من از همون روز اول،

من از همون روز اول،
" نگرانْ" به دنیا اومدم.
نگرانِ گم کردن، نگرانِ از دست دادن.
خوب که نگاه می کنم،
می بینم من همه ی عمرم رو ترسیدم.
بچه که بودم،
از همون اولین روز مدرسه،
نگران گم کردن کیف و دفتر و کلاهم بودم.
هرچی بزرگتر شدم،
نگرانیهامم بزرگتر شد.
از یه جایی به بعد نگران آدمایی شدم
که هر لحظه می ترسیدم از دستشون بدم.
آدمایی که بخاطرشون زندگی می کردم.
تازه اونجا بود که فهمیدم،
من حتی برای خودمم زندگی نمی کنم.
من هیچوقت نفهمیدم
وقتی کسی آدم رو ترک می کنه،
تووی ذهنش چی می گذره؟
اینکه آدم تا کجا می تونه یه نفر رو فراموش کنه؟
من تازگیا به نگرانیه عجیبی مبتلا شدم.
نگرانم،
برای از دست دادنِ آدمی که نیست.
نگرانم...!
دیدگاه ها (۲)

➲ﺑــﻪ ﺳـﺎﺩﮔــــﯽ ﺭﻓــﺖ ➴➻▍➲ﻧــﻪ ﺍﯾـﻨـﮑـﻪ ﺩﻭﺳـﺘﻢ ﻧﺪﺍﺷـﺖ ➴➻▍➲ﻧ...

▍➲ﺑــﻪ ﺳـﺎﺩﮔــــﯽ ﺭﻓــﺖ ➴➻▍➲ﻧــﻪ ﺍﯾـﻨـﮑـﻪ ﺩﻭﺳـﺘﻢ ﻧﺪﺍﺷـﺖ ➴➻▍➲...

میگن وقتی یکی دوسِت داره همه چاله چوله های تو رو بلده..میدون...

باید بیخیال بود گاهی...به زمین و زمانبه تنگ نظرانبه آنها که ...

_ زندگی همیشه با لبخند شروع می‌شه،با خیال‌های ساده ‌لوحانه ا...

اره.....میخوام آدمایی ک درونم پیله کردن و ذهنم و برا خودشون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط