روباه کوچولوی من
روباه کوچولوی من
پارت بیست و شش
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
@ویو دازای
اون الان به من گفت ددییییییی. هعی دمش رو بهم میمالوند . اخه خدا کاوایییییییی مننننننننن.
دازای : روباه کوچولوی من امروز درد کشیده قدر خونه رو میدونه؟
چویا : دیگه ازت دور نمیشم .
اروم کلشو ناز کردن . گوشاشو تکون میداد .بغلش کردم بردم تو اتاثم و قبلش گفتم .
دازای : بهتره نزدیک اتاقم نشید.
>> در اتاق
@ویو چویا
منو اورد تو اتاق . خودمو بهش میمالم . نمیدونم چرا ولی وقتی ازش دور شدم حسه بدی داشتم .
یهو در باز شد و من با قیافه ی دربه داغان ورلاین مواجه شدم .
دازلی : نگفتم ک_
ورلاین : درد مرز زهر مار پسره ی عنتر * دازای دنبال کرد * خودت برادر منو به فاک میدی هیچی میدی برادرتم برادرمو به فاک بدخههههههه عروسکتونه مگه .
همین حوری دور تا دور عمارت میچرخیدن
دازای : گوه خوردممممممم
ورلاین : به خورد و خراکت کاری ندارمممممممم
_ شب
همچنان دارن مثل چی همو دنبال میکنن .
چویا : بسه دیگهههه
هر چند دقییقه یک بار میگم ولی انگار نه انگار . ( ورلاین غیرتی شه هممون بدبخت میشیم 🤣)
چویا : اگر همین الان همو ول نکنید یه بلایی سر خودم میارم .
گوششون بدهکار نبود .
و بله ورلاین رسید به دازای و گلوشو گرفته داره فشار میده . * باهم دارن رو زمین میچرخن *( نمیدونم چطوری به خدا 🤣)
رفتم داخل اشپز خونه یه چاقو برداشتم و
چویا : همو ول کنین .
از تو اشپز خونه گفتم ولی هیچ کدوم گوش نکردن اصلا نشنیدن
.منم چاقو رو برداشتم دستشو کردم تو سوراخم .( چویاااااااااااااا خریییییییییییییی؟)
چویا : اااااااااااااااااااا * جیغه مثلا *
اول از همه شوگا جلوم ضاهر شد .وقتی بقیه اومدن . دازای و ورلاین با نگرانی جلو اومدن
دازای : چ.....و...یا
ورلاین : کی این کار رو کردددددددددد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منم گفتم
چویا : ش...و...گ......ا
هر دوشون چنان به شوگا نگاه کردن . بعد دسته ی چاقو رو ازم کشیدن بیرون دردم گرفت .
چویا : اییییییییی
ورلاین بغلم کرد ؛ دازای هم رفت دو تا میله ی اهنی اورد .
دازای : ورلاین مایل هستی در کشتن برادرم شریک شوی .
ورلاین : بلی برادر هم اکنون میایم ( الان داشتین همو میکشتینننننن الان برادر شدیییییییینننننننن👀)
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
اهم اهم 🤣🤣🤣🤣🤣🤣
پارت بیست و شش
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
@ویو دازای
اون الان به من گفت ددییییییی. هعی دمش رو بهم میمالوند . اخه خدا کاوایییییییی مننننننننن.
دازای : روباه کوچولوی من امروز درد کشیده قدر خونه رو میدونه؟
چویا : دیگه ازت دور نمیشم .
اروم کلشو ناز کردن . گوشاشو تکون میداد .بغلش کردم بردم تو اتاثم و قبلش گفتم .
دازای : بهتره نزدیک اتاقم نشید.
>> در اتاق
@ویو چویا
منو اورد تو اتاق . خودمو بهش میمالم . نمیدونم چرا ولی وقتی ازش دور شدم حسه بدی داشتم .
یهو در باز شد و من با قیافه ی دربه داغان ورلاین مواجه شدم .
دازلی : نگفتم ک_
ورلاین : درد مرز زهر مار پسره ی عنتر * دازای دنبال کرد * خودت برادر منو به فاک میدی هیچی میدی برادرتم برادرمو به فاک بدخههههههه عروسکتونه مگه .
همین حوری دور تا دور عمارت میچرخیدن
دازای : گوه خوردممممممم
ورلاین : به خورد و خراکت کاری ندارمممممممم
_ شب
همچنان دارن مثل چی همو دنبال میکنن .
چویا : بسه دیگهههه
هر چند دقییقه یک بار میگم ولی انگار نه انگار . ( ورلاین غیرتی شه هممون بدبخت میشیم 🤣)
چویا : اگر همین الان همو ول نکنید یه بلایی سر خودم میارم .
گوششون بدهکار نبود .
و بله ورلاین رسید به دازای و گلوشو گرفته داره فشار میده . * باهم دارن رو زمین میچرخن *( نمیدونم چطوری به خدا 🤣)
رفتم داخل اشپز خونه یه چاقو برداشتم و
چویا : همو ول کنین .
از تو اشپز خونه گفتم ولی هیچ کدوم گوش نکردن اصلا نشنیدن
.منم چاقو رو برداشتم دستشو کردم تو سوراخم .( چویاااااااااااااا خریییییییییییییی؟)
چویا : اااااااااااااااااااا * جیغه مثلا *
اول از همه شوگا جلوم ضاهر شد .وقتی بقیه اومدن . دازای و ورلاین با نگرانی جلو اومدن
دازای : چ.....و...یا
ورلاین : کی این کار رو کردددددددددد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منم گفتم
چویا : ش...و...گ......ا
هر دوشون چنان به شوگا نگاه کردن . بعد دسته ی چاقو رو ازم کشیدن بیرون دردم گرفت .
چویا : اییییییییی
ورلاین بغلم کرد ؛ دازای هم رفت دو تا میله ی اهنی اورد .
دازای : ورلاین مایل هستی در کشتن برادرم شریک شوی .
ورلاین : بلی برادر هم اکنون میایم ( الان داشتین همو میکشتینننننن الان برادر شدیییییییینننننننن👀)
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
اهم اهم 🤣🤣🤣🤣🤣🤣
- ۱.۲k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط