هرگز از قاب دوچشمم نرود نقش خیالت

هرگز از قاب دوچشمم نرود نقش خیالت
میکشم با قلمم نقش دو ابروی هلالت

با همه خستگی از حال خودم هیچ نگویم
که نبینی به دلم گردی از اندوه و ملالت

در تو پیداست دگر حسرت پرواز و پریدن
من ندارم قفسی تا که ببندم پرو بالت

ازهمین فاصله خواندم تب رفتن به دلت را
من در اندیشه و تو غرق خیالات محالت

بی رمق دست خداحافظی ات را که فشردم
در تو دیدم غم شوریدگی رو به زوالت

من همان فال به جا مانده هر قهوه و چایم
مانده ام یکسره تنها ته فنجان سفالت

از همان لحظه که رفتی شده این ورد زبانم
هرگز از قاب دو چشمم نرود نقش خیالت
دیدگاه ها (۲)

دو سه شب پیش غریبانه دعایی کردمتا سحر گریه از اندوه جدایی کر...

دوست دارم غرق چشمان تو باشمتا که در چشم تو مهمان تو باشم تا ...

بوسه های من و تو رنگ تمنّا داردو نگاهت، قدِ یک فلسفه معنا دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط