(رنگین کمان عشق در دل تاریکی)
(رنگین کمان عشق در دل تاریکی)
پارت پنجم = ۵
مدرسه تموم شده بود و همه بچه ها رفته بودن
هوا ابری بود و انگار قرار بود بارون بیاد توانا هم به خاطر اینکه یکم تو مدرسه کار داشت دیر تر از همه وسایل هاشو جمع کرد و رفت به سمت کتاب خونه وقتی رسید دید فقط یاعیز اونجاست که نشسته رو صندلی و چند تا کتاب تاریخ جلوش هست
توانا : سلام ، انگار کسی هنوز نیومده
یاعیز : سلام ، نه هنوز بچه ها یکم کار داشتن
توانا: اوکی
یاعیز : توانا، می خواستم ازت بابت بحثی که بینمون شد عذر خواهی کنم من نباید جواب حاضری میکردم
توانا : اها اونو میگی نبابا اشکال نداره درسته یکم عصبی شدم اما مشکلی نیست
یاعیز و توانا بهم خیره شدن که یهو صدای نفس نفس زدن الیسا اومد
الیسا : سلام، ببخشید دیر کردیم کارمون طول کشید
دنیز : راست میگه شرمنده
لیا: بچه ها چاعان هنوز نرسیده
چاعان : شنیدم که منو صدا زدید لیا خانم
توانا : چاعان از کی اینجا بودی
چاعان : از اولش😁
یاعیز : خوب چرا عین آدم نیومدی پیشمون
چاعان : گفتم مزاحمتون نشم 😄
الیسا : خیلی خوب بیاین شروع کنیم
توانا : ولی سرپ نیومده
یاعیز : اونم میاد حالا الکی منتظرش نمونیم
سرپ : من اومدم ، ببخشید بابت تاخیر
توانا : اوکیه بریم
سرپ : خوب موضوع شد ( قدرت های پنهان در دل انسان ) یا می تونیم درباره آدم هایی که پشت ظاهر معمولیشون چیزی های بزرگتری پنهان می کنن بنویسیم
چند لحظه سکوت شد.
دنیز : وای چرا حس فیلم رازآلود میده
لیا : چون تو زیاد فیلم میبینی😂
توانا : خوب دیگه بیاین شروع کنیم
همون لحظه یه صدای آروم افتادن کتاب اومد و همه سرشون رو برگردوندن
چاعان : کسی اونجاست
صدایی نیومد
ناگهان یاعیز چشمش به یه کتاب خورد و مکث کرد
یاعیز : صبر کن....
کتاب رو برداشت و جلدش رو نگاه کرد روی جلد نوشته بود
« افسانه های فراموش شده درباره قدرت انسان»
دنیز : چه عجیب
سرپ : خیلی هم عجیب نیست
توانا حس کرد همون سرمای عجیب تو دلش افتاده
انگار چیزی درحال شکل گرفتن بود...
چیزی هیچ کدومشون نمی فهمیدن چیه
و انگار در گوشه کتابخونه یکی داشته به اونا نگاه می کرده
چند ثانیه بعد همشون بهم خیره شدن
دنیز : خوب... این خیلی عجیبه
لیا : شاید یه کتاب قدیمیه
اما یاعیز همینطوری خیره به کتاب بود
توانا: یاعیز چیزی شده ؟
یاعیز کمی مکث کرد
یاعیز: هیچی .... فقط اسمش آشناست
سرپ : بده ببینم داخلش چی نوشته........
ادامه دارد....
امیدوارم خوشتون عشقامممم حمایت یادتون نظراتتون رو حتما بهم بگین🦋💕🎀💓🌕🤍🌈
پارت پنجم = ۵
مدرسه تموم شده بود و همه بچه ها رفته بودن
هوا ابری بود و انگار قرار بود بارون بیاد توانا هم به خاطر اینکه یکم تو مدرسه کار داشت دیر تر از همه وسایل هاشو جمع کرد و رفت به سمت کتاب خونه وقتی رسید دید فقط یاعیز اونجاست که نشسته رو صندلی و چند تا کتاب تاریخ جلوش هست
توانا : سلام ، انگار کسی هنوز نیومده
یاعیز : سلام ، نه هنوز بچه ها یکم کار داشتن
توانا: اوکی
یاعیز : توانا، می خواستم ازت بابت بحثی که بینمون شد عذر خواهی کنم من نباید جواب حاضری میکردم
توانا : اها اونو میگی نبابا اشکال نداره درسته یکم عصبی شدم اما مشکلی نیست
یاعیز و توانا بهم خیره شدن که یهو صدای نفس نفس زدن الیسا اومد
الیسا : سلام، ببخشید دیر کردیم کارمون طول کشید
دنیز : راست میگه شرمنده
لیا: بچه ها چاعان هنوز نرسیده
چاعان : شنیدم که منو صدا زدید لیا خانم
توانا : چاعان از کی اینجا بودی
چاعان : از اولش😁
یاعیز : خوب چرا عین آدم نیومدی پیشمون
چاعان : گفتم مزاحمتون نشم 😄
الیسا : خیلی خوب بیاین شروع کنیم
توانا : ولی سرپ نیومده
یاعیز : اونم میاد حالا الکی منتظرش نمونیم
سرپ : من اومدم ، ببخشید بابت تاخیر
توانا : اوکیه بریم
سرپ : خوب موضوع شد ( قدرت های پنهان در دل انسان ) یا می تونیم درباره آدم هایی که پشت ظاهر معمولیشون چیزی های بزرگتری پنهان می کنن بنویسیم
چند لحظه سکوت شد.
دنیز : وای چرا حس فیلم رازآلود میده
لیا : چون تو زیاد فیلم میبینی😂
توانا : خوب دیگه بیاین شروع کنیم
همون لحظه یه صدای آروم افتادن کتاب اومد و همه سرشون رو برگردوندن
چاعان : کسی اونجاست
صدایی نیومد
ناگهان یاعیز چشمش به یه کتاب خورد و مکث کرد
یاعیز : صبر کن....
کتاب رو برداشت و جلدش رو نگاه کرد روی جلد نوشته بود
« افسانه های فراموش شده درباره قدرت انسان»
دنیز : چه عجیب
سرپ : خیلی هم عجیب نیست
توانا حس کرد همون سرمای عجیب تو دلش افتاده
انگار چیزی درحال شکل گرفتن بود...
چیزی هیچ کدومشون نمی فهمیدن چیه
و انگار در گوشه کتابخونه یکی داشته به اونا نگاه می کرده
چند ثانیه بعد همشون بهم خیره شدن
دنیز : خوب... این خیلی عجیبه
لیا : شاید یه کتاب قدیمیه
اما یاعیز همینطوری خیره به کتاب بود
توانا: یاعیز چیزی شده ؟
یاعیز کمی مکث کرد
یاعیز: هیچی .... فقط اسمش آشناست
سرپ : بده ببینم داخلش چی نوشته........
ادامه دارد....
امیدوارم خوشتون عشقامممم حمایت یادتون نظراتتون رو حتما بهم بگین🦋💕🎀💓🌕🤍🌈
- ۳۷۴
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط