part three 3
part three 3
ویو امیلیا
صبح با صدای آلارم گوشی از خواب پاشدم و سمت دستشویی رفتمو کارای لازمو انجام دادم، اولش میخواستم یه دوش سریع و کوتاه بگیرم ولی یاد حرف بابا افتادم که میگفت «بعد بیدار شدن دوش نگیر، ضعف میکنی» برای همین دوش نگرفتم و همونجوری رفتم پایین که دیدم بابا داره صبحونه درست میکنه. با ذوق از پله ها اومدم پایین و بغلش کردم.
– وایییی ترسیدممم
+ خب تلافی دیروز
– (لبخندی زد) خوب خوابیدی؟
+ آرهههه
بعد بغل از توی ظرف روی کابینت یه دونه توت فرنگی برداشتم خوردم، آخه بابا داشت پنکیک درست میکرد
+ بابا
– بله فرشته بابا
+ میگم امروز میریم بیرون دیگه نه؟
– آره قشنگم میریم
لبخندی زدم شروع به خوردن صبحونه کردم.
بعد صبحونه از بابا پرسیدم
+ چه برنامهای داری؟ میخوای کجا بریم؟
– اممم همه جا
بعد از اینکه این جوابو از بابا گرفتم کمکش کردم تا ظرفارو جمع کنه و بعد رفتم تو اتاقم تا دوش بگیرم و برای بیرون رفتن حاضر بشم.
ویو بنگچان
امیلی رفت تا حاضر بشه و میدونم که قراره طول بکشه و چون روز تعطیله کاری هم ندارم بکنم. دلیل اینکه میخوام امروز خیلی خوش بگذرونه اینه که هم چند وقتیه من سرم شلوغه و نمیرسم باهاش وقت بگذرونم، هم فکر میکنم به خاطر حرف دیروزم ناراحته. میدونم میدونم، من بهش جواب رد ندادم ولی جواب مثبت هم ندادم و اونم که دیگه بچه نیست میفهمه من هرچی هم بگم تو این موضوع بازم نمیبرمش اونجا.
واقعا نمیدونم چمه اون مادرشه، این حق امیلیاست که هر موقع خواست بره اونجا ولی نمیدونم چرا دارم اینطوری میکنم.. نکنه من اشتباه میکنم..؟ نکنه من پدر بدیم؟ نه نه نههه نباید اینجوری بشه من به سوجون قول دادم... اگه بزنم زیر قولم یعنی دوسش ندارم..؟
تو همین فکر ها بودم که امیلی با حوله حموم اومد جلوم
+ بابا هنوز از آشپز خونه نیومدی بیرون؟
نمیدونم چرا ولی گیج پرسیدم
– چی؟
متوجه اینکه حواسم نیست شد و گفت
+ بابا حالت خوبه؟ میخوای امروز نریم؟
– نه عزیزم خوبم فقط یکم تو فکر بودم برو موهاتو خشک کن و حاضرشو که بریم، زود باش اینجا بمونی سرما میخوری
+ باشه
امیلیا رفت و منم رفتم تو اتاقم و رو تختم دراز کشیدم، نباید اینجوری منو میدید باید حواسم به خودم باشه که فکر کنه حالم خوبه و عالیم. ولی واقعا عالیم..؟
ویو راوی
امیلیا حاضر شده بود و رفت جلوی در اتاق پدرش، دید که اونم داره آماده میشه.
+ بابا من حاضرم
– باشه فرشته الان میام
بنگچان با یه پیرهن سفید و شلوار سیاه از اتاق اومد بیرون، یکم عجیب بود که امیلی هم دقیقا یه تیشرت سفید با شلوار بگ مشکی پوشیده بود.
+ بابا میدونستی چی قراره میپوشم؟
– نه واقعا😂 خب دیگه بیا بریم
چان دست دخترش رو گرفت و باهم به سمت ماشین بنگچان رفتن و چان طبق عادت در رو برای دُردونش باز کرد و گفت
– بفرمایید بانو امیلی
+ ممنون✨
چان هم سوار ماشین شد و حرکت کردن.
خلاصه اون روز رو کلا خوش گذروندن و ناهار و شام رو هم بیرون خوردن. تقریبا ساعت ۹:۳۰ شب بود که به خونه رسیدن و جفتشون با بدنی خسته به اتاقشون رفتن. یه ربع بعد وقتی چان مطمئن شد که امیلیا لباساشو عوض کرده وارد اتاق امیلیا شد و کنار تختش نشست
– امروز خوش گذشت؟
+ آره خیلیییی
– خب خوشحالم چون تا ماه ها دیگه قرار نیست تکرار بشه
+ بابااااا
– باشه ببخشید شوخی کردم😂
+ بابا خیلی خستم ولی خوابم نمیاد
– خب چیکار کنم خوابت ببره؟ قصه بگم برات؟
+ نههه بچه نیستم کههه
– چرا اتفاقا هستی... یه لحظه وایسا
چان بلند شد و رفت روی تخت دخترش، کنار بالشت دخترش نشست و سر دخترش رو روی سینش گذاشت جوری که نه خیلی بالا باشه نه پایین
دستش رو روی موهای فرشته کوچولوش کشید و آروم شروع کرد به زمزمه کردن یک داستان...
داستانایی که چان همیشه از خودش درمیاورد و همه اتفاقا رندوم بود ولی همیشه سعی داشت آخر داستان یه چیزی رو به دختر کوچولوش برسونه.
داستان امروز هم طوری بود که به دختر کوچولوش بگه هر موقع و هر زمان خواستی من پیشتم و ازت حمایت میکنم حتی اگه پیشت نبودم بازم به فکرتم و هر کاری برات میکنم. بعد تموم شدن قصه چان هیچی نگفت و فقط به نوازش موهای حالت دار دخترش ادامه داد ولی چند دقیقه بعد متوجه شد نفس های دخترش منظم شده که نشونه این بود که خوابیده. چان بوسهای روی موهاش دخترکش زد و آروم سر امیلیاش رو از روی خودش برداشت و روی بالشت گذاشت و از اتاق بیرون رفت...
ویو امیلیا
صبح با صدای آلارم گوشی از خواب پاشدم و سمت دستشویی رفتمو کارای لازمو انجام دادم، اولش میخواستم یه دوش سریع و کوتاه بگیرم ولی یاد حرف بابا افتادم که میگفت «بعد بیدار شدن دوش نگیر، ضعف میکنی» برای همین دوش نگرفتم و همونجوری رفتم پایین که دیدم بابا داره صبحونه درست میکنه. با ذوق از پله ها اومدم پایین و بغلش کردم.
– وایییی ترسیدممم
+ خب تلافی دیروز
– (لبخندی زد) خوب خوابیدی؟
+ آرهههه
بعد بغل از توی ظرف روی کابینت یه دونه توت فرنگی برداشتم خوردم، آخه بابا داشت پنکیک درست میکرد
+ بابا
– بله فرشته بابا
+ میگم امروز میریم بیرون دیگه نه؟
– آره قشنگم میریم
لبخندی زدم شروع به خوردن صبحونه کردم.
بعد صبحونه از بابا پرسیدم
+ چه برنامهای داری؟ میخوای کجا بریم؟
– اممم همه جا
بعد از اینکه این جوابو از بابا گرفتم کمکش کردم تا ظرفارو جمع کنه و بعد رفتم تو اتاقم تا دوش بگیرم و برای بیرون رفتن حاضر بشم.
ویو بنگچان
امیلی رفت تا حاضر بشه و میدونم که قراره طول بکشه و چون روز تعطیله کاری هم ندارم بکنم. دلیل اینکه میخوام امروز خیلی خوش بگذرونه اینه که هم چند وقتیه من سرم شلوغه و نمیرسم باهاش وقت بگذرونم، هم فکر میکنم به خاطر حرف دیروزم ناراحته. میدونم میدونم، من بهش جواب رد ندادم ولی جواب مثبت هم ندادم و اونم که دیگه بچه نیست میفهمه من هرچی هم بگم تو این موضوع بازم نمیبرمش اونجا.
واقعا نمیدونم چمه اون مادرشه، این حق امیلیاست که هر موقع خواست بره اونجا ولی نمیدونم چرا دارم اینطوری میکنم.. نکنه من اشتباه میکنم..؟ نکنه من پدر بدیم؟ نه نه نههه نباید اینجوری بشه من به سوجون قول دادم... اگه بزنم زیر قولم یعنی دوسش ندارم..؟
تو همین فکر ها بودم که امیلی با حوله حموم اومد جلوم
+ بابا هنوز از آشپز خونه نیومدی بیرون؟
نمیدونم چرا ولی گیج پرسیدم
– چی؟
متوجه اینکه حواسم نیست شد و گفت
+ بابا حالت خوبه؟ میخوای امروز نریم؟
– نه عزیزم خوبم فقط یکم تو فکر بودم برو موهاتو خشک کن و حاضرشو که بریم، زود باش اینجا بمونی سرما میخوری
+ باشه
امیلیا رفت و منم رفتم تو اتاقم و رو تختم دراز کشیدم، نباید اینجوری منو میدید باید حواسم به خودم باشه که فکر کنه حالم خوبه و عالیم. ولی واقعا عالیم..؟
ویو راوی
امیلیا حاضر شده بود و رفت جلوی در اتاق پدرش، دید که اونم داره آماده میشه.
+ بابا من حاضرم
– باشه فرشته الان میام
بنگچان با یه پیرهن سفید و شلوار سیاه از اتاق اومد بیرون، یکم عجیب بود که امیلی هم دقیقا یه تیشرت سفید با شلوار بگ مشکی پوشیده بود.
+ بابا میدونستی چی قراره میپوشم؟
– نه واقعا😂 خب دیگه بیا بریم
چان دست دخترش رو گرفت و باهم به سمت ماشین بنگچان رفتن و چان طبق عادت در رو برای دُردونش باز کرد و گفت
– بفرمایید بانو امیلی
+ ممنون✨
چان هم سوار ماشین شد و حرکت کردن.
خلاصه اون روز رو کلا خوش گذروندن و ناهار و شام رو هم بیرون خوردن. تقریبا ساعت ۹:۳۰ شب بود که به خونه رسیدن و جفتشون با بدنی خسته به اتاقشون رفتن. یه ربع بعد وقتی چان مطمئن شد که امیلیا لباساشو عوض کرده وارد اتاق امیلیا شد و کنار تختش نشست
– امروز خوش گذشت؟
+ آره خیلیییی
– خب خوشحالم چون تا ماه ها دیگه قرار نیست تکرار بشه
+ بابااااا
– باشه ببخشید شوخی کردم😂
+ بابا خیلی خستم ولی خوابم نمیاد
– خب چیکار کنم خوابت ببره؟ قصه بگم برات؟
+ نههه بچه نیستم کههه
– چرا اتفاقا هستی... یه لحظه وایسا
چان بلند شد و رفت روی تخت دخترش، کنار بالشت دخترش نشست و سر دخترش رو روی سینش گذاشت جوری که نه خیلی بالا باشه نه پایین
دستش رو روی موهای فرشته کوچولوش کشید و آروم شروع کرد به زمزمه کردن یک داستان...
داستانایی که چان همیشه از خودش درمیاورد و همه اتفاقا رندوم بود ولی همیشه سعی داشت آخر داستان یه چیزی رو به دختر کوچولوش برسونه.
داستان امروز هم طوری بود که به دختر کوچولوش بگه هر موقع و هر زمان خواستی من پیشتم و ازت حمایت میکنم حتی اگه پیشت نبودم بازم به فکرتم و هر کاری برات میکنم. بعد تموم شدن قصه چان هیچی نگفت و فقط به نوازش موهای حالت دار دخترش ادامه داد ولی چند دقیقه بعد متوجه شد نفس های دخترش منظم شده که نشونه این بود که خوابیده. چان بوسهای روی موهاش دخترکش زد و آروم سر امیلیاش رو از روی خودش برداشت و روی بالشت گذاشت و از اتاق بیرون رفت...
- ۱۱۷
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط