( 3 تفنگدار )
( 3 تفنگدار )
پارت ۱۶۶
هاری : فکر میکنی دلم نمیخواد ..هوم
جونگکوک نرم دستش را بلند کرد سپس تار های مو را از صورت هاری کنار زد هاری لحژه اش پلک زد سپس از ته قلبش گفت .. هاری : تو منو میخواهی چیکار .. منی که نمیتونم برات وارسته بیارم !
بغض بدی به گلوش پنگ زد حاصل از درد و اندوهی فراوان از اشک .. چونش تا حدی لرزید .. که تند لبش را به دندون گرفت .. جونگکوک نرم تو چشم های هاری خیره سد سپس با آرامش دست هایش را بلند کرد و قاب صورت زریف دختر کرد ... عمیق و با احساس گفت
جونگکوک: نه تو میتونی بدون من زندگی کنی نه من .. از بچگی اینو خوب فهمیدم از وقتی ۱۹ سالمون بود من ترو دوست دارم من ترو میخواهم برای خودم برای احساسم برای قلبم .. هاری من ترو دوست دارم ترو میخواهم
هاری نتوانست اشک هایش را واهنان کند آن هم با این جمله های آرامش و عاشقانه جونگکوک سخت دستش را روی قلبش گذاشت سپس اسم های حاصل از درد جاری شدن اشک ریخت و هق هق کرد دستش را بلند نمود سپس روی سینه جونگکوک گذاشت و پارچ پیراهنش را به دستش گرفت سپس به خودش نزدیکش نمود .. بلافاصله جون او را در آغوشش گرفت و حلقه دور بازو هایش را سفت کرد هاری اشک ریخت ولی آروم غم خورد ولی حاصل از طوفان عمیق و آروم اشک ریخت جونگکوک تند موهای هاری را نوازش کرد سپس آروم گفت
جونگکوک: بخاطر کار با بینا لعنتی حرف زدم بره هتل تا جکسون رو گیر بندازیم همین .. باور نمیکنیـ..
هاری با صدا گرفته اش تند گفت
هاری : باور میکنم .. از اولم باورت داشتم .. فقد
جونگکوک شانه های هاری را به دستش گرفت سپس از خودش جداش کرد سرش را خم کرد و چشم در چشم های هاری آروم گفت
جونگکوک: پس چرا هم منو هم خودتو اذیت کردی ؟
هاری سخت لبشرا گزید سپس جونگکوک آروم اشک های سرازیر هاری را پاک کرد دستش را نرم روی گونه هاری کشید سپس خم شد و گونه هاری را تند بوسید
جونگکوک: میدونم آمدن میخواستی باهام دعوا کنی آره .. میخواستی ترک جدا شی در حالی که دلت بهم دادی ؟
هاری تند و با استرس حاصل از بغض گفت
هاری : نمیفهمی .. نمیشه .. من ناقصم نمیتونم برات بچه ای بیارم
جونگکوک آروم انگشت اش را روی لبای هاری گذاشت و با نگاه متعجب هاری مواجه شد لبخند ای پر از غم تحول هاری داد ...
پارت ۱۶۶
هاری : فکر میکنی دلم نمیخواد ..هوم
جونگکوک نرم دستش را بلند کرد سپس تار های مو را از صورت هاری کنار زد هاری لحژه اش پلک زد سپس از ته قلبش گفت .. هاری : تو منو میخواهی چیکار .. منی که نمیتونم برات وارسته بیارم !
بغض بدی به گلوش پنگ زد حاصل از درد و اندوهی فراوان از اشک .. چونش تا حدی لرزید .. که تند لبش را به دندون گرفت .. جونگکوک نرم تو چشم های هاری خیره سد سپس با آرامش دست هایش را بلند کرد و قاب صورت زریف دختر کرد ... عمیق و با احساس گفت
جونگکوک: نه تو میتونی بدون من زندگی کنی نه من .. از بچگی اینو خوب فهمیدم از وقتی ۱۹ سالمون بود من ترو دوست دارم من ترو میخواهم برای خودم برای احساسم برای قلبم .. هاری من ترو دوست دارم ترو میخواهم
هاری نتوانست اشک هایش را واهنان کند آن هم با این جمله های آرامش و عاشقانه جونگکوک سخت دستش را روی قلبش گذاشت سپس اسم های حاصل از درد جاری شدن اشک ریخت و هق هق کرد دستش را بلند نمود سپس روی سینه جونگکوک گذاشت و پارچ پیراهنش را به دستش گرفت سپس به خودش نزدیکش نمود .. بلافاصله جون او را در آغوشش گرفت و حلقه دور بازو هایش را سفت کرد هاری اشک ریخت ولی آروم غم خورد ولی حاصل از طوفان عمیق و آروم اشک ریخت جونگکوک تند موهای هاری را نوازش کرد سپس آروم گفت
جونگکوک: بخاطر کار با بینا لعنتی حرف زدم بره هتل تا جکسون رو گیر بندازیم همین .. باور نمیکنیـ..
هاری با صدا گرفته اش تند گفت
هاری : باور میکنم .. از اولم باورت داشتم .. فقد
جونگکوک شانه های هاری را به دستش گرفت سپس از خودش جداش کرد سرش را خم کرد و چشم در چشم های هاری آروم گفت
جونگکوک: پس چرا هم منو هم خودتو اذیت کردی ؟
هاری سخت لبشرا گزید سپس جونگکوک آروم اشک های سرازیر هاری را پاک کرد دستش را نرم روی گونه هاری کشید سپس خم شد و گونه هاری را تند بوسید
جونگکوک: میدونم آمدن میخواستی باهام دعوا کنی آره .. میخواستی ترک جدا شی در حالی که دلت بهم دادی ؟
هاری تند و با استرس حاصل از بغض گفت
هاری : نمیفهمی .. نمیشه .. من ناقصم نمیتونم برات بچه ای بیارم
جونگکوک آروم انگشت اش را روی لبای هاری گذاشت و با نگاه متعجب هاری مواجه شد لبخند ای پر از غم تحول هاری داد ...
- ۱۷.۹k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط