یه دفعه یه دختر خوشگل از دور اومد و داشت سانزو رو صدا میز

یه دفعه یه دختر خوشگل از دور اومد و داشت سانزو رو صدا میزد
اسمش آکیو بود
آکیو : سانزووووووو میکی صدات میزنه دم در منتظرته میگه باهم قرار گذاشته بودین
سانزو : میکی اینجا چه غلطی میکنه ؟
یوکای : سانزو میکی کیه ؟
سانزو : چیزی نیس بمون همینجا من یه ساعت دیگه برمیگردم
دستشو محکم گرفتم
یوکای : سانزو منم میام
باهم رفتیم بیرون توی خیابون
دیدم یه دختر بامو های بافته ی تقریبا نارنجی تیره اومده بود
اومد و سانزو رو بغل کرد
اونجا اشکم داشت در می اومد
بدو بدو رفتم پیش مایکی و بقیه در حین دویدن داشتم گریه میکردم
وقتی رسیدم...
مایکی : چیشده ؟
یوکای : هیچی نشده
ایزانا : بیا بام
با ایزانا رفتم توی اتاق
ایزانا : چیشده گرلم ؟
یوکای : واقعا سانزو با همچین دختری توی رابطه بوده و من نمیدونستم؟
اگر اون توی رابطه بوده چرا شبا پیش من میخوابید ؟
ایزانا: واقعا سانزو توی رابطه بوده ؟
یوکای : توهم نمیدونستی ؟
ایزانا: با من بیا



(عشقای من عیدتون مبارک با اینکه خیلی دیر گفتم قراره خانواده ی لی رو بزرگ تر کنیم فامیل خانواده ی کسایی که فیک های منو میخونن لی هست (: )

#فیک
#سانزو
#انیمه
#توکیوریونجرز
دیدگاه ها (۱۱)

ایزانا : بدو بدو بریم که تا نرفته ایزانا :سانزوووووااااااااا...

خودش اومد روی تخت دراز کشید و به من گفت که بیام بشینم روش وق...

پارت چندمه یادم نیس بگینقبول کردم که برم پیشش ایزانا خیلی آر...

پارت یادم نیست چندمهرفتم نزدیکش و صورتشو گرفتم یوکای : دلیلش...

برادرای هایتانی پارت ۵

| ازتو تا ابدیت | فصل اول ~ بخش اول ~چپتر سوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط