^o^) (^o^)

^o^) (^o^)
دختر کوچولو از جا پرید. جوری که انگار وحشتناک ترین کابوس جهان رو دیده باشه.
اتاق بزرگ و شیک بود اما هیچکدوم به چشم شیسه نیمد. بدن ضعیفی داشت. آروم هق میزد. هق هق کنان دست های لزونش رو روی شکمش فشار داد. خیلی درد میکرد.
همه ی دنش میسوخت.
حالا فقط بلند زار میزد.
جردن همون لخهظ آروم قدم های مردونه و بلندش رو به سمت در اتاق بسته شیسه کشوند و محکم درو باز کرد. وقتی شیسه رو دید که درحال زار زدن بود آروم سر انداخت پایین. انگار عذاب وجدان تاریکی تو وجودش رخنه کرده بود. برگشت و چند دقیقه بعد با تشت آب گرم و دستمالی سفید تمیز به سمت شیسه اومد و آروم نزدیک شیسه شد. شیسه فقط با پاهای کوچیکش دوبار پاهاشو به سمت عقب هل داد تا دور شه اما انگاری پاهاش درحدی بی حس و پر از درد بود که نتونست وزن بدنشو بکشه و شیسه فقط روتختی رو چروک کرد و هیچ تکونی نخورد.
جردن اما نمی‌خواست دختر بترسه. در همون حال هم اونا یه باند ترسناک بودن و اگه کسی بو می‌برد جردن با انسانیت رفتار میکنه ممکن بود تو خطربیفته پس نخواست کاملا بی خطر بنظر برسه.
محکم دهن شیسه رو گرفت و اشک هایی که مثل رود از چشم هاش جاری میشد به دستای بزرگ مردونه ش برخورد کرد و خیسشون کرد. دختر اما صداش زیر دستای بزرگ جردن خفه شده بود و حالا فقط دستاشو روی تخت تکون میداد.
جردن توجهی نکرد و لباس کوتاه دختر رو بالا داد و شکم قرمز شده و پر از درد شیسه رو آروم با دستاش ماساژ داد. دستمال رو آروم گذاشت تو آب و و بعد گذاشتش روی شکم شیسه و لباس رو پایین کشید.
& من متاسفم. من خواستم جلوشون رو بگیرم اما اونایی که به بدنت دست زدن و آزار دادنت زورشون از من بیشتر بود. من تلاشمو کردم.
درسته! به بدن کوچولوی شیسه تجاوز شده بود و حالا همه ی بدنش از درد میسوخت.
اما... اما فقط درد اون نبود. چرا شکمش سنگین شده بود و میسوخت؟! شیسه می‌ترسید. چه اتفاقی براش افتاده نمی‌دونست فقط میدونست نمیتونه درد این شکم درد رگ تحمل کنه و فقط گریه میکرد.
راستش حالش بهتر بود که جردن دستشو جلوی دهنش گرفت. به هرحال اون دختر ساکتی بود و اینجوری زار زدن و صدای این گریه هارو شنیدن حتی برای خودشم سخت بود و حالا هرچی زار میزد زیر دست جردن خفه میشد.
بعد از چند دقیقه جردن دستشو از روی دهن شیسه برداشت اما شیسه هنوز ناشی از درد شکمش بلند هق هق می‌کرد.
دست تو جیبش کرد. جعبه ی سیگارش رو بیرون آورد و سیگاری رو بیت لباش گذاشت و با فندک روشن کرد.
دود سیگار تو هوا می‌پیچید و اون هق هق می‌کرد. انقد شدید کهتمام صورتش تاخ و دهنش تلخ از شوری اشک شده بود. مثل مادر مرده‌ها گریه میکرد. مثل کسی که قراره دقایق دیگه‌ای کشته بشه هق میزد. گوشه از تخت افتاده بود و میلرزید. انگار آخرین مسافر تایتانیکه. تنها مونده تو نوک کشتی.
بلاخره فرد سیگار تو دست به سمت پرده های کلفت و سیاه اتاق رفت و پنجره هارو باز کرد و دود سیگار رو به بیرون فوت کرد.
شیسه اما با دلهره به شکمش نگاه می‌کرد. سعی می‌کرد به درد توی شکمش فکر نکنه اما نمیشد.
دردش خیلی بیشتر از یه درد تجاوز بود. اون دقیق نمی‌دونست چخبره اما جردن خوب میدونست دختر حق داره اینجوری گریه کنه. کسی نبود که زیر این درد دووم بیاره.
مرد دوباره به سمت کشو رفت و قرص درآورد و با لیوان آبی به دست شیسه داد
& بیا اینو بخور... فقط قبلش اسمت چیه؟!
دخترک سرشو با لرز بالا آورد و دست چپش گذاشت روی قفسه سینه ش و مشتش کرد تا بتونه نفس بگیره و حرف بزنه
+ ش.. شی.. شیسه..
& خب شیسه اگه این قرص رو بخوری دوباره بیهوش میشی اما ایندفعه نگران نباش من حواسم بهت هست. اگه میخوای از این درد خلاص شی تنها راهت بیهوش شدنته. نمیترسی؟!
شیسه ام بدون حتی کلمه ای صحبت کردن به تندی چندبار پشت سر تگ سرشو تکون داد و سریع دستاشو بالا آورد به طلب گرفتن قرص ها.
حالا دیگه به هیچ چیزی به غیر از خلاص شدن از این درد فکر نمی‌کرد. جردن میدونست باید چندروزی بگذره تا بتونه عادت کنه. چندتا قرص رو برداشت و انداخت توی دهن شیسه و بهش آب داد شیسه هم بدون حرکت اضافه ای آب رو خورد و بعد چند دقیقه بیهوش شد.
جردن دخترک رو بغل کرد و بردش به اتاق اصلی. اتاق سرتاسر سفید بدون حتی دونه ای پنجره و رنگ اضافه ای. یه تخت بزرگ آهنی یه گوشه اتاق بود. جردن شیسه رو انداخت روی تخت و پتو رو روش کشید. پای کوچیک شیسه از زیر پتو زده بود بیرون و جردن هم زنجیر مشکی رو به پاش بست مبادا فرار کنه و جردن رو توی دردسر بندازه.
چندروزی گذشت و جردن پشت سرهم قرص به خورد شیسه میداد تا درد شکمش با مرور زبان بخوابه.
( بچه ها خیلی گشاد شدم دیگه قراره داستانو خیلی یه وری جلو ببرم)
دیدگاه ها (۰)

سناریو مایکی{جنگل چشمات}مدیر : حالا که اینطوریه اینارو ببین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط