ویو نویسنده
᥇ꫀꪀꫀꪖ𝓽ꫝ 𝓽ꫝꫀ ᭙ꪖꪶꪶ𝘴 • ۱
*ویو نویسنده*
هوا افتابی و گرم بود. باد بهاری موهاش اضافه ای که از بافت لنا بیرون زده بود رو تکون میداد.
لنا در ارامش ، با شلوار ساده و پیرهن ازادی توی حومه شهر قدم میزد. کالسکه ها رد میشدن و اکثرا افراد با لباس های شیک و گرانی بودن. مزیت داخل دیوار شینا بودن همین هست. همه چیز اروم و کامله. ولی این چیزا... راجب به دنیای بیرون معنایی نداره.
همینطور که لنا غرق در افکارش بود و قدم میزد چشمش به چند تا از سرباز های تیم جست و جو خورد که مست بودن و به چند تا بچه توی کوچه زور میگفتن. لنا با همون چهره سرد و بی احساس و خونسردی همیشگی سمت اونها رفت ، بی سدا و طوری که حتی اون ها هم متوجه نشدن. لنا پشت سرشون وایساد.
لنا : این کار ها هم جز وظیفتونه؟
یه سرباز با مستی و چشم های بسته سرشو چرخوند.
سرباز : خفه شو مقام ما_
حرفش تو دهنش ماسید چون چشمش به لنا خورد و نفسش بند اومد.
یه سرباز دیگه : ل...لنا_ساما! م...ما...
لنا : به اندازه کافی دیدم و شنیدم حالا...اگه شغل و جونتون براتون با ارزشه از اینجا گم شید.
یه سرباز : چ...چشم! معذرت میخوایم.
و همشون زدن به چاک و رفتن. لنا از زیر چشمش به دوتا بچه نکاه مرد ، یه پسر و یه دختر بچه قد و نیم قد.
لنا با لحن اروم و چهره ناخوانا : حالتون خوبه؟
پسر بچه : م...ممنونم ا...ازتون خانم.
لنا : تشکر لازم نیست. نباید خودتون رو زیر زورگو ها ضعیف نشون بدین.
دختر بچه : چ...چشم ولی...اونها قوی تر از ما بودن...ما نمیتونستیم از خودمون دفاع کنیم.
لنا : بحث ، بحثه قدرت و زور نیست. تو هر شرایطی راه چاره هست.
دختر بچه تا اومد حرفی بزنه لنا نگاهشون کرد و لحظه ای چهره اش نرم شد و دوباره به حالت ناخوانا برگشت و پشتشو کرد که بره.
پسر بچه : ا...اریگاتو!
لنا فقط رفت و از کوچه خارج شد و دو بچه رو با سوال و گیجی تنها گذاشت.
دختر بچه رو به پسره : اون خانومه خیلی خفن بود! منم دلم میخواد مثل اون باشم!
پسره : حق با خانم بود...هی...بیا ما هم مثل اون قوی بشیم😊
*ویو لنا*
هوممم...جدیدا سرباز ها دارن جسور تر میشن...باید با لیوای صحبت کنم...وگرنه مردم شهر بخاطر همین ها صدمه میبینن.
بزار حالا که میرم براش یه چیزی ببرم.
همینجور که راه میرفتم چشمم خورد به یه سنجاق سینه... همون چشم منو گرفت. منو یاد لیوای انداخت ، سمت مغازه رفتم و وارد شدم.
*ویو نویسنده*
لنا : سلام.
مغازه دار زن میانسال و ارومی بود.
زن : سلام عزیزم. بفرمایید.
لنا : قیمت اون سنجاق سینه چقدره؟
زن میانسال نگاه لنا رو دنبال کرد و سنجاق رو دید.
زن : عزیزم اون سنجاق تک و قیمتیه.
لنا : مشکلی نیست همون رو میخوام ، قیمتش چنده؟
زن : ۸۰۰۰ ین.
لنا تو ذهنش : اون...گرونه ولی از پس پولش برمیام.
لنا دستشو برد توی جیبش تا پول بیاره.
زن : شما چهره اشنایی دارید...فکر کنم شما رو بین سرباز ها دیدم؟
لنا : درسته.
زن : میتونم مقامتون رو بدونم؟
لنا : ارشدم.
زن : اوه ببخشید زودتر نشناختم. باید یه تشکر از شما بکنم که همیشه برای منفعت ما و مردم به تحقیق میرید. اگه اون سنجاق رو میخواید بهتون ۳۰۰۰ ین میفروشم ، این رو یه قدردانی کوچک درنظر بگیرید.
لنا :_
اینم از این پارت 🥳🥳🥳
بگید چطور بود خوب شده یا نه.
*ویو نویسنده*
هوا افتابی و گرم بود. باد بهاری موهاش اضافه ای که از بافت لنا بیرون زده بود رو تکون میداد.
لنا در ارامش ، با شلوار ساده و پیرهن ازادی توی حومه شهر قدم میزد. کالسکه ها رد میشدن و اکثرا افراد با لباس های شیک و گرانی بودن. مزیت داخل دیوار شینا بودن همین هست. همه چیز اروم و کامله. ولی این چیزا... راجب به دنیای بیرون معنایی نداره.
همینطور که لنا غرق در افکارش بود و قدم میزد چشمش به چند تا از سرباز های تیم جست و جو خورد که مست بودن و به چند تا بچه توی کوچه زور میگفتن. لنا با همون چهره سرد و بی احساس و خونسردی همیشگی سمت اونها رفت ، بی سدا و طوری که حتی اون ها هم متوجه نشدن. لنا پشت سرشون وایساد.
لنا : این کار ها هم جز وظیفتونه؟
یه سرباز با مستی و چشم های بسته سرشو چرخوند.
سرباز : خفه شو مقام ما_
حرفش تو دهنش ماسید چون چشمش به لنا خورد و نفسش بند اومد.
یه سرباز دیگه : ل...لنا_ساما! م...ما...
لنا : به اندازه کافی دیدم و شنیدم حالا...اگه شغل و جونتون براتون با ارزشه از اینجا گم شید.
یه سرباز : چ...چشم! معذرت میخوایم.
و همشون زدن به چاک و رفتن. لنا از زیر چشمش به دوتا بچه نکاه مرد ، یه پسر و یه دختر بچه قد و نیم قد.
لنا با لحن اروم و چهره ناخوانا : حالتون خوبه؟
پسر بچه : م...ممنونم ا...ازتون خانم.
لنا : تشکر لازم نیست. نباید خودتون رو زیر زورگو ها ضعیف نشون بدین.
دختر بچه : چ...چشم ولی...اونها قوی تر از ما بودن...ما نمیتونستیم از خودمون دفاع کنیم.
لنا : بحث ، بحثه قدرت و زور نیست. تو هر شرایطی راه چاره هست.
دختر بچه تا اومد حرفی بزنه لنا نگاهشون کرد و لحظه ای چهره اش نرم شد و دوباره به حالت ناخوانا برگشت و پشتشو کرد که بره.
پسر بچه : ا...اریگاتو!
لنا فقط رفت و از کوچه خارج شد و دو بچه رو با سوال و گیجی تنها گذاشت.
دختر بچه رو به پسره : اون خانومه خیلی خفن بود! منم دلم میخواد مثل اون باشم!
پسره : حق با خانم بود...هی...بیا ما هم مثل اون قوی بشیم😊
*ویو لنا*
هوممم...جدیدا سرباز ها دارن جسور تر میشن...باید با لیوای صحبت کنم...وگرنه مردم شهر بخاطر همین ها صدمه میبینن.
بزار حالا که میرم براش یه چیزی ببرم.
همینجور که راه میرفتم چشمم خورد به یه سنجاق سینه... همون چشم منو گرفت. منو یاد لیوای انداخت ، سمت مغازه رفتم و وارد شدم.
*ویو نویسنده*
لنا : سلام.
مغازه دار زن میانسال و ارومی بود.
زن : سلام عزیزم. بفرمایید.
لنا : قیمت اون سنجاق سینه چقدره؟
زن میانسال نگاه لنا رو دنبال کرد و سنجاق رو دید.
زن : عزیزم اون سنجاق تک و قیمتیه.
لنا : مشکلی نیست همون رو میخوام ، قیمتش چنده؟
زن : ۸۰۰۰ ین.
لنا تو ذهنش : اون...گرونه ولی از پس پولش برمیام.
لنا دستشو برد توی جیبش تا پول بیاره.
زن : شما چهره اشنایی دارید...فکر کنم شما رو بین سرباز ها دیدم؟
لنا : درسته.
زن : میتونم مقامتون رو بدونم؟
لنا : ارشدم.
زن : اوه ببخشید زودتر نشناختم. باید یه تشکر از شما بکنم که همیشه برای منفعت ما و مردم به تحقیق میرید. اگه اون سنجاق رو میخواید بهتون ۳۰۰۰ ین میفروشم ، این رو یه قدردانی کوچک درنظر بگیرید.
لنا :_
اینم از این پارت 🥳🥳🥳
بگید چطور بود خوب شده یا نه.
- ۱.۴k
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط