هی خدا باز دوباره صبح شد پاشدم رفتم پایین صبحونه خوردم
هی خدا باز دوباره صبح شد پاشدم رفتم پایین صبحونه خوردم رفتم حاضر شدم و رفتم مزون بعد چند ساعت کارم تموم شد و داشتم میرفتم خونه که سر راه کوکو دیدم که داشت با لارا حرف میزد صداشون نمیومد رفتم نزدیک تر تا صداشون بشنوم
لارا:جنگکوک اینجا چیکار میکنی؟
کوک:اومدم حالشو بپرسم
لارا:شما که باهم کات کردین چرا حالشو میپرسی
کوک:دلم براش تنگ شده
لارا:اگه دلت براش تنگ شده بود باهاش کات نمیکردی
کوک سوار ماشین شد و از اونجا رفت
اومدم گفتم لارا اینجا چخبره؟
لارا:دلش برات تنگ شده بود و اومده بود حالتو بپرسه چرا عصبی میشی
تاکسی گرفتم ورفتم خونه
تا صبح بیدار بودم و از فکرش نمیتونستم در بیام بلخره صبح شد از جام پاشدم و بدون صبحونه رفتم مزون ددم خیلی مزون شلوغه که.....
لارا:جنگکوک اینجا چیکار میکنی؟
کوک:اومدم حالشو بپرسم
لارا:شما که باهم کات کردین چرا حالشو میپرسی
کوک:دلم براش تنگ شده
لارا:اگه دلت براش تنگ شده بود باهاش کات نمیکردی
کوک سوار ماشین شد و از اونجا رفت
اومدم گفتم لارا اینجا چخبره؟
لارا:دلش برات تنگ شده بود و اومده بود حالتو بپرسه چرا عصبی میشی
تاکسی گرفتم ورفتم خونه
تا صبح بیدار بودم و از فکرش نمیتونستم در بیام بلخره صبح شد از جام پاشدم و بدون صبحونه رفتم مزون ددم خیلی مزون شلوغه که.....
- ۱۱۹
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط