𝓈𝓂𝒾ℓℯ
𝓈𝓂𝒾ℓℯ
Part "6۵"
☆ویو هانا☆
چند ثانیه فقط به تهیونگ نگاه کردم.
هنوز باورم نمیشد.
بعد از این همه مدت...
بالاخره کسی بود که میخواست کنارم باشه.
نه از روی اجبار...
نه برای اینکه کاری براش انجام بدم...
فقط چون میخواست کمکم کنه.
لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
هانا: یعنی...
واقعاً کمکم میکنید؟
تهیونگ با آرامش سرش رو تکون داد.
ته: آره.
هانا: حتی اگه این موضوع سخت باشه؟
تهیونگ نگاهش رو ازم نگرفت.
ته: گفتم که.
تو تنها نیستی.
همین جمله...
همون چیزی بود که قلبم لازم داشت بشنوه.
برای یه لحظه تمام نگرانیهام فراموش شد.
پدرم...
رازها...
ترسها...
همه کنار رفتن.
فقط یه حس خوب مونده بود.
اینکه بالاخره یه نفر کنارمه.
ناخودآگاه لبخندم بزرگتر شد.
هانا: ممنونم...
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
و من...
بدون اینکه حتی فکر کنم، چند قدم جلو رفتم.
تهیونگ کمی متعجب شد.
اما قبل از اینکه چیزی بگه، آروم دستهام رو دورش حلقه کردم.
چند لحظه سکوت شد.
انگار خودم هم باورم نمیشد چه کاری کردم.
فقط میخواستم برای چند ثانیه...
حس کنم تنها نیستم.
تهیونگ کاملاً بیحرکت مانده بود.
این اولین بار بود که کسی بدون ترس بهش نزدیک میشد.
بعد از چند لحظه، خیلی آرام گفت:
ته: هانا...
همین که اسمم رو شنیدم، تازه به خودم اومدم.
چشمهام گرد شد.
سریع فاصله گرفتم.
هانا: ببخشید!
من...
من نمیدونم چرا این کارو کردم...
صورتم از خجالت گرم شده بود.
سرم رو پایین انداختم.
تهیونگ چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد برای اولین بار، یه لبخند واقعی خیلی کمرنگ روی صورتش نشست.
ته: لازم نیست برای اینکه خوشحال شدی عذرخواهی کنی.
با تعجب نگاهش کردم.
ته ادامه داد:
ته: فکر کنم مدت زیادی بود کسی بهت حس امنیت نداده بود.
حرفش باعث شد ساکت بشم.
چون درست میگفت.
تهیونگ نگاهش رو به آسمون دوخت.
ته: از فردا با هم شروع میکنیم.
درباره پدرت...
درباره A.K.17...
و هر چیزی که پشت این ماجراست.
این بار...
تنها دنبالش نمیگردی.
لبخند آرومی زدم.
برای اولین بار بعد از مدتها...
احساس کردم یه راه جلو پام هست.
و شاید...
این شروع چیزی بود که هیچکدوممون انتظارش رو نداشتیم.
ادامه دارد...
Part "6۵"
☆ویو هانا☆
چند ثانیه فقط به تهیونگ نگاه کردم.
هنوز باورم نمیشد.
بعد از این همه مدت...
بالاخره کسی بود که میخواست کنارم باشه.
نه از روی اجبار...
نه برای اینکه کاری براش انجام بدم...
فقط چون میخواست کمکم کنه.
لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
هانا: یعنی...
واقعاً کمکم میکنید؟
تهیونگ با آرامش سرش رو تکون داد.
ته: آره.
هانا: حتی اگه این موضوع سخت باشه؟
تهیونگ نگاهش رو ازم نگرفت.
ته: گفتم که.
تو تنها نیستی.
همین جمله...
همون چیزی بود که قلبم لازم داشت بشنوه.
برای یه لحظه تمام نگرانیهام فراموش شد.
پدرم...
رازها...
ترسها...
همه کنار رفتن.
فقط یه حس خوب مونده بود.
اینکه بالاخره یه نفر کنارمه.
ناخودآگاه لبخندم بزرگتر شد.
هانا: ممنونم...
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
و من...
بدون اینکه حتی فکر کنم، چند قدم جلو رفتم.
تهیونگ کمی متعجب شد.
اما قبل از اینکه چیزی بگه، آروم دستهام رو دورش حلقه کردم.
چند لحظه سکوت شد.
انگار خودم هم باورم نمیشد چه کاری کردم.
فقط میخواستم برای چند ثانیه...
حس کنم تنها نیستم.
تهیونگ کاملاً بیحرکت مانده بود.
این اولین بار بود که کسی بدون ترس بهش نزدیک میشد.
بعد از چند لحظه، خیلی آرام گفت:
ته: هانا...
همین که اسمم رو شنیدم، تازه به خودم اومدم.
چشمهام گرد شد.
سریع فاصله گرفتم.
هانا: ببخشید!
من...
من نمیدونم چرا این کارو کردم...
صورتم از خجالت گرم شده بود.
سرم رو پایین انداختم.
تهیونگ چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد برای اولین بار، یه لبخند واقعی خیلی کمرنگ روی صورتش نشست.
ته: لازم نیست برای اینکه خوشحال شدی عذرخواهی کنی.
با تعجب نگاهش کردم.
ته ادامه داد:
ته: فکر کنم مدت زیادی بود کسی بهت حس امنیت نداده بود.
حرفش باعث شد ساکت بشم.
چون درست میگفت.
تهیونگ نگاهش رو به آسمون دوخت.
ته: از فردا با هم شروع میکنیم.
درباره پدرت...
درباره A.K.17...
و هر چیزی که پشت این ماجراست.
این بار...
تنها دنبالش نمیگردی.
لبخند آرومی زدم.
برای اولین بار بعد از مدتها...
احساس کردم یه راه جلو پام هست.
و شاید...
این شروع چیزی بود که هیچکدوممون انتظارش رو نداشتیم.
ادامه دارد...
- ۲۵۰
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط