میدید آرام آرام پلک هایش روی هم افتاد و چهره و تصویر جلوی چشمش محو شد و هیچ صدا و چهره ای ندید.
_هی..نخواب الان وقت خواب نیست
_وای وای وای لیتوکک اگه دستم بهت برسه. آخه چرا به این بچه چیزی که نباید بخوره رو خوردش میدی
باران شر شر میبارید.
یونگی چاره ای نداشت جز این که جیمین را از روی زمین بلند کند.پس دست به کار شد.
یک دستش زیر زانوهاش و یک دستش زیر کمرش.
(اوه..چه سبک و نرم.من فکر کردم دو برابر لیتوک وزن داره)
جیمین آرام آرام لای پلکش را باز کرد..قطرات باران به صورت زیبای او فرود می آمدند.
سرش را کمی بلند کرد.یونگی را دید او در بغل یونگی بود.چه بغل گرم و نرمی داشت.دوست نداشت از آن بغل بیرون بیاید.
_اومم..نرمه
یونگی از این حرف آن تعجب کرد.
_الان چی گفتی؟
_تو خیلی نرمی یونگیییی
_وای خدا..اصن من تو رو دارم کجا میبرم.
بی هدف راه میرفت.به امید پیدا کردن خانه اش.
به خانه که رسید در را محکم کوبید لیتوک از خواب پرید به وضع خانه نگاهی انداخت و پوزخندی زد.
_چته تووو
_به این بچه چی دادی؟
_هیچ..شراب قرمز، حالا چرا فقط این بچه اونیکی ها چی پس؟
_اونیکی ها هم لنگه خودت.از بس خوردن عادی شده واسشون ولی این اولشه
_خب اینم عادت میکنه..
_نگو میخوای کنی لنگه خودت
_مگه من چمه؟
یونگی بدون محل گذاشتن به او آنجا را ترک کرد و به سمت اتاق رفت و جیمین را رو تخت خواباند.
- ۳.۲k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط