وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست
نگفتم : عزیزم، این کار را نکن
نگفتم : برگرد
و یک بار دیگر به من فرصت بده
وقتی پرسید : دوستش دارم یا نه، رویم را برگرداندم

حالا او رفته و من تمام چیزهایی که نگفتم را می شنوم
نگفتم : عزیزم ، متاسفم ،
چون من هم مقصر بودم
نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاریم
چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است
گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای
من آن را سد نخواهم کرد

حالا او رفته و من
تمام چیزهایی که نگفتم را می شنوم
او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم
نگفتم : اگر تو نباشی
زندگی ام بی معنی خواهد بود
فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد
اما حالا ، تنها کاری که می کنم
گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم
نگفتم : بارانی ات را درآر ...
قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم
نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست
گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشی ، خدا به همراهت

او رفت و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چیزهایی که نگفتم ، زندگی کنم
دیدگاه ها (۱)

🌱 -من یه زندگی معنادار داشتم اما خراب شد. فکر میکردم میتونم ...

الغیاث از توکه هم دردیو هم درمانی :)

وقتی دوریم!همه چیز یجور دیگست!نمیشه رفت تا دمِ درِ خونش ، دی...

اگه دستات مالِ من بودجون به دستات می‌سپردم...

استاد اخمو ۳۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط