همه درصف ایستاده بودند و به نوبت آرزوهایشان را می گفتند.

همه درصف ایستاده بودند و به نوبت آرزوهایشان را می گفتند.

بعضی ها آرزوهای خیلی بزرگی داشتند. بعضی ها هم آرزوهای بسیار کوچک و پست!

نوبت به او رسید. از او پرسیدند: چه آرزویی داری؟ گفت : می خواهم همیشه به دیگران یاد بدهم، بی آنکه مدعی دانستن (دانایی) باشم. پذیرفته شد!

گفتند چشمانت را ببند! چشمانش را بست.

وقتی چشمانش را باز کرد، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ در آمده است! با خود اندیشید: حتما اشتباهی رخ داده، من که این را نخواسته بودم!

سالها گذشت. روزی داغی اره را بر روی کمر خود حس کرد. بازاندیشید: عمر به پایان رسید و من بهره خویش را از زندگی نگرفتم!

با فریادی غمبار سقوط کرد. نفهمید چه مدت خواب بود یا بیهوش! با صدایی غریب؛ که از روی تنش بلند می شد؛ به هوش آمد.

تخته سیاهی بر دیوار کلاسی شده بود.
دیدگاه ها (۶)

007-پنهان در مه - پارت ۸۶

p : 1

Eleven

# داستانک#همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ ن...

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او ...

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود. نوبت به او ر...

آرزوها باید از ته دل باشند ....همگی ب صف ایستاده بودند تا از...

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او ...

جمعی که از خدا چیزی خواستندحدود بیست و پنج ساله بودم. آن زما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط