‹ پناهگاه › 🌈

‹ پناهگاه › 🌈

زندگی گاهی مثل یک طوفان بی‌پایان است که هیچ نشانه‌ای از آرامش در آن نیست . هر روز که از میان این هیاهو عبور می‌کردم ، احساس می‌کردم سنگینیِ دنیا روی شانه‌هایم نشسته و ذره‌ذره توانم را می‌مکد . در آن لحظات ، وقتی حتی نفس کشیدن هم به یک مبارزه تبدیل می‌شد ، فقط یک نام بود که مرا از فروپاشی نجات می‌داد : ویهان .
او برای من فقط یک فرد نبود او مرزِ میانِ خودم و فروپاشی بودم . نقطه اتصالی که مانع می‌شد در دریای بی‌کران تنهایی ، غرق شوم .
آن شب ، سکوتِ خانه از سنگینی غم‌هایم پر شده بود. باران تند ، مثل ضرباتی بی‌رحمانه به پنجره‌ها می‌کوبید و من ، در گوشه‌ای تاریک ، از سرمای عمیق تنهایی می‌لرزیدم سرمایی که نه از هوا ، که از درون روحم می‌آمد . ویهان وارد شد. او نیازی به پرسیدن سوالات تکراری نداشت او توانایی خواندنِ سکوت‌های من را داشت .
بدون کلام ، کنارم نشست . گرمای دستانش را وقتی دور دستانِ لرزانم حلقه کرد ، حس کردم که انگار تمام یخ‌های وجودم در یک لحظه ذوب می‌شوند . به او خیره شدم به همان چشم‌هایی که همیشه برای من ، پناهگاهی امن در میانه‌ی جنگ بود . در نگاهش نه قضاوت بود و نه نصیحت ، فقط عشقی خالص که می‌گفت : من اینجا هستم ، حتی اگر کل دنیا علیه تو باشد .
در آن لحظه ، با تمامِ دردهایم ، حقیقت عشق را درک کردم . عشق ، آن لبخندهای ساده در روزهای آفتابی و آرام نیست عشق یعنی در تاریک‌ترین و سردترین شب‌های زندگی ، کسی را داشته باشی که دستش را چنان محکم بگیرد که لرزشت متوقف شود .
سرم را روی شانه‌اش گذاشتم و در میانِ صدای باران ، با قلبی که حالا کمی سبک‌تر شده بود ، با خود زمزمه کردم : این بار هم ، مثل همیشه ، همه چیز درست خواهد شد . و می‌دانستم که تا وقتی ویهان هست ، این یک تکرار ساده نیست ، بلکه یک وعده است .
دیدگاه ها (۰)

‹ ماهی که در تاریکی گذشت › همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد . د...

خیلی وقت‌ها پیش بود که یاد گرفتم عشق ، فقط لبخند زدن در روز...

‌ ‌تؤ مپںدار کہ من دل۪بر دیگر گیڔم ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ بي وف...

بر بساطی که بساطی نیستدر درون کومهٔ تاریک من که ذره‌ای با آن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط