اگر چه بی تو رسیدم به فصل پایانی

اگر چه بی تو رسیدم به فصل پایانی
چقدر منتظرت بوده ام؛ نمی دانی

چقدر منتظرت بوده ام که برگردی
رها کنی نگه ام را از این پریشانی

همیشه غایب این قصه بوده ای و مرا
کشانده فکر گناهت به صد پشیمانی

نخواه عذر بخواهی؛ نگو گرفتاری
نگو تو وقت نداری که سر بخارانی

همیشه در غزلم حس اتفاق کم است
به نام عشق بیا در غزل به مهمانی

تو اتفاق شو و مثل رود جاری شو
که متهم نشود شاعری به نادانی

بخند! دل خوشی ام مضحک است. می دانم
تو سالهاست که شعر وداع می خوانی

و من نشسته ام اقرار می کنم یک عمر
مرا به بند کشید وجودنورانی

ببین به چشم نشان می دهند رهگذران
مرا که سمبل عصیانم و بد ایمانی

دوباره با غزل پوچ رنگ می بازد
نگاه خاطره در تلخ بیت پایانی
دیدگاه ها (۱)

با حس عجیبی ، با حال غریبی ، دلم تنگتهپر از عشق و عادت ، بدو...

ببارباران.... امشب بروی گونه امسوختم، مرهم بنه بر لحظه های خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط