+why me?

+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.33

(از زبون نویسنده)

چند روز از غش کردن ا.ت گذشته بود. حالش یه کم بهتر شده بود ولی چیزی تو وجودش عوض شده بود. حالا از جونگ کوک وحشت واقعی پیدا کرده بود. هر وقت کوک نزدیکش می‌شد، بدنش خودشبه‌خود می‌لرزید و فوبیای شدید گرفته بود.

اون روز ظهر، جونگ کوک اومد اتاق ا.ت تا غذا رو چک کنه. در رو باز کرد و رفت داخل.

- بشین غذا بخور، آجوما گفته...

همون لحظه ا.ت که روی تخت نشسته بود، با دیدن کوک وحشت‌زده شد. چشماش گرد شد، سریع خودشو کشید عقب تا به دیوار چسبید و با صدای بلند داد زد:

(ا.ت داد زده، ترسیده) 
+ نههه! نزدیک نشو! نزن منو! لطفاً نزن!

جونگ کوک یه لحظه خشکش زد. ا.ت دستاشو آورده بود جلوی صورتش و بدنش کاملاً جمع شده بود تو خودش.

(کوک اخم کرد) 
- چی؟! من که هنوز چیزی نگفتم!

(ا.ت صداش می‌لرزید و گریه‌اش گرفته بود) 
+ لطفاً... نزدیک نیا... می‌دونم می‌خوای بزنیم... نزن... التماست می‌کنم...

جونگ کوک عصبانی شد و خواست جلوتر بره که یهو در اتاق باز شد و جیمین وارد شد. جیمین برادر ناتنی جونگ کوک بود، از مادرش، و تنها آدمی بود که جرات داشت جلوی کوک حرف بزنه.

جیمین سریع اومد وسط و دستشو گذاشت رو سینه کوک و عقبش کشید.

(جیمین آروم به کوک) 
🐥کوک، عقب برو. ببین چقدر ترسیده. الان نزدیکش نشو.

بعد جیمین با صدای خیلی نرم و مهربون برگشت سمت ا.ت:

(لبخند آروم) 
🐥ا.ت جون، من جیمینم. نترس، هیچکی نمی‌خواد بزنِت. قول می‌دم. فقط اومدم ببینم حالت چطوره.

ا.ت هنوز پشت دیوار جمع شده بود و نفس‌نفس می‌زد، ولی وقتی جیمین حرف زد، یه کم آروم‌تر شد. جیمین همیشه با مهربونی باهاش حرف می‌زد و تا حالا حتی یه بار هم اذیتش نکرده بود.

جیمین نشست روی لبه تخت (با فاصله) و آروم گفت:

🐥غذا رو بخور باشه؟ اگه دوست نداری الان مجبورت نمی‌کنن. فقط یه کم سوپ بخور که قوی شی.

جونگ کوک هنوز کنار در ایستاده بود و اخم کرده بود. واضح بود از این واکنش ا.ت حرصش دراومده.

(کوک غرغر کرد) 
- این دیگه چیه؟ حالا ازم می‌ترسه؟

جیمین برگشت و با نگاه جدی به کوک گفت:

(آروم ولی محکم) 
🐥کوک، تو خیلی شدید باهاش رفتار کردی. طبیعیه که فوبیا بگیره. فعلاً بذار من باهاش حرف بزنم. تو یه کم فاصله بگیر.

جونگ کوک یه لحظه خواست عصبانی بشه، ولی جیمین دوباره آروم گفت:

🐥 برو بیرون، بعداً حرف می‌زنیم. الان فقط بدترش می‌کنی.

جونگ کوک با عصبانیت از اتاق رفت بیرون و در رو محکم بست.

جیمین دوباره برگشت سمت ا.ت و با لبخند مهربون گفت:

🐥ببین، فعلاً کوک نمیاد نزدیکت. آروم باش. من مراقبتم.

ا.ت هنوز می‌لرزید، ولی حداقل دیگه داد نمی‌زد. فقط اشک آروم از صورتش می‌ریخت........
ادامه داد.........
بچه ها اعضا رو که وارد فیک میکنم، اونارو با استیکر نشون میدم
اینجا جوجه همون جوجه جیمین موچی مونه
برای پارت بعدی
۴۵ لایک
۴۵ کامنت
کامنت ها و لایک های پست های جدید بالای ۱۴ تا
دیدگاه ها (۵۰)

@army_bts_love.2013حمایت نشه؟🤍🌙

@m.j_i.n حمایت نشه؟🌙🤍

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.32 (از زبون جون...

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.31ا.ت هنوز روی ...

پارت ۶🖤❤️خوناشام خشن من❤️🖤 ا/ت: اصلاً ریدم دهنت جونگ کوکاجون...

وقتی باهاش..... درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط