مادر بزرگ باچارقدش اشکش را پاک کرد

مادر بزرگ باچارقدش اشکش را پاک کرد
و گفت:
آخ دلم می خواست عاشقی کنم
ولی نشد ننه...
اونقده دلم می خواست یه دمپختک را
لب رودخونه بخوریم، نشد.
دلم پر میکشید که حاجی بگه
دوست دارم و نگفت
گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود،
زیر چادر چند تا بشکن می زدم.
آی می چسبید.
گفت: بچگی نکردم، جوونی هم نکردم.
یهو پیر شدم
به چشمهای تارش نگاه کردم و
حسرت ها را ورق زدم
گفتم: مادر جون حالا بشکن بزن،
بذار خالی شی
گفت:حالا که دستام دیگه جون ندارن؟
انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند.
خنده تلخی کرد و گفت:
اینقدر به همه هیس نگید.
بزار حرف بزنن.
بزار زندگی کنن.
آره مادر هیس نگو،
آدمیزاد از "هیس" خوشش نمیاد...
‌‌‌‌‌‌‌‌‌
مراقب عزیزانمون باشیم
دیدگاه ها (۱۳)

#خط منـ 📚در این سرای بی کسی، کسی به در نمی زندبه دشت پر ملال...

✨الهی،.. 🌸ای عزیزترین نامِ خوانده شده؛ ✨ای پیشی گرفته ترین د...

#خط منـ📒در خواب جمال یار خود میدیدموز باغ وصال او گلی می‌چید...

برای حال خوب هم دعا کنیم أَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَ...

پارت ۱۱ زندگی شیرین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط