رفتم کنارش نشستم

رفتم کنارش نشستم
آناهیتا گفت پاهایت را دراز کن پاهایم را دراز کردم .سرش را روی پاهایم گذاشت و به حالت جنینی بر روی زمین آرام‌گرفت
(از تعجب دهانم باز مانده بود مادمازل اروریان اینگونه بر روی زمین ؟ روی پای من ؟حق داری باور نکنی ؟ ولی باور کن )
گفت درین اتاق چه گیرنده ای داری
چگونه اطلاعات را جذب میکنی گوشی من مجهزاست و متوجه هر سیگنالی میشود از بمبهای کنترل از راه دور تا دستگاه شنود یا دستگاهای قطع امواج موبایل
هیچ طول موج خاصی درین اتاق نیست
پس درین اتاق چه میکردی چگونه مهندس امرودیان را اچمز کردی که گوشی از دستش افتاد و مرا بر روی این زمین ولو کردی بیست سال است مرا کسی این گونه ندیده .من باید از اسرار این اتاق سر دربیارم
دستانم را گرفت و گفت با موهایم بازی کن.نمیدانم چرا خاطرات پدر بزرگم زنده شد کودک بودم به کتابخانه اش میرفتم سر بر روی پایش میگذاشتم و با موهایم بازی میکرد و برایم از محبت پیامبر به دخترش میگفت
در حالی که با موهای اناهیتا بازی میکردم گفتم اسراری ندارم . هیچ چیز پنهان کردنی ندارم
پرسید مستی از اسرار تو آگاهست ؟
باید مستی را رها کنی و تمام تمرکزت بر روی بیزینس و معاملات من باشد
با استعداد تو من یکه تاز عرصه اقتصاد میشوم.
گفتم مستی را که تا کنون ندیده ام
تنها عکس و تماس
قبل از زندان دو ساعت با او لایو داشتم که بعد از زندان اینستگرام فیلتر شد و مستی دو ماه با هادی کربلایی بود در ضمن باور کن من اجاره ندارم هر حرفی را بزنم و به هر محیطی سرک بکشم .شما در میانتان افرادی دارید که با ....بگذریم ... اگر الان با امرودیان راحت حرف زدم برای این است که قلب با سخاوت و روح بخشنده ای دارد در وجودش کینه ای نیست بخاطر همین پاکی ش بود که اجازه داشتم راهنماییش کنم .... از هر کسی نمیتوان دلجویی کرد و هرکسی لایق داشتن مرهم نیست
گفت این حرفها را رها کن من باید خودم بفهمم
تو مثل ماهی لیز میخوری و بحث را عوض میکنی در میانمان‌چه افرادی داریم ؟
هزار سوال در ذهنم ایجاد کرده ای و پاسخ نمیدهی ولی الان از مستی برایم بگو ...ساعت نزدیک دوازده شدو هنوز از این عشق عجیبت چیزی نگفتی
مگر میشود که ندیده عاشق شوی ؟ مستی چه دارد که عاشقش شدی و رها نمیکنی ؟
گفتم در زمان کمی با هم رابطه عمیقی پیدا کردیم ان هم در اینستگرام ...پیجم را ببین ... دلیل اصلی آن تنهایی بود اکرم رفته بود و من در تنهایی وحشتناکی بودم همانطور که طی سه ساعت با شما ابنگونه عمیق شدم .با مستی هم خیلی زود عمیق شدم و به خلوت ذهنش وارد شدم ..
مادمازل گفت درک میکنم سه ساعت گذشت انگار سه سال است می شناسمت ... انگار آشنای تمام زندگی منی
تا حال چند نفر را به قلبت راه داده ای؟
پایلن ۳۶
دیدگاه ها (۰)

گفتم از سال ۱۳۷۷ تا ۸۲ آزاده روشنایی از سال ۱۳۹۹تا الان هم م...

مادمازل گفت دستت را بیاوردستم را نزدیک بردم در کمال بی شرمی ...

یا امام رئوفاللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهمرضایت اما...

گفتم گیرنده ای بالاتر از حروف سراغ ندارم . خیره در چشمانم گف...

‌من هیچ تصوری از آقای خوابیده در ذهنم ندارم؛تصور من از تو هم...

‌من هیچ تصوری از آقای خوابیده در ذهنم ندارم؛تصور من از تو هم...

Part ¹⁵The name of the story: Madness hall(تالار جنون)رفتم س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط