زندگی دوباره

زندگی دوباره...
پارت بیست و چهارم(آخر)
___________________
ساعت 00:53*
روی تاب داخل حیاط نشسته بودن و به آسمون خیره شده بودند هیچکدوم برای حرف زدن پیش قدم نمیشد تا اینکه بالاخره به حرف اومد و کلمه ایی از دهنش خارج شد
_جونگکوکاا...بابت همه چیز متاسف و ممنونم ‌.
لبخند آرومی زد و به دختر کنار خیره شد
_مهم اینه که الان اینجایی نه؟
_تو اینجوری فکر میکنی؟..پس آره..
_یونا از دیدنت اونم کنار من خیلی خوشحال میشه.‌.
_دلم براش تنگ شده...جونگکوکا؟!
_جانم؟
نگاهی به مرد کنارش انداخت و آروم لب زد:
_نگفتی چقدر منو دوست داری؟!
_خب...تو مثل اقیانوسی هستی که داری منو تو وجودت غرق میکنی با این قشنگی که من علاقه ایی به دست و پا زدن برای نجات پیدا کردن ندارم..تو کسی بودی که من و از تاریکی و سایه غم و روحم نجات دادی با اینکه ازت خوشم نمی‌آمد اما کم کم جاتو داخل قلبم باز کردی و دور خودت حصار کشیدی که دست منم بهت نرسه..پس دوست داشتن من نسبت به تو اندازه نداره..
_حتی اگر من دیگه نباشم؟
_جوری رفتار نکن انگار قراره بری..
پرش زمانی به یک هفته بعد_ساحل-ساعت ۱۰:۱۰*
صدای خنده هاشون تا عمق اون دریا رو در بر می‌گرفت خنده و قهقه هایی که بعد یه زندگی سخت و طاقت فرسا حالا نسیب هر چهارتاشون شده بود
با پاهای برهنه روی شن های تقریبا گرم ساحل دنبال می‌دویدند و میخندیدن با ورود جونگکوک به داخل آب و جلو رفتنش سه نفر دیگه هم دنبالش رفتن ..همینجوری حرف میزدن که جونگکوک برگشت و حجم آب زیادی رو روی تهیونگ ریخت
_شیبالل جئون جونگکوکک...
دوباره و دوباره صدای خنده و آب هایی که روی هم ریختن کل ساحل خلوت رو پر کرد ..
بعد از ده دقیقه آب بازی کردن با لباس های خیس و جونگکوک و تهیونگ با تنی خیس روی شن های نشستند
به نقطه نا معلومی از دریا خیره شده بودن کم کم با تاریک شون هوا آتیش کوچیکی درست کردن و دوباره دور هم جمع شدن
ات،جونگکوک،تهیونگ،هه سو کنار هم نشسته بودن
_فکر نمیکردم یه روزی به اینجا برسیم
تهیونگ در جواب جونگکوک آروم لب زد:
_فکر میکردم دیگه امیدی به دیدن خنده های تو نیست جونگکوک تموم تلاشم و کردم و از ات هم خواستم تا کمکم کنه..
خنده آرومی کرد و ادامه داد:
_ولی میدونی چیشد؟...ات افتاد تو دامی که خودم و خودش پهن کرده بودیم تا تو رو نجات بدیم و عاشق تو شد..چشم باز کردم و دیدم ات هم رفته ..حال بد تو منم داغون می‌کرد تموم سعی و جونم و برای پیدا کردن ات و خوب کردن حال تو کردم با فرستادن هه سو به عنوان کار آموز تو سعی کردم یه نفر و تو دفتر تو بزارم که حواسش بهت باشه..تو با حال داغون خودت و حرف ها و توهین هایی که به هه سو میکردی باعث میشدی دخترم هر شب تو بغلم گریه کنه و من؟ طاقت دیدن یه اشک هه سو رو نداشتم هربار که میخواستم بیام تا باهات دعوا کنم هه سو جلومو و می‌گرفت و می‌گفت"اشکال نداره ته ته عسلی ..جونگکوک حالش خوب نیست و باید کمکش کنیم"
جونگکوک نگاهی به تهیونگ و هه سو کرد‌‌..
_ازتون ممنونم ..وجود شما ها کمک بزرگی تو بهتر شدن حال خودم و یونا شد ..یونا هر بار به خاطر دیدن تو خوشحال میشد و می‌خندید منتظر میموند تا عمو تهیونگی بیاد و باهاش وقت بگذرونه ‌من با هه سو واقعا بد رفتار کردم و ..
خواست ادامه حرف و بگه که هه سو پرید وسط حرفش و لب زد:
_ یاا جونگکوک تو هیچ رفتار بدی نداشتی اگر قرار بود به دل بگیرم همون موقع یه دونه میخوابوندم تو دهنت ..
هر چهار تا خنده ایی کردن ‌...
جونگکوک سمت ات برگشت و لب زد:
_بابت همه چی ممنونم...دوست دارم :)
با گرفتن چونه ات بو..سه ایی رو شروع کرد ..تهیونگ برگشت سمت هه سو و لب زد:
_ منم میخوامم..
_چ.چی؟!
تهیونگ دستش و دو طرف صورت دختر مورد علاقش گذاشت و محکم و عمیق بو..سی.دش بین بو.سه زمزمه کرد:
_دوست دارم دختر ته ته عسلی :)
The end..☆
زندگی دوباره(life again)..
خبب این رمان هم تموم شد بابت همه تاخیر ها متاسفم و حقیقتا خودم این رمان رو خیلی دوست دارم و الان نمیدونم دیگه باید چیکار کنم ولی قول میدم رمان دیگه رو ادامه بدم و تمومش کنم ..زندگی همیشه پر چاله و چاه پس به جای همه چیز سعی کن یادبگیری چجوری چاله ها رو پر کنی و رد بشی تا برای خودت یه ☆زندگی دوباره☆ و جدید پیدا کنی..
دوستون دارم:)

#bts#army#fake#BTS#ARMY#FAKE#JUNGKOOK#BANGTAN#bangtan
دیدگاه ها (۳)

زندگی دوباره...پارت بیست و سوم_______________همینجوری باهم د...

زندگی دوباره...پارت بیست و دوم__________________از دفترش خار...

زندگی دوباره...پارت نوزدهم______________________________با ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط