من را به گناهی که " نگاه تو " درآن بود

من را به گناهی که " نگاه تو " درآن بود
بردند سر دار و .....تو انگار نه انگار !

اوج غم این قصه در این شعر همین جاست:
من بی تو پریشان و تو انگار نه انگار

دل تنگی و بی هم نفسی حال خرابی ست
روی دلم آوار و....تو انگار نه انگار

دور از تو شده سنگ صبور من دل تنگ...
یک گوشه ی دیوار و....تو انگار نه انگار

جان می کنم و محو تماشایی و هر روز...
این حادثه تکرار و....تو انگار نه انگار

با عشق تو میمانم و میمیرم اگر چه...
من می شوم آزار و....تو انگار نه انگار
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃
دیدگاه ها (۲)

فـــرو ریختم... آنگـــاه که دانستم ..... دلت کسی را........د...

من پر از دردم بیا ،یک ذره دلداری بدهفصل پایانی به این دوری ا...

هر بار که میخاهم چهره ات را بیاد بیاورم قلبم به تپش می افتد ...

خیلی قشنگه ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ..ﺍﮔﻪ ﺑِﺸﮑﻨﻪ، ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﭼَﺴﺒﯽ نِمیشه ﺩُﺭﺳﺘﺶ...

He still loves you...

برده عمارت جئون

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت چهارم: در جستجویِ خاطراتِ خاک‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط