من و تنهایی .....

من و تنهایی .....

باید به فکر تنهایی خودم باشم

دست خودم را می‌گیرم و از خانه بیرون می‌زنیم.

در پارک،

به جز درخت ،

هیچ‌کس نیست.

روی تمام نیمکت‌های خالی می‌نشینیم تا پارک،

از تنهایی رنج نبرد!

دلم گرفته ،

یاد تنهایی اتاق خودمان می‌افتم و از خودم خواهش می‌کنم،

... به خانه باز گردد...

" محمدعلی بهمنی "
دیدگاه ها (۱)

پاییز..مراباددر این کوچهبا برگ‌هایم می‌چرخانَدکولی‌واردور زم...

تقدیم به تو...باتو میفهمم دراعماق زمستان ...بهاری ابدی در من...

تنهایی...."تنهایی" شده دانه ی زیر خاک...قایم شده...پنجشنبه‌ ...

" خدا " را چه دیدی ...شاید در کافه ی دنج و خلوتاین " نوشته ه...

پیرمردی روی نیمکت پارک نشسته بود.کبوترها دورش چرخ می‌زدند و ...

‌ ياد تو كه مي افتم دست دلم را می گيرم می رويم پای قرارهای ن...

چند پارتی[از خون تا عشق]

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط