پارت
پارت ۳۲ :
یک نفر در قبرستان
سه روز بعد
ویو چیفویو:
سه روز از اون حادثه وحشتناک که بین گنگ ها اسمش رو هالووین خونین گذاشتن میگذره باجی - سان از پیش ما رفت
دیروز تشیع جنازه باجی سان بود دلم برای مادرش سوخت خیلی گریه میکرد و ناراحت بود البته خودم هم اونقدر گریه کردم که قندم افتاد هنوز نمیتونم باور کنم دیگه باجی سان رو نمیبینم ...
دیروز سوزومه چان و مایکی سان رو بعد از سه روز دیدم
تچ این مدت زیاد از خونه هاشون بیرون نیومدن در واقع حال هیچ کدوم از اعضای تاسیس کننده تومان خوب نیست
حق هم دارن منی که فقط دو ساله باجی سان رو میشناختم حالم آنقدر بده اون ها دیگه چه حالی دارن
چیفویو داشت همین ها رو با خودش میگفت که به قبرستون رسید موتورش رو پارک کرد و پیاده شد بسته یاگی سوبا رو محکم تو دستش گرفت این اخرین چیزی بود که باجی از چیفویو خواسته بود
چیفویو اروم به سمت قسمتی از قبرستون که مالک اون خانواده باجی بودن رفت با اینکه خورشید تازه غروب کرده بود و هوا تاریک بود اون میتونست ببینه کسی درست جلوی قبر باجی نشسته هودی مشتی و شلوار مشکی تنشه کلاه هودی رو روی سرش کشده و قیافش مشخص نیست
چیفویو چند قدم نزدیک تر رفت و تازه فهمید اون فرد کیه ...سوزومه بود
چیفویو رفت کنارش وایستاده ، سوزومه سرش رو بلند نکرد ساکت بود و به قبر و زمین خیره شده بود. بعد از چند ثانیه با صدای خش دار و گرفته گفت : سـ...لـ...ا..م چیفویو
چیفویو خشکش زد این همون کاپیتان دسته اول تومانه؟ کسی که اونقدر محکم و استوار بود؟
چیفویو با لحنی که میشد نگرانی رو از اون بو کشید گفت : سوزومه چان ! اینجا چی کار میکنید ؟ حالتون خوبه ؟ نکنه مریض شدی !
سوزومه همانطور ساکت موند و بعد با صدای اروم گفت : نـ....ـه چیفویو.. ممنونم
چیفویو کنار سوزومه نشست هزاران فکر هم زمان به سرش حمله ور شدن یعنی حال بقیه هم انقدر بد بود ؟ الان چی کار باید میکرد ؟ باجی سان بود چی میگفت ؟
چیفویو چهار زانو کنار سوزومه نشست و اون موقع بود که تازه تونست صورتش رو ببینه رنگ پریده و خسته به نظر میرسید برعکس تصورات چیفویو به نظر میرسید حتی یک قطره اشک هم نریخته و زیر چشم هایش گود افتاده بود که نشان از درست نخوابیدنش بود
چیفویو: سوزومه چان ...مطمینید حالتون خوبه ؟
سوزومه برای اطمینان دادن به چیفویو سعی کرد لبخند بزند ولی لبخند پوچ غمگین و توخالی شد
چیفویو بسته یاگی سوبا رو بین خودت و سوزومه گذاشت و گفت : سوزومه چان غذا خوردید ؟
سوزومه مکث کرد و بعد به معنای نه سر تکون داد
چیفویو: خُب این خیلی بده ! بیاید یکم از این یاگی سوبا ها بخورید
سوزومه : اینها...مال باجیه
صدایش گرفته بود انگار مدت ها حرف نزده
چیفویو سر برگردوندن و به قبر باجی خیره شد انگار نیاز داشت فکر کنه اگه باجی اینجا بود چی میگفت
چیفویو: باجی سان دوست نداشت شما گرسنه باشد...ام...اگه نخورید ناراحت میشه ! خیلی ...ببینم دوست نداری باجی ناراحت بشه مگه نه ؟
سوزومه به یاگی سوبا خیره شد و بعد دستش رو به سمت اون دراز کرد و هم زمان با صدای گرفته گفت :نــ...ـه
بعد کمی یاگی سوبا برداشت و گذاشت توی دهنش چیفویو لبخند محوی زد و دوباره به قبر باجی خیره شد
سکوت به صورت ناخوشایند و عجیبی کش امد تا اینکه چیفویو سعی کرد بحث رو عوض کنه : قبرسون شب ترسناک نیست ؟
سوزومه اطراف رو نگاه کرد و شونه بالا انداخت : نمیدونم شاید باشه
چیفویو با لحنی عادی پرسید: شاید ؟
سوزومه یکم دیگه یاگی سوبا خورد : اره شاید ...میدونی من عزیزان زیادی تو قبرستون دارم اینجا بیشتر برام مثل ...یه خونست
چیفویو زمزمه وار کلمه خونه رو زیر لب تکرار کرد
سوزومه : تو چی ؟ کسی رو اینجا داری
چیفویو به طرف دیگر قبرستان نگاه کرد و گفت : اره ...بابام اونجا دفن شده
سوزومه : بابت شنیدنش متاسفم
چیفویو: نباش ! اون یه بچه رو از جلوی کامیون کنار کشید ولی خودش نتونست بره کنار ...بهش افتخار میکنم تو راه کمک کردن به یکی مرده ( اسپویل 🗿✨)
سوزومه سر تکون داد : مرگ شرافت مندانیه
چیفویو: اره
سوزومه از جاش بلند شد فقط برای چند لحظه به عود های روی سنگ قبر خیره شد و بعد راه افتاد
چیفویو بلند گفت: سوزومه چان ! لطفاً خودتون رو بابتش ناراحت نکنید باجی سان خودش این رو میخواست
سوزومه لحظه ای مکث کرد و گفت: گاهی فکر میکم اون فقط میخواست زنده بمونه
چیفویو خشکش زد البته شاید سوزومه درست میگفت باجی فقط یه بچه ۱۴/۱۵ ساله بود حتما میخواست زندگی کنه، میخواست از زندگی لذت ببره ...اما حالا چی؟
=•=•=•=•=•=
بقیه پارت بعدی
یک نفر در قبرستان
سه روز بعد
ویو چیفویو:
سه روز از اون حادثه وحشتناک که بین گنگ ها اسمش رو هالووین خونین گذاشتن میگذره باجی - سان از پیش ما رفت
دیروز تشیع جنازه باجی سان بود دلم برای مادرش سوخت خیلی گریه میکرد و ناراحت بود البته خودم هم اونقدر گریه کردم که قندم افتاد هنوز نمیتونم باور کنم دیگه باجی سان رو نمیبینم ...
دیروز سوزومه چان و مایکی سان رو بعد از سه روز دیدم
تچ این مدت زیاد از خونه هاشون بیرون نیومدن در واقع حال هیچ کدوم از اعضای تاسیس کننده تومان خوب نیست
حق هم دارن منی که فقط دو ساله باجی سان رو میشناختم حالم آنقدر بده اون ها دیگه چه حالی دارن
چیفویو داشت همین ها رو با خودش میگفت که به قبرستون رسید موتورش رو پارک کرد و پیاده شد بسته یاگی سوبا رو محکم تو دستش گرفت این اخرین چیزی بود که باجی از چیفویو خواسته بود
چیفویو اروم به سمت قسمتی از قبرستون که مالک اون خانواده باجی بودن رفت با اینکه خورشید تازه غروب کرده بود و هوا تاریک بود اون میتونست ببینه کسی درست جلوی قبر باجی نشسته هودی مشتی و شلوار مشکی تنشه کلاه هودی رو روی سرش کشده و قیافش مشخص نیست
چیفویو چند قدم نزدیک تر رفت و تازه فهمید اون فرد کیه ...سوزومه بود
چیفویو رفت کنارش وایستاده ، سوزومه سرش رو بلند نکرد ساکت بود و به قبر و زمین خیره شده بود. بعد از چند ثانیه با صدای خش دار و گرفته گفت : سـ...لـ...ا..م چیفویو
چیفویو خشکش زد این همون کاپیتان دسته اول تومانه؟ کسی که اونقدر محکم و استوار بود؟
چیفویو با لحنی که میشد نگرانی رو از اون بو کشید گفت : سوزومه چان ! اینجا چی کار میکنید ؟ حالتون خوبه ؟ نکنه مریض شدی !
سوزومه همانطور ساکت موند و بعد با صدای اروم گفت : نـ....ـه چیفویو.. ممنونم
چیفویو کنار سوزومه نشست هزاران فکر هم زمان به سرش حمله ور شدن یعنی حال بقیه هم انقدر بد بود ؟ الان چی کار باید میکرد ؟ باجی سان بود چی میگفت ؟
چیفویو چهار زانو کنار سوزومه نشست و اون موقع بود که تازه تونست صورتش رو ببینه رنگ پریده و خسته به نظر میرسید برعکس تصورات چیفویو به نظر میرسید حتی یک قطره اشک هم نریخته و زیر چشم هایش گود افتاده بود که نشان از درست نخوابیدنش بود
چیفویو: سوزومه چان ...مطمینید حالتون خوبه ؟
سوزومه برای اطمینان دادن به چیفویو سعی کرد لبخند بزند ولی لبخند پوچ غمگین و توخالی شد
چیفویو بسته یاگی سوبا رو بین خودت و سوزومه گذاشت و گفت : سوزومه چان غذا خوردید ؟
سوزومه مکث کرد و بعد به معنای نه سر تکون داد
چیفویو: خُب این خیلی بده ! بیاید یکم از این یاگی سوبا ها بخورید
سوزومه : اینها...مال باجیه
صدایش گرفته بود انگار مدت ها حرف نزده
چیفویو سر برگردوندن و به قبر باجی خیره شد انگار نیاز داشت فکر کنه اگه باجی اینجا بود چی میگفت
چیفویو: باجی سان دوست نداشت شما گرسنه باشد...ام...اگه نخورید ناراحت میشه ! خیلی ...ببینم دوست نداری باجی ناراحت بشه مگه نه ؟
سوزومه به یاگی سوبا خیره شد و بعد دستش رو به سمت اون دراز کرد و هم زمان با صدای گرفته گفت :نــ...ـه
بعد کمی یاگی سوبا برداشت و گذاشت توی دهنش چیفویو لبخند محوی زد و دوباره به قبر باجی خیره شد
سکوت به صورت ناخوشایند و عجیبی کش امد تا اینکه چیفویو سعی کرد بحث رو عوض کنه : قبرسون شب ترسناک نیست ؟
سوزومه اطراف رو نگاه کرد و شونه بالا انداخت : نمیدونم شاید باشه
چیفویو با لحنی عادی پرسید: شاید ؟
سوزومه یکم دیگه یاگی سوبا خورد : اره شاید ...میدونی من عزیزان زیادی تو قبرستون دارم اینجا بیشتر برام مثل ...یه خونست
چیفویو زمزمه وار کلمه خونه رو زیر لب تکرار کرد
سوزومه : تو چی ؟ کسی رو اینجا داری
چیفویو به طرف دیگر قبرستان نگاه کرد و گفت : اره ...بابام اونجا دفن شده
سوزومه : بابت شنیدنش متاسفم
چیفویو: نباش ! اون یه بچه رو از جلوی کامیون کنار کشید ولی خودش نتونست بره کنار ...بهش افتخار میکنم تو راه کمک کردن به یکی مرده ( اسپویل 🗿✨)
سوزومه سر تکون داد : مرگ شرافت مندانیه
چیفویو: اره
سوزومه از جاش بلند شد فقط برای چند لحظه به عود های روی سنگ قبر خیره شد و بعد راه افتاد
چیفویو بلند گفت: سوزومه چان ! لطفاً خودتون رو بابتش ناراحت نکنید باجی سان خودش این رو میخواست
سوزومه لحظه ای مکث کرد و گفت: گاهی فکر میکم اون فقط میخواست زنده بمونه
چیفویو خشکش زد البته شاید سوزومه درست میگفت باجی فقط یه بچه ۱۴/۱۵ ساله بود حتما میخواست زندگی کنه، میخواست از زندگی لذت ببره ...اما حالا چی؟
=•=•=•=•=•=
بقیه پارت بعدی
- ۸.۸k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط