PART

֗  ֗   ִ  ۫   ˑ      ֗   ִ       ᳝ ࣪     ִ  ۫   ˑ  ֗   ִ  ۫   ˑ      ֗   ִ       ᳝ ࣪     ִ  ۫   ˑ


#PART_281🎀•
دلبر كوچولو
ناخوداگاه نفسم بند اومد

دستم روی سینم گذاشتم به ارسلان خیره شدم

ارسلان با دیدن حالت غیر عادیم نزدیکم اومد

سیلی به صورتم زد
همه ترسیده اطرافم اومدن

نمیدونم ولی چشمام ناخوداگاه روی هم گذاشتم

ارسلان

با دیدن چشمای بستش سیلی به صورتش زدم

-دیانا دیانا

نگران بودم اینا همش برای این بود که نشونش بدم حرف حرف منه ولی اشتباه کرده بودم

بلند شدم و سمت نیکا برگشتم

-بریم بیمارستان سریع باش نیکا

که پدر دیانا نزدیکم شد

-دخترم ول کن

-چند دقیقه پیش عقدم شد برو شناسنامش و نگاه کن

بدون توجه بهش سریع سمت ماشینم رفتم֗  ֗   ִ  ۫   ˑ      ֗   ִ       ᳝ ࣪     ִ  ۫   ˑ  ֗   ִ  ۫   ˑ      ֗   ִ       ᳝ ࣪     ִ  ۫   ˑ


#PART_281🎀•
دلبر كوچولو
ناخوداگاه نفسم بند اومد

دستم روی سینم گذاشتم به ارسلان خیره شدم

ارسلان با دیدن حالت غیر عادیم نزدیکم اومد

سیلی به صورتم زد
همه ترسیده اطرافم اومدن

نمیدونم ولی چشمام ناخوداگاه روی هم گذاشتم

ارسلان

با دیدن چشمای بستش سیلی به صورتش زدم

-دیانا دیانا

نگران بودم اینا همش برای این بود که نشونش بدم حرف حرف منه ولی اشتباه کرده بودم

بلند شدم و سمت نیکا برگشتم

-بریم بیمارستان سریع باش نیکا

که پدر دیانا نزدیکم شد

-دخترم ول کن

-چند دقیقه پیش عقدم شد برو شناسنامش و نگاه کن

بدون توجه بهش سریع سمت ماشینم رفتم
دیدگاه ها (۲۹)

#پارت_۲۸۲دلبر كوچولوارسلانرفتم توی متشین کمارش نشستم و بهش ن...

#پارت_۲۸۳#دلبر كوچولووقتی به خونه رسیدم ناباور عمه و مهگل ود...

֗  ֗   ִ  ۫   ˑ      ֗   ִ       ᳝ ࣪     ִ  ۫   ˑ  ֗   ִ  ۫ ...

֗  ֗   ִ  ۫   ˑ      ֗   ִ       ᳝ ࣪     ִ  ۫   ˑ  ֗   ִ  ۫ ...

رمان بغلی من پارت ۲۱۷و۲۱۸و۲۱۹ارسلان: چیشد قشنگمدیانا: ترسیده...

part 15عشق پنهان 《ویو ات》چند لحظه بینمون سکوت بود با حرف جون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط