#صبح، وقتی #خورشید تازه پنجههای طلاییاش را از لای پرده
#صبح، وقتی #خورشید تازه پنجههای طلاییاش را از لای پردهها به #اتاق دخترک میانداخت، او با خمیازهای #شیرین از خواب پرید. چشمهایش هنوز خوابآلود بود، اما دلش پر از شوق یک روز تازه. مادر با #لبخند کنار تختش نشست و گفت: «صبح بخیر، گل من.» دخترک خودش را در #آغوش_مادر انداخت و بوی #نان_تازه از #آشپزخانه پیچید.
بعد از شستن #صورت و #مسواک زدن، دخترک روی #صندلی نشست و مادر شانه را برداشت. موهای بلند و ابریشمیاش را گرهگره #شانه کرد و با دستهای مهربانش بافت. دخترک #آواز آرامی زیر لب زمزمه میکرد و مادر با هر گرهای که باز میکرد، بوسهای هم به موهایش میداد. بوی شامپو و #عطر دستهای مادر، #صبح را دلچسبتر میکرد.
سر سفره، مادر چای را در فنجانهای کوچک ریخت و دخترک لقمههای #نان و #پنیر و #گردو را با اشتها خورد. بین لقمهها از خواب دیشب میگفت و از #معلم و دوستهایش. مادر گوش میداد و گاهی میخندید. #صبحانه که تمام شد، دخترک کیفش را برداشت، کفشهایش را پوشید و دست مادر را گرفت.
در راه مدرسه، آسمان آبی بود و پرندهها آواز میخواندند. #دخترک با ذوق از #پنجره ماشین به درختها نگاه میکرد. وقتی به #کلاس_درس رسید، #مادر دستی به سرش کشید و گفت: «روز خوبی داشته باشی، عزیزم.» دخترک لبخندی زد و داخل #کلاس رفت، در حالی که قلبش پر از گرمای #مادر بود.
#صبح_زیبا #دخترک_و_مادر #شانه_کردن_مو #صبحانه_خانوادگی #مدرسه_و_دوستی #عشق_مادرانه #روز_تازه #لبخند_صبحگاهی #خاطرات_کودکی #مهربانی
بعد از شستن #صورت و #مسواک زدن، دخترک روی #صندلی نشست و مادر شانه را برداشت. موهای بلند و ابریشمیاش را گرهگره #شانه کرد و با دستهای مهربانش بافت. دخترک #آواز آرامی زیر لب زمزمه میکرد و مادر با هر گرهای که باز میکرد، بوسهای هم به موهایش میداد. بوی شامپو و #عطر دستهای مادر، #صبح را دلچسبتر میکرد.
سر سفره، مادر چای را در فنجانهای کوچک ریخت و دخترک لقمههای #نان و #پنیر و #گردو را با اشتها خورد. بین لقمهها از خواب دیشب میگفت و از #معلم و دوستهایش. مادر گوش میداد و گاهی میخندید. #صبحانه که تمام شد، دخترک کیفش را برداشت، کفشهایش را پوشید و دست مادر را گرفت.
در راه مدرسه، آسمان آبی بود و پرندهها آواز میخواندند. #دخترک با ذوق از #پنجره ماشین به درختها نگاه میکرد. وقتی به #کلاس_درس رسید، #مادر دستی به سرش کشید و گفت: «روز خوبی داشته باشی، عزیزم.» دخترک لبخندی زد و داخل #کلاس رفت، در حالی که قلبش پر از گرمای #مادر بود.
#صبح_زیبا #دخترک_و_مادر #شانه_کردن_مو #صبحانه_خانوادگی #مدرسه_و_دوستی #عشق_مادرانه #روز_تازه #لبخند_صبحگاهی #خاطرات_کودکی #مهربانی
- ۳۲۶
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط