بنویسم ، ننویسم،تو نمی خوانی که

بنویسم ، ننویسم،تو نمی خوانی که
چیزی از معجزه ی شعر نمی دانی که

گفتم از حال خرابم وصد افسوس که تو
بی خبر مانده ای از ماندن مهمانی که

خانه کرده است در این سینه پرآشوبم
مثل شبهای پرازشعر زمستانی که.. نرسیده است نگاهی به تماشای تنم
شده ام پرسه زن کوچه خیابانی که.. روزگاری من و تو بیخبرازفرداها
دست در دست پر از خواهش پنهانی که.. کاش یک بارفقط بغض مرا میخواندی
بنویسم،ننویسم،تو نمی خوانی که..
دیدگاه ها (۶)

بنویسم ، ننویسم،تو نمی خوانی کهچیزی از معجزه ی شعر نمی دانی ...

بنویسم ، ننویسم،تو نمی خوانی کهچیزی از معجزه ی شعر نمی دانی ...

بنویسم ، ننویسم،تو نمی خوانی کهچیزی از معجزه ی شعر نمی دانی ...

بنویسم،ننویسم،تو نمی خوانی که!چیزی از معجزه ی شعر،نمی دانی ک...

بنویسم،ننویسم،تو نمی خوانی که!چیزی از معجزه ی شعر،نمی دانی ک...

بنویسم،ننویسم،تو نمی خوانی که!چیزی از معجزه ی شعر،نمی دانی ک...

بنویسم،ننویسم،تو نمی خوانی که!چیزی از معجزه ی شعر،نمی دانی ک...

بنویسم،ننویسم،تو نمی خوانی که!چیزی از معجزه ی شعر،نمی دانی ک...

بنویسم ،ننویسم،تو نمی خوانی که!چیزی از معجزه ی شعر،نمی دانی ...

نوشتم نامه ای بهر تو ای عطر پریشانیخطوط مبهمی از لای به لای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط