𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
p10
تهیونگ چهره ی کنجکاوی به خودش گرفت:« همیشه؟»
جونگکوک لبخندی زد، لبخندی که پر از آرامش و حس خوب بود:« اره، همیشه. وقتی کسی بهت میگه « همیشه کنارته » یعنی هیچوقت ولت نمیکنه. »
لبخند بزرگی رو لب های تهیونگ نشست و چهره ی زیباش رو زیباتر کرد. اما اون لبخند بزرگ تو یک لحظه محو شد:«از... از کجا بدونم که یه روزی... یه روزی از پرستاری... پرستاری از من.. من خسته نمیشی؟»
جونگکوک‌ با آرامش جواب داد:«اوم... تا وقتی که پروانه ها بال دارن من از پرستاری از بچه ها خسته نمیشم. »
پرستاری از «بچه ها» ؟ این یعنی غیر از تهیونگ جونگکوک‌ از کلی بچه ی دیگه هم مراقبت کرده و تهیونگ براش خاص نیست.
کلمه ی « بچه ها» برق رو از چشم های تهیونگ گرفت و صورتش رو پوکر کر.
جونگکوک متوجه واکنش سریع تهیونگ به کلمه ی بچه ها شد.
تهیونگ کمی اخم کرد:« اون بچه...بچه ها هم مثل...مثل من پروانه هارو...پروانه هارو دوست دارن؟»
جونگکوک تهیونگ رو آروم در آغوش کشید:« نه، هیچکدوم از اونا مثل تو نیستن! »
تهیونگ تو آغوش جونگکوک احساس امنیت کرد. دیگه حس نمیکرد« مایه ی خجالت » باشه.
سرش رو بالا آورد:«‌ واقعا؟ یعنی من... من بهترینه تو‌ ام؟»
جونگکوک نگاهش رو به تهیونگ داد:« تهیونگ تنها کسیه که با من بال پروانه رنگ میکنه. معلومه که خاصه. مثل پروانه ها، خاص! میدونی تهیونگ؟ من هزاران بار دیدم که یه بچه بستنی شکلاتی بخوره، اما هیچکدوم به بامزگی تو این کارو انجام نمیدن. پس نیاز نیست خودتو با بقیه مقایسه کنی.. چون تو پروانه ی منی. پروانه ی شکلاتیم..»
تهیونگ خم کوچیکی به ابروی خوش فرمش داد:« ولی... ولی تو فقط یک روزه من رو میشناسی، چطور باید باور کنم که این حرف.. این حرف ها واقعین ؟»
جونگکوک لبخندی زد:« تو هم فقط یک روزه من رو میشناسی، ولی پیشم احساس امنیت می‌کنی. »
خم ابروهای تهیونگ از بین رفت:« از کجا... از کجا انقدر مطمئنی؟»
جونگکوک نگاهش رو اول به سقف و بعد به تهیونگ داد:« من یه پرستار بچم. بچه ها تا وقتی که کنارت احساس امنیت نکنن و بهت اعتماد نداشته باشن نمیذارن بغلشون کنی. »

شرایط:
۱۱۵ لایک ۱۸۰ کامنت (آهنگ نخونیددد) ۳۵ بازنشر
دیدگاه ها (۷۶)

خونه‌ی سه شیطونپارت ۱۲ — لو رفتی رها!جونگکوک از وقتی تهیونگ ...

# قولی_که_شکست ###پارت ۵ تهیونگ گفت : _اره .. ولی شِش هاشو ...

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽 زیر حلقه ی سمت راست. p7نمی‌دونم چطور گذ...

هیجدهم صبح ویو جونگکوک: اممم چه بوی خوبی میاد یام یام جونگکو...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆P27تهیونگ: اووو آ...

چندپارتی تهیونگ

بریم برای رمان 🥺🌺لتس گو(این پارت طولانیه گوگولی ها🥹🌺 ببنید چ...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت نهمویو اتچند روز از مرگ پدرم گذ...

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

شاگرد لوس من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط