میدانی درفراقت چه میکشم
میدانی درفراقت چه میکشم
در فراقت اشکِ ماتم، دیدگانم را گرفت
ناگهان بادی وزید، آرامِ جانم را گرفت
خانه ام ویرانه و کاشانه ام نابود شد
آه از دست فلک ، روح و روانم را گرفت
استخوانم سوخت از پروازت ای پروانه ام
حیف شد پروردگارم، پرنیانم را گرفت
نیست دیگر مونسی تا یار و غمخوارم شود
رفتنت آرامش ِ جان و جهانم را گرفت
نام ِ زیبای ِ تو را هر شب به لب می آورم
بی گمان بغض آمد و غم آشیانم را گرفت
دست در دست ِ خیالاتی پراز درد و جنون
خاطراتت، طاقت و تاب و توانم را گرفت
طعم ِ اشعارم همه تلخ و دلم لبریز ِ غم
حسرتِ آغوشِ تو صبر و امانم را گرفت
در فراقت اشکِ ماتم، دیدگانم را گرفت
ناگهان بادی وزید، آرامِ جانم را گرفت
خانه ام ویرانه و کاشانه ام نابود شد
آه از دست فلک ، روح و روانم را گرفت
استخوانم سوخت از پروازت ای پروانه ام
حیف شد پروردگارم، پرنیانم را گرفت
نیست دیگر مونسی تا یار و غمخوارم شود
رفتنت آرامش ِ جان و جهانم را گرفت
نام ِ زیبای ِ تو را هر شب به لب می آورم
بی گمان بغض آمد و غم آشیانم را گرفت
دست در دست ِ خیالاتی پراز درد و جنون
خاطراتت، طاقت و تاب و توانم را گرفت
طعم ِ اشعارم همه تلخ و دلم لبریز ِ غم
حسرتِ آغوشِ تو صبر و امانم را گرفت
- ۴.۷k
- ۰۹ آذر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط