لحظهی تولد:
لحظهی تولد:
صدای گریهی بلند و پرانرژی پرستارها فضا را پر کرد. هانا و هارو به دنیا آمده بودند؛ یکی دختر، یکی پسر، سالم و قوی. تهیونگ نزدیک تخت ایستاد و اشتیاق در چشمانش برق میزد. نگاهش مستقیم به ات بود، لبخند آرام و دلگرمکنندهای داشت.
پرستارها هر دو نوزاد را به ترتیب وزن و اندازه نشان دادند. تهیونگ یکی از هارو و یکی از هانا را به آرامی به ات نشان داد و گفت:
– «نگاه کن… اینها مال تو هستن، عزیزم. سلام دنیا…»
تو خسته و ضعیف بودی، نفسهایت هنوز سنگین، اما لبخندت روی لبت بود. تهیونگ آرام کنار تخت نشست، دستش روی شکمت گذاشت و آرام سرش را روی شانه ات خم کرد.
– «من اینجام… همهچیز خوب شد… تو قوی بودی… خیلی قوی.»
یک هفته بعد – برگشتن به خانه:
بعد از هفت روز مراقبت دقیق در بیمارستان، بالاخره وقت بازگشت به خانه بود. تهیونگ هر دو نوزاد را در آغوش گرفت، مراقب بود که آرام باشند. ات هنوز خسته بود، اما انرژی درونت از دیدن هانا و هارو دوباره زنده شد.
وقتی وارد خانه شدید، خدمتکارها با شور و شوق منتظر بودند. لبخندها و دستهای بازشان فضای خانه را پر از شادی کرد. تهیونگ به آرامی دست ات را گرفت و گفت:
– «خودمون اومدیم… همهچیز درست شد.»
خدمتکارها شروع به کمک کردن برای آوردن وسایل بچهها و آماده کردن اتاق نوزادان کردند، و تو برای اولین بار حس کردی خانه پر از زندگی و انرژی شده است. تهیونگ کنارت نشست، یکی از هارو روی زانوش بود و هانا در کنار ات، و نگاهش پر از آرامش و خوشحالی بود.
صدای گریهی بلند و پرانرژی پرستارها فضا را پر کرد. هانا و هارو به دنیا آمده بودند؛ یکی دختر، یکی پسر، سالم و قوی. تهیونگ نزدیک تخت ایستاد و اشتیاق در چشمانش برق میزد. نگاهش مستقیم به ات بود، لبخند آرام و دلگرمکنندهای داشت.
پرستارها هر دو نوزاد را به ترتیب وزن و اندازه نشان دادند. تهیونگ یکی از هارو و یکی از هانا را به آرامی به ات نشان داد و گفت:
– «نگاه کن… اینها مال تو هستن، عزیزم. سلام دنیا…»
تو خسته و ضعیف بودی، نفسهایت هنوز سنگین، اما لبخندت روی لبت بود. تهیونگ آرام کنار تخت نشست، دستش روی شکمت گذاشت و آرام سرش را روی شانه ات خم کرد.
– «من اینجام… همهچیز خوب شد… تو قوی بودی… خیلی قوی.»
یک هفته بعد – برگشتن به خانه:
بعد از هفت روز مراقبت دقیق در بیمارستان، بالاخره وقت بازگشت به خانه بود. تهیونگ هر دو نوزاد را در آغوش گرفت، مراقب بود که آرام باشند. ات هنوز خسته بود، اما انرژی درونت از دیدن هانا و هارو دوباره زنده شد.
وقتی وارد خانه شدید، خدمتکارها با شور و شوق منتظر بودند. لبخندها و دستهای بازشان فضای خانه را پر از شادی کرد. تهیونگ به آرامی دست ات را گرفت و گفت:
– «خودمون اومدیم… همهچیز درست شد.»
خدمتکارها شروع به کمک کردن برای آوردن وسایل بچهها و آماده کردن اتاق نوزادان کردند، و تو برای اولین بار حس کردی خانه پر از زندگی و انرژی شده است. تهیونگ کنارت نشست، یکی از هارو روی زانوش بود و هانا در کنار ات، و نگاهش پر از آرامش و خوشحالی بود.
- ۲۵.۶k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط