دوراهی عشق و نفرت
دوراهی عشق و نفرت
p¹¹
ا/ت:فكرم حسابى مشغول اون پسره بود خودمم نميدونستم چرا واقعاا؟ ناخودآگاه بدون اينكه دست خودم باشه ذهنم سمت اون پسر ميرفت، اسمش چى بود اها تهيونگ چه اسم قشنگى هم داشت، بهم گفت باديگارده چرا فكر ميكرد اگه اینو بگه بدون داشتن هيج شكى بهش زنگ ميزنم؟ از فكرا و سؤالاى مختلف تو سرم كلافه شدم باكلافگى نشستم رو تخت موهام ريخته بود تو صورتم كنارشون زدم، تنها راه اروم شدنم اين بود كه جواب سؤالامو از خودش بپرسم، گوشيمو برداشتم رفتم تو ليست شماره هام
من كه شماره شو نداشتم يه پوف ازسركلافگى كشيدم يهو مغزم جرقه زد يه نگاه به ساعت اتاق انداختم ديروز هم همين ساعتا بود تقریبا كه تواون پارک ديدمش شايد اكه برم باز بتونم ببينمش، بدون اينکه نگاهى تو آينه به خودم بندازم كه دقيقا چه شكليم يه پالتو از تو كمدم برداشتم وسوييچ ماشينمم ازتوكشو برداشتم، نميدونستم چرا استرس داشتم براى ديدن پسرى كه فقط يک بار تو زندگيم ديده بودمش و اصلا هم مطمئن نبودم امشب باز ببينمش فقط درحد يه فرصت بود، باعجله از اتاق بيرون رفتم يهو جونگكوكو يادم اومد، متوقف شدم الان بهش بگم دارم كجا ميرم با اين همه عجله اخه مطمئنم سوتى ميدادم بهم شک ميكرد
الان اگه ازم ميپرسيد كه كجا ميرم اونم با اين عجله جوابى نداشتم واقعا بعد دودقيقه فكركردن به اين نتيجه رسيدم كه بهش بگم ميخوام برم پيش دوستم كارینا
از پله ها اروم پايين رفتم سعى كردم استرسى چيزى نداشته باشم كوكى بهم شک كنه......
پايين پله ها كه رسيدم همه جارو بادقت نگاه كردم خبرى ازكوكى نبود خداروشکر......
فکر كنم رفته باشه بيرون، خدا باهام يار بود اينبارو، ديگه وقتو تلف نكردم سريع دويدم......
سمت در سوار ماشينم شدم وگاز دادم به سمت همون پارک به اميد اينكه تهيونگو ببينم به پارک كه رسيدم دقيقا همون جاى قبلى ماشينو پارک كردم، ازماشين بياده شدم، تكيه دادم به ماشين، بانگاهم سرتاسر پاركو به اميدديدن تهيونگ تماشا ميكردم اما هيج خبرى نبود با نااميدى رفتم سمت همون نيمكت قبلى كه دفعه ى قبل نشسته بودم نيم ساعتى همونجا نشسته بودم و توهمون پارک منتظر بودم اما انگار قرار نبود كه بياد
هوا هم داشت تاريک وتاريكتر ميشد(سرد هم بود) بيشتر از اين نميتونستم منتظر بمونم شايد فكر اشتباهى بود نميدونم چرا با خودم فكر ميكردم كه تهيونگو دوباره تو اين پارک ميبينم، با لب و لوچه ى اويزون رفتم سمت ماشينم درو بازكردم ميخواستم سوار بشم كه باصداى سلام يه صداى آشنا از جام پريدم شوک زده پشت سرمو نگاه كردم خودش بود...
ادامه در پارت بعدی منتظر باشید
p¹¹
ا/ت:فكرم حسابى مشغول اون پسره بود خودمم نميدونستم چرا واقعاا؟ ناخودآگاه بدون اينكه دست خودم باشه ذهنم سمت اون پسر ميرفت، اسمش چى بود اها تهيونگ چه اسم قشنگى هم داشت، بهم گفت باديگارده چرا فكر ميكرد اگه اینو بگه بدون داشتن هيج شكى بهش زنگ ميزنم؟ از فكرا و سؤالاى مختلف تو سرم كلافه شدم باكلافگى نشستم رو تخت موهام ريخته بود تو صورتم كنارشون زدم، تنها راه اروم شدنم اين بود كه جواب سؤالامو از خودش بپرسم، گوشيمو برداشتم رفتم تو ليست شماره هام
من كه شماره شو نداشتم يه پوف ازسركلافگى كشيدم يهو مغزم جرقه زد يه نگاه به ساعت اتاق انداختم ديروز هم همين ساعتا بود تقریبا كه تواون پارک ديدمش شايد اكه برم باز بتونم ببينمش، بدون اينکه نگاهى تو آينه به خودم بندازم كه دقيقا چه شكليم يه پالتو از تو كمدم برداشتم وسوييچ ماشينمم ازتوكشو برداشتم، نميدونستم چرا استرس داشتم براى ديدن پسرى كه فقط يک بار تو زندگيم ديده بودمش و اصلا هم مطمئن نبودم امشب باز ببينمش فقط درحد يه فرصت بود، باعجله از اتاق بيرون رفتم يهو جونگكوكو يادم اومد، متوقف شدم الان بهش بگم دارم كجا ميرم با اين همه عجله اخه مطمئنم سوتى ميدادم بهم شک ميكرد
الان اگه ازم ميپرسيد كه كجا ميرم اونم با اين عجله جوابى نداشتم واقعا بعد دودقيقه فكركردن به اين نتيجه رسيدم كه بهش بگم ميخوام برم پيش دوستم كارینا
از پله ها اروم پايين رفتم سعى كردم استرسى چيزى نداشته باشم كوكى بهم شک كنه......
پايين پله ها كه رسيدم همه جارو بادقت نگاه كردم خبرى ازكوكى نبود خداروشکر......
فکر كنم رفته باشه بيرون، خدا باهام يار بود اينبارو، ديگه وقتو تلف نكردم سريع دويدم......
سمت در سوار ماشينم شدم وگاز دادم به سمت همون پارک به اميد اينكه تهيونگو ببينم به پارک كه رسيدم دقيقا همون جاى قبلى ماشينو پارک كردم، ازماشين بياده شدم، تكيه دادم به ماشين، بانگاهم سرتاسر پاركو به اميدديدن تهيونگ تماشا ميكردم اما هيج خبرى نبود با نااميدى رفتم سمت همون نيمكت قبلى كه دفعه ى قبل نشسته بودم نيم ساعتى همونجا نشسته بودم و توهمون پارک منتظر بودم اما انگار قرار نبود كه بياد
هوا هم داشت تاريک وتاريكتر ميشد(سرد هم بود) بيشتر از اين نميتونستم منتظر بمونم شايد فكر اشتباهى بود نميدونم چرا با خودم فكر ميكردم كه تهيونگو دوباره تو اين پارک ميبينم، با لب و لوچه ى اويزون رفتم سمت ماشينم درو بازكردم ميخواستم سوار بشم كه باصداى سلام يه صداى آشنا از جام پريدم شوک زده پشت سرمو نگاه كردم خودش بود...
ادامه در پارت بعدی منتظر باشید
- ۱۱۷
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط