+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.113
(از زبون ا.ت)
جونگ کوک هنوز منو بغل کرده بود، ولی حالا یه لبخند شیطنتآمیز روی لبش نشسته بود. همون لبخندی که قبلاً ازش میترسیدم، حالا قلبم رو تندتر میکرد.
اون سرشو کمی عقب کشید و با همون چشمهای تیلهای سیاه، از بالا تا پایین منو نگاه کرد. بعد با صدای بم و پر از دلتنگی گفت:
(با فلریت و لبخند)
- لعنتی... شش ماهه ندیدمت و اینقدر خوشگلتر شدی؟ هودیمو پوشیدی، موهاتو اینجوری رها کردی، چشمات هنوز قرمز از گریهست ولی بازم داره منو دیوونه میکنه. واقعاً میخوای منو بکشی پرنسس؟
من صورتم داغ شد. خواستم عقب بکشم، ولی اون نذاشت. دستشو آروم گذاشت رو کمرم و منو نزدیکتر کشید.
(با صدای پایینتر و خشنتر)
- یادته تو رودخونه تو بغلم بودی؟ خیس و لرزون... الانم همین شکلی، ولی این بار از ترس نیست. از دلتنگیه، مگه نه؟
من نتونستم جواب بدم. فقط صورتمو تو سینهش قایم کردم. جونگ کوک خندید، خندهای بم و پر از شیطنت.
(نزدیک گوشم، با نفس گرم)
- ببین چقدر سرخ شدی... هنوزم مثل روز اول، وقتی تو مهمونی دیدمت، با همون لباس قرمز، دلم میخواست همون لحظه ببرمت یه جایی و حسابی... خب، میدونی چی میگم. ولی اون موقع فقط هوس بود. حالا... حالا دیگه هوس نیست. حالا عاشقتم و این خیلی خطرناکتره.
دستش آروم از کمرم اومد پایینتر و روی باسنم نشست. نه محکم، فقط یه لمس بازیگوشانه.
(با لبخند)
- اگه بدونم هنوز ازم میترسی، آرومتر میرم جلو. ولی اگه بگی "کوک، دلم برات تنگ شده"، قول میدم امشب حسابی جبران اون شش ماه رو بکنم... البته اگه هنوز زخمام اجازه بدن.
من با خجالت و عصبانیت قاطی مشتمو آروم کوبیدم به سینهش:
(با صدای گرفته)
+ احمق... هنوز شش ماه و یک سال گریه کردم، هنوز شوکهام که زندهای، تو هنوز داری فلریت میکنی؟!
جونگ کوک خندید و پیشونیمو بوسید، بعد دوباره نزدیک گوشم زمزمه کرد:
(پر از دلتنگی و شیطنت)
- چون اگه جدی بشم، ممکنه دوباره گریهم بگیره. بهتره با این فلریتای احمقانه، آروم آروم برگردم به زندگیت... تا وقتی که دوباره بتونی بگی "دوستت دارم" بدون اینکه بلرزی.
من فقط تو بغلش موندم و چیزی نگفتم. قلبم تند میزد و صورتم داغ بود.
این جونگ کوک... همون جونگ کوک قبلی بود، ولی این بار پر از عشق و دلتنگی...........
ادامه دارد........
-I shouldn't fall in love with you
p.113
(از زبون ا.ت)
جونگ کوک هنوز منو بغل کرده بود، ولی حالا یه لبخند شیطنتآمیز روی لبش نشسته بود. همون لبخندی که قبلاً ازش میترسیدم، حالا قلبم رو تندتر میکرد.
اون سرشو کمی عقب کشید و با همون چشمهای تیلهای سیاه، از بالا تا پایین منو نگاه کرد. بعد با صدای بم و پر از دلتنگی گفت:
(با فلریت و لبخند)
- لعنتی... شش ماهه ندیدمت و اینقدر خوشگلتر شدی؟ هودیمو پوشیدی، موهاتو اینجوری رها کردی، چشمات هنوز قرمز از گریهست ولی بازم داره منو دیوونه میکنه. واقعاً میخوای منو بکشی پرنسس؟
من صورتم داغ شد. خواستم عقب بکشم، ولی اون نذاشت. دستشو آروم گذاشت رو کمرم و منو نزدیکتر کشید.
(با صدای پایینتر و خشنتر)
- یادته تو رودخونه تو بغلم بودی؟ خیس و لرزون... الانم همین شکلی، ولی این بار از ترس نیست. از دلتنگیه، مگه نه؟
من نتونستم جواب بدم. فقط صورتمو تو سینهش قایم کردم. جونگ کوک خندید، خندهای بم و پر از شیطنت.
(نزدیک گوشم، با نفس گرم)
- ببین چقدر سرخ شدی... هنوزم مثل روز اول، وقتی تو مهمونی دیدمت، با همون لباس قرمز، دلم میخواست همون لحظه ببرمت یه جایی و حسابی... خب، میدونی چی میگم. ولی اون موقع فقط هوس بود. حالا... حالا دیگه هوس نیست. حالا عاشقتم و این خیلی خطرناکتره.
دستش آروم از کمرم اومد پایینتر و روی باسنم نشست. نه محکم، فقط یه لمس بازیگوشانه.
(با لبخند)
- اگه بدونم هنوز ازم میترسی، آرومتر میرم جلو. ولی اگه بگی "کوک، دلم برات تنگ شده"، قول میدم امشب حسابی جبران اون شش ماه رو بکنم... البته اگه هنوز زخمام اجازه بدن.
من با خجالت و عصبانیت قاطی مشتمو آروم کوبیدم به سینهش:
(با صدای گرفته)
+ احمق... هنوز شش ماه و یک سال گریه کردم، هنوز شوکهام که زندهای، تو هنوز داری فلریت میکنی؟!
جونگ کوک خندید و پیشونیمو بوسید، بعد دوباره نزدیک گوشم زمزمه کرد:
(پر از دلتنگی و شیطنت)
- چون اگه جدی بشم، ممکنه دوباره گریهم بگیره. بهتره با این فلریتای احمقانه، آروم آروم برگردم به زندگیت... تا وقتی که دوباره بتونی بگی "دوستت دارم" بدون اینکه بلرزی.
من فقط تو بغلش موندم و چیزی نگفتم. قلبم تند میزد و صورتم داغ بود.
این جونگ کوک... همون جونگ کوک قبلی بود، ولی این بار پر از عشق و دلتنگی...........
ادامه دارد........
- ۶۷۳
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط