☆BETWEEN US☆
☆BETWEEN US☆
P♡43
________
ثانیهها به شکلِ دردناکی کُند میگذشتند. مینهو در حالی که وانمود میکرد مشغولِ ورق زدنِ پروندهای در ایستگاه پرستاری است، گوشهایش را تیز کرده بود. ده دقیقه گذشته بود. او انتظار داشت هر لحظه آژیرِ ممتدِ مانیتورینگِ اتاقِ هاری، سکوتِ بخش را در هم بشکند.
اما سکوتِ سنگینِ بیمارستان، دستنخورده باقی مانده بود.
مینهو بیقرار شد. دستهایش را در جیب روپوشش پنهان کرد تا لرزشِ انگشتانش دیده نشود. *«چرا هیچ صدایی نمیاد؟ باید تا الان افتِ فشارِ ناگهانی اتفاق میافتاد...»*
او طاقت نیاورد. با قدمهایی سریع و نیمهدوان به سمت اتاقِ مراقبتهای ویژه برگشت. نفسنفس میزد. وقتی به درِ اتاق رسید، دستش را روی دستگیره گذاشت و با تردید نیمدایرهای به داخل نگاه کرد.
صحنه همان بود؛ هاری هنوز خواب بود. اما چیزی تغییر کرده بود.
تهیونگ، درست بالای سرِ بیمار ایستاده بود. دستکشهای استریلِ جراحی به دست داشت و با دقتی وسواسگونه، در حال بررسیِ پمپِ تزریق بود.
مینهو خشکش زد. رنگ از صورتش پرید. تهیونگ قبل از اینکه حتی مینهو وارد شود، بدون اینکه برگردد، با صدایی که مثل لبهی تیزِ چاقو بود، گفت: «فکر کردی اگه دوزِ دارو رو بالا ببری، مانیتورینگ رو هم متوجه نمیشم؟»
تهیونگ سرش را کمی چرخاند؛ چشمانش در نورِ ضعیفِ اتاق، مثل دو الماسِ سیاه و سرد میدرخشد. او با حرکتِ دست، پمپِ تزریق را به وضعیتِ نرمال برگرداند و قفلِ دیجیتالیاش را فعال کرد.
مینهو سعی کرد صدایش را کنترل کند: «قربان... من... من فقط اومدم چک کنم...»
تهیونگ چرخید و با قدمهایی آرام، اما سنگین، به سمتِ در آمد. هر قدمش برای مینهو مثل صدایِ میخهای تابوت بود. وقتی تهیونگ مقابلش ایستاد، قدِ بلندش سایهیِ مرگباری رویِ مینهو انداخت.
تهیونگ آرام سرش را خم کرد و کنار گوشِ مینهو زمزمه کرد: «بازیِ کثیفی رو انتخاب کردی، مینهو. اما یادت رفت یه چیز رو بپرسی: این دستگاه، مستقیم به سرورِ اختصاصیِ دفترِ من وصله. هر تغییرِ دستی، برای من نوتیفیکیشنِ اضطراری میفرسته.»
مینهو که حالا زانوهایش سست شده بود، خواست چیزی بگوید که تهیونگ دستش را بالا آورد و سکوت را به او تحمیل کرد.
تهیونگ در حالی که به هاریِ خوابآلود نگاه میکرد، با صدایی که حالا لحنی کاملاً متفاوت داشت—سرد برای مینهو، و مملو از محافظت برای هاری—ادامه داد: «بیماری که اینقدر براش زحمت کشیده، نباید به خاطرِ حسادتِ یک آدمِ حقیر تلف بشه. از این لحظه، تو دیگه جایی تویِ بخشِ من نداری. تا ده دقیقهی دیگه، کارتِ شناساییت رو تحویلِ حراست میدی و از این بیمارستان میری. اگه تا صبح اینجا ببینمت...»
تهیونگ مکث کرد و نگاهی تحقیرآمیز به مینهو انداخت. «...اونوقت بهت نشون میدم که چطور میشه از یک پزشک، فقط یک پروندهیِ اخراجِ ننگین ساخت.»
مینهو بدونِ اینکه کلمهای بگوید، با وحشت از کنارِ او گذشت و به سمتِ خروجی دوید. تهیونگ دوباره به داخلِ اتاق برگشت. او کنارِ تختِ هاری ایستاد. هاری کمی جابهجا شد و در خوابِ عمیقش، دستش را به لبهی کتِ تهیونگ که روی شانههایش بود، فشرد.
تهیونگ، برای لحظهای، آن نگاهِ سردِ سنگیاش را شکست. دستش را با تردید دراز کرد و تاری از موهایِ هاری را که روی صورتش ریخته بود، کنار زد.
نویسنده:یوکو⭐️
P♡43
________
ثانیهها به شکلِ دردناکی کُند میگذشتند. مینهو در حالی که وانمود میکرد مشغولِ ورق زدنِ پروندهای در ایستگاه پرستاری است، گوشهایش را تیز کرده بود. ده دقیقه گذشته بود. او انتظار داشت هر لحظه آژیرِ ممتدِ مانیتورینگِ اتاقِ هاری، سکوتِ بخش را در هم بشکند.
اما سکوتِ سنگینِ بیمارستان، دستنخورده باقی مانده بود.
مینهو بیقرار شد. دستهایش را در جیب روپوشش پنهان کرد تا لرزشِ انگشتانش دیده نشود. *«چرا هیچ صدایی نمیاد؟ باید تا الان افتِ فشارِ ناگهانی اتفاق میافتاد...»*
او طاقت نیاورد. با قدمهایی سریع و نیمهدوان به سمت اتاقِ مراقبتهای ویژه برگشت. نفسنفس میزد. وقتی به درِ اتاق رسید، دستش را روی دستگیره گذاشت و با تردید نیمدایرهای به داخل نگاه کرد.
صحنه همان بود؛ هاری هنوز خواب بود. اما چیزی تغییر کرده بود.
تهیونگ، درست بالای سرِ بیمار ایستاده بود. دستکشهای استریلِ جراحی به دست داشت و با دقتی وسواسگونه، در حال بررسیِ پمپِ تزریق بود.
مینهو خشکش زد. رنگ از صورتش پرید. تهیونگ قبل از اینکه حتی مینهو وارد شود، بدون اینکه برگردد، با صدایی که مثل لبهی تیزِ چاقو بود، گفت: «فکر کردی اگه دوزِ دارو رو بالا ببری، مانیتورینگ رو هم متوجه نمیشم؟»
تهیونگ سرش را کمی چرخاند؛ چشمانش در نورِ ضعیفِ اتاق، مثل دو الماسِ سیاه و سرد میدرخشد. او با حرکتِ دست، پمپِ تزریق را به وضعیتِ نرمال برگرداند و قفلِ دیجیتالیاش را فعال کرد.
مینهو سعی کرد صدایش را کنترل کند: «قربان... من... من فقط اومدم چک کنم...»
تهیونگ چرخید و با قدمهایی آرام، اما سنگین، به سمتِ در آمد. هر قدمش برای مینهو مثل صدایِ میخهای تابوت بود. وقتی تهیونگ مقابلش ایستاد، قدِ بلندش سایهیِ مرگباری رویِ مینهو انداخت.
تهیونگ آرام سرش را خم کرد و کنار گوشِ مینهو زمزمه کرد: «بازیِ کثیفی رو انتخاب کردی، مینهو. اما یادت رفت یه چیز رو بپرسی: این دستگاه، مستقیم به سرورِ اختصاصیِ دفترِ من وصله. هر تغییرِ دستی، برای من نوتیفیکیشنِ اضطراری میفرسته.»
مینهو که حالا زانوهایش سست شده بود، خواست چیزی بگوید که تهیونگ دستش را بالا آورد و سکوت را به او تحمیل کرد.
تهیونگ در حالی که به هاریِ خوابآلود نگاه میکرد، با صدایی که حالا لحنی کاملاً متفاوت داشت—سرد برای مینهو، و مملو از محافظت برای هاری—ادامه داد: «بیماری که اینقدر براش زحمت کشیده، نباید به خاطرِ حسادتِ یک آدمِ حقیر تلف بشه. از این لحظه، تو دیگه جایی تویِ بخشِ من نداری. تا ده دقیقهی دیگه، کارتِ شناساییت رو تحویلِ حراست میدی و از این بیمارستان میری. اگه تا صبح اینجا ببینمت...»
تهیونگ مکث کرد و نگاهی تحقیرآمیز به مینهو انداخت. «...اونوقت بهت نشون میدم که چطور میشه از یک پزشک، فقط یک پروندهیِ اخراجِ ننگین ساخت.»
مینهو بدونِ اینکه کلمهای بگوید، با وحشت از کنارِ او گذشت و به سمتِ خروجی دوید. تهیونگ دوباره به داخلِ اتاق برگشت. او کنارِ تختِ هاری ایستاد. هاری کمی جابهجا شد و در خوابِ عمیقش، دستش را به لبهی کتِ تهیونگ که روی شانههایش بود، فشرد.
تهیونگ، برای لحظهای، آن نگاهِ سردِ سنگیاش را شکست. دستش را با تردید دراز کرد و تاری از موهایِ هاری را که روی صورتش ریخته بود، کنار زد.
نویسنده:یوکو⭐️
- ۱.۴k
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط