BAD BOY LOVER 💋
BAD BOY LOVER 💋
Part 29🍷
ویو جونگکوک:
صدای قفل شدن در هنوز توی گوشم بود.
دست ا/ت رو گرفتم و یک قدم عقب رفتم.
_ «کی اونجاست؟»
صدای مرد دوباره از تاریکی اومد:
ـ «کسی که خیلی وقته منتظر شماست.»
چراغ کوچکی بالای سرمون روشن شد.
مردی وسط اتاق ایستاده بود.
چهرهاش نصفه در تاریکی بود.
اسلحهاش رو پایین نگه داشته بود، اما نگاهش مستقیم روی من بود.
_ «اسم.»
مرد لبخند کوتاهی زد.
ـ «اسم من مهم نیست.»
_ «برای من مهمه.»
ـ «پس اسمم رو بذار... شاهد.»
ا/ت با نگرانی گفت:
«شاهد چی؟»
مرد نگاهش رو به ا/ت دوخت.
ـ «شاهد اتفاقی که بیست ساله از شما پنهان شده.»
قدم کوتاهی جلو رفت.
من جلوی ا/ت ایستادم.
_ «اگه چیزی برای گفتن داری، واضح حرف بزن.»
مرد به عکس داخل دستم اشاره کرد.
ـ «جئون جانگی زنده موند... اما نه به انتخاب خودش.»
چشمهام تنگ شد.
_ «منظورت چیه؟»
ـ «اون شب قرار بود هر دو پدر به یک مکان مشخص برن.»
مکث کرد.
ـ «اما فقط یکی برگشت.»
ا/ت با صدای لرزون پرسید:
«کیم سانگهو؟»
مرد سرش رو تکون داد.
ـ «نه.»
سکوت.
ـ «هیچکدوم.»
قلبم فرو ریخت.
_ «پس چه اتفاقی افتاد؟»
مرد جواب نداد.
فقط به سمت میز رفت و یک پوشهی قدیمی برداشت.
آن رو جلوی من گذاشت.
روی جلد نوشته شده بود:
JANGI — CLASSIFIED
پوشه رو باز کردم.
داخلش چند عکس و گزارش بود.
اما آخرین صفحه...
عکس پدرم بود.
زنده.
در کنار یک ماشین سیاه.
تاریخ عکس مربوط به سه سال بعد از مرگ اعلامشدهی او بود.
نفسم بند اومد.
_ «این عکس... واقعی نیست.»
مرد گفت:
ـ «هست.»
«پس چرا برنگشت؟»
مرد چند لحظه سکوت کرد.
ـ «چون اگر برمیگشت... جونگکوک کشته میشد.»
خشکم زد.
مرد ادامه داد:
ـ «جئون جانگی مجبور شد ناپدید بشه تا پسرتون زنده بمونه.»
نگاهم روی عکس ثابت موند.
_ «چه کسی تهدیدش کرد؟»
مرد لبخندش محو شد.
ـ «همون کسی که امروز دنبالتونه.»
ناگهان صدای شلیک از بیرون ساختمان اومد.
محافظها سریع به سمت پنجره رفتن.
مرد فریاد زد:
ـ «اومدن!»
چراغها دوباره خاموش شدن.
صدای قدمها از بیرون نزدیکتر میشد.
ا/ت دستم رو گرفت.
«جونگکوک...»
_ «پشت من بمون.»
صدای باز شدن در ورودی ساختمان بلند شد.
مردی از بیرون فریاد زد:
ـ «مینهو رو تحویل بدید!»
من به مرد داخل اتاق نگاه کردم.
مینهو؟
پس شاهدی که فکر میکردم...
همون خائنی بود که گرفته بودیم.
_ «تو... مینهویی؟»
مرد چیزی نگفت.
فقط آرام سرش رو پایین انداخت.
ـ «بالاخره فهمیدی.»
صدای قدمها نزدیکتر شد.
مینهو پوشه رو به سمت من گرفت.
ـ «این رو بردار.»
پوشه رو گرفتم.
ـ «داخلش حقیقتیه که دنبالش میگردی.»
نگاهش کردم.
ـ «و تو؟»
لبخند تلخی زد.
ـ «من دیگه وقت زیادی ندارم.»
قبل از اینکه چیزی بگم...
درِ اتاق با شدت باز شد.
چند نفر وارد شدن.
اما یکی از اونها جلوتر اومد.
چهرهاش رو که دیدم...
خشکم زد.
ا/ت هم ماتش برده بود.
مرد به من نگاه کرد.
و با آرامش گفت:
ـ «سلام، جونگکوک.»
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
چون من این چهره رو میشناختم.
این همون کسی بود که سالها پیش، همه فکر میکردن مرده.
ادامه دارد... 🖤
پلیز پلیز حیمایت
Part 29🍷
ویو جونگکوک:
صدای قفل شدن در هنوز توی گوشم بود.
دست ا/ت رو گرفتم و یک قدم عقب رفتم.
_ «کی اونجاست؟»
صدای مرد دوباره از تاریکی اومد:
ـ «کسی که خیلی وقته منتظر شماست.»
چراغ کوچکی بالای سرمون روشن شد.
مردی وسط اتاق ایستاده بود.
چهرهاش نصفه در تاریکی بود.
اسلحهاش رو پایین نگه داشته بود، اما نگاهش مستقیم روی من بود.
_ «اسم.»
مرد لبخند کوتاهی زد.
ـ «اسم من مهم نیست.»
_ «برای من مهمه.»
ـ «پس اسمم رو بذار... شاهد.»
ا/ت با نگرانی گفت:
«شاهد چی؟»
مرد نگاهش رو به ا/ت دوخت.
ـ «شاهد اتفاقی که بیست ساله از شما پنهان شده.»
قدم کوتاهی جلو رفت.
من جلوی ا/ت ایستادم.
_ «اگه چیزی برای گفتن داری، واضح حرف بزن.»
مرد به عکس داخل دستم اشاره کرد.
ـ «جئون جانگی زنده موند... اما نه به انتخاب خودش.»
چشمهام تنگ شد.
_ «منظورت چیه؟»
ـ «اون شب قرار بود هر دو پدر به یک مکان مشخص برن.»
مکث کرد.
ـ «اما فقط یکی برگشت.»
ا/ت با صدای لرزون پرسید:
«کیم سانگهو؟»
مرد سرش رو تکون داد.
ـ «نه.»
سکوت.
ـ «هیچکدوم.»
قلبم فرو ریخت.
_ «پس چه اتفاقی افتاد؟»
مرد جواب نداد.
فقط به سمت میز رفت و یک پوشهی قدیمی برداشت.
آن رو جلوی من گذاشت.
روی جلد نوشته شده بود:
JANGI — CLASSIFIED
پوشه رو باز کردم.
داخلش چند عکس و گزارش بود.
اما آخرین صفحه...
عکس پدرم بود.
زنده.
در کنار یک ماشین سیاه.
تاریخ عکس مربوط به سه سال بعد از مرگ اعلامشدهی او بود.
نفسم بند اومد.
_ «این عکس... واقعی نیست.»
مرد گفت:
ـ «هست.»
«پس چرا برنگشت؟»
مرد چند لحظه سکوت کرد.
ـ «چون اگر برمیگشت... جونگکوک کشته میشد.»
خشکم زد.
مرد ادامه داد:
ـ «جئون جانگی مجبور شد ناپدید بشه تا پسرتون زنده بمونه.»
نگاهم روی عکس ثابت موند.
_ «چه کسی تهدیدش کرد؟»
مرد لبخندش محو شد.
ـ «همون کسی که امروز دنبالتونه.»
ناگهان صدای شلیک از بیرون ساختمان اومد.
محافظها سریع به سمت پنجره رفتن.
مرد فریاد زد:
ـ «اومدن!»
چراغها دوباره خاموش شدن.
صدای قدمها از بیرون نزدیکتر میشد.
ا/ت دستم رو گرفت.
«جونگکوک...»
_ «پشت من بمون.»
صدای باز شدن در ورودی ساختمان بلند شد.
مردی از بیرون فریاد زد:
ـ «مینهو رو تحویل بدید!»
من به مرد داخل اتاق نگاه کردم.
مینهو؟
پس شاهدی که فکر میکردم...
همون خائنی بود که گرفته بودیم.
_ «تو... مینهویی؟»
مرد چیزی نگفت.
فقط آرام سرش رو پایین انداخت.
ـ «بالاخره فهمیدی.»
صدای قدمها نزدیکتر شد.
مینهو پوشه رو به سمت من گرفت.
ـ «این رو بردار.»
پوشه رو گرفتم.
ـ «داخلش حقیقتیه که دنبالش میگردی.»
نگاهش کردم.
ـ «و تو؟»
لبخند تلخی زد.
ـ «من دیگه وقت زیادی ندارم.»
قبل از اینکه چیزی بگم...
درِ اتاق با شدت باز شد.
چند نفر وارد شدن.
اما یکی از اونها جلوتر اومد.
چهرهاش رو که دیدم...
خشکم زد.
ا/ت هم ماتش برده بود.
مرد به من نگاه کرد.
و با آرامش گفت:
ـ «سلام، جونگکوک.»
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
چون من این چهره رو میشناختم.
این همون کسی بود که سالها پیش، همه فکر میکردن مرده.
ادامه دارد... 🖤
پلیز پلیز حیمایت
- ۱۹۱
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط