نگاه‌بی‌حس‌و‌سردم‌را‌از‌چشمان‌یخی‌اش‌گرفتم‌..

نگاه‌بی‌حس‌و‌سردم‌را‌از‌چشمان‌یخی‌اش‌گرفتم‌..
خودمان‌میدانستیم‌این‌آخر‌کار‌است‌‌..
تمام‌تلاش‌هایی‌که‌کردم‌بی‌فایده‌بود‌..
اصلا‌برای‌چه‌چیزی‌تلاش‌کردم‌؟!
نگاهم‌روی‌تیغه‌‌ی‌تیز‌شمشیر‌درون‌دستش‌
خیره‌ماند‌‌‌..
صدای‌قطره‌های‌خونی‌که‌از‌روی‌مچ‌دستانش‌..
از‌روی‌تیغه‌ی‌شمشیر‌روی‌زمین‌می‌افتاد‌‌..
لذت‌بخش‌بود‌..
آهسته‌شمشیرم‌را‌روی‌زمین‌انداختم‌..
این مسابقه‌برنده‌ایی‌ندارد‌‌..
دستانم‌را‌باز‌میکنم‌..
"بیا‌..کار‌را‌تمام‌کن‌.."
لبخند‌تلخی‌زدم‌..
اشک‌های‌لعنتی‌ام‌..روی‌مخم‌بودند‌..
قبل‌از‌اینکه‌چشم‌باز‌کنم‌..
سردی‌تیغه‌ی‌شمشیر‌را‌روی‌قلبم‌حس‌کردم‌..
بدنم‌..قلبم‌..مغزم‌..تیر‌می‌کشید..
گوش‌هایم‌صوت‌میزد‌..
خون‌از‌گوشه‌ی‌لبم‌بیرون‌می‌پاشید‌..
تلخ‌تر‌از‌همه‌‌‌..این‌بود‌که‌..
من‌در‌مبارزه‌با‌خودم‌..باختم‌..نه‌با‌کَسِ‌دیگر‌..
دیدگاه ها (۰)

‌در‌زندگیِ‌بعدی‌ام“گُل”خواهم‌شد؛تاخودم‌رابه‌روان‌های‌خسته‌بر...

دآشت‌آماده‌میشد‌که‌بره‌‌..منم‌با‌‌چشآیی‌که‌هرلحظه‌ممکن‌بود‌ب...

‌🌧🌙—ماتوقع‌زیادی‌نداشتیم.تنهادلمان‌می‌خواست‌جواب‌خوبی‌هاخوبی...

🌧🌙—یکی‌ازدلالیلی‌که‌هی‌تندوتندواردرابطه‌های‌رنگ‌و‌بارنگ‌ومخت...

فرداش میتسوری اومد دنبالم و رفتیم بیرون اول رفتیم غذا خوردیم...

(لیها ایستاد و داشت لباسشو درست می کرد) چانگهو چاقویش را درا...

My love is king (part 3)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط